به نیابت از رهبر شهید و شهدای جنگ تحمیلی 1404 و در تجدید عهد با رهبر معظم انقلاب

مشت گره کرده

مشت گره کرده

برای بنده تکیه زدن بر جایی که محلّ جلوس دو پیشوای عظیم‌الشّأن، خمینی کبیر و خامنه‌ای شهید بوده، کاری سخت است؛ زیرا این کرسی سابقه‌ی جلوس کسی را دارا است که بعد از بیش از شصت سال مجاهدت در راه خدا و گذشتن از انواع لذایذ و راحتی‌ها، به گوهری تابناک و چهره‌ای ممتاز، نه‌فقط در عصر حاضر، بلکه در طول تاریخ حکمرانان این کشور بدل شده است. هم حیات و هم نوع مرگ او عجین با شُکوه و عزّتی ناشی از تکیه به حق بود. من این توفیق را داشتم که پیکر ایشان را بعد از شهادت زیارت کنم؛ آنچه دیدم کوهی از صلابت بود؛ و شنیدم که مشت دست سالمش را گره کرده بود.

آماده شهادت

آماده شهادت

روز ۲۴ اسفند سال ۶۳ نماز جمعه‌ی تهران با حضور جمع کثیری از مردم به امامت آیت‌الله خامنه‌ای در حال برگزاری بود. در حین خطبه‌ها ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. دو نفر از محافظین فورا به سمت آقا رفتند تا ایشان را طبق روال‌های مرسوم امنیتی، از منطقه‌ی خطر دور کنند. اما هرچه اصرار ‌کردند، آقا حاضر به ترک نماز جمعه نشدند. مردم هم نگران حفظ جان ایشان بودند. جمعیت بدون اینکه متفرق شوند در همان جای خود شعار «مرگ بر آمریکا» و «جنگ جنگ تا پیروزی» می‌دادند. بمب دستی وسط جمعیت کار گذاشته شده بود و منجر به شهادت ۱۴ نفر و زخمی شدن ۸۸ نفر شد. فقط 37 ثانیه از لحظه‌ی انفجار گذشته بود که از بلندگوها شنیده شد: «توجه کنید». آقا به‌رغم وجود خطرات امنیتی دوباره در جایگاه قرار گرفتند و خطبه‌هایشان را با لحن قاطع ادامه دادند. اتفاقی که تحسین امام خمینی(ره) را نیز برانگیخت.

توسل به امام رضا علیه السلام

توسل به امام رضا علیه السلام

همسرم برایم نقل کرد که: مادرش، پسرم مجتبی را ـ که کودکی سرشار از معصومیت، پاکی، سلامت روحی، عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات بود ـ به حرم حضرت رضا(علیه‌السلام) می‌برد و به او می‌گفت: «به وسیله‌ امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه پدرت را از زندان آزاد کند.» کودک معصومانه رو به امام رضا(علیه‌السلام) می‌کرد و از او می‌خواست. یک شب دوباره با مادربزرگش به حرم رفت؛ اما این بار با گریه و حالی شکسته با امام رضا سخن گفت و آن‌قدر اشک ریخت که مادربزرگش از کار خود پشیمان شد و تصمیم گرفت دیگر از او چنین درخواستی نکند. دو روز بعد، تلفن خانه به صدا درآمد؛ صدای من بود. من آزاد شده بودم.

حتی برای چند میوه

حتی برای چند میوه

رودر محل سکونت رهبر شهید، درختانی وجود داشت که برخی از آن‌ها را خود ایشان طی سالیان گذشته با دستانشان کاشته بودند. در میان این درختان، چند درخت میوه نیز به چشم می‌خورد که هر سال با رسیدن فصل، شاخه‌هایشان پر از میوه می‌شد. با این حال، نگاه ایشان به این میوه‌ها نگاه یک مالک نبود. چون درختان در محوطه‌ای قرار داشت که به بیت‌المال تعلق داشت، ایشان خود را صاحب آن‌ها نمی‌دانستند. هرگاه اهل خانه از میوه‌های این درختان استفاده می‌کردند، رهبر شهید با دقت قیمت تقریبی آن‌ها را محاسبه می‌کردند و نه تنها همان مبلغ، بلکه چند برابر آن را به بیت‌المال پرداخت می‌کردند؛ تا مبادا حقی—حتی به اندازه چند میوه—از اموال عمومی بر عهده‌شان باقی بماند. این رفتار ساده اما عمیق، برای اطرافیان درسی عملی از امانت‌داری و حساسیت نسبت به بیت‌المال بود؛ درسی که نشان می‌داد پاسداری از حق مردم، از کوچک‌ترین امور آغاز می‌شود.

تجهیز جنگی

تجهیز جنگی

باید به یاد خداوند تبارک و تعالی و توکّل بر حضرتشان و توسّل به انوار طیّبه‌ی معصومین (صلوات اللّه ‌علیهم‌ اجمعین)، چون اکسیر اعظم و کبریت احمری نگریسته شود که تضمین‌کننده‌ی انواع گشایشها و ظفر قطعی بر دشمن است. این مزیّت عظیمی است که شما واجد آن و دشمنانتان فاقد آن هستند. . . . باید بر وحدت بین آحاد و اقشار ملّت که معمولاً در مواقع مضیقه نمود خاصّی پیدا میکند، خدشه‌ای وارد نشود. این امر با صرف‌نظر کردن از نقاط مورد اختلاف تحصیل خواهد شد. . . .باید حضور مؤثّر در صحنه حفظ شود؛ چه به صورتی که در این روزها و شبهای جنگ از خود نشان دادید، و چه به صورت انواع نقش‌آفرینی‌های مؤثّر در عرصه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی، تربیتی، فرهنگی و حتّی امنیّتی. مهم این است که نقش صحیح، بدون خدشه به وحدت اجتماعی، بخوبی درک و تا حدّ ممکن به اجرا گذاشته شود. . . . از کمک و یاری به یکدیگر فروگذار نکنید. بحمداللّه خصلت همیشگی بیشتر ایرانیان جز این نبوده و انتظار میرود که در این روزهای خاص که طبعاً بر بعضی از آحاد ملّت سخت‌تر از بقیّه میگذرد، این مطلب جلوه‌ی بیشتری داشته باشد.

منزل باصفا

منزل باصفا

آقای ربانی املشی که دوستیِ دیرینه‌ای با سید داشت، یک تابستان می‌خواست به مشهد مسافرت کند. در آن زمان سید علی در مشهد زندگی می‌کرد، اما در آن چند روز به خارج مشهد رفته بود و از آقای ربانی املشی دعوت کرد تا در خانه‌اش اقامت کند. چند روز بعد از اقامت، آقای ربانی املشی به آقا گفت: «خیال می‌کردم خانه‌ی شما با اثاثیه است.» بعد به شوخی ادامه داد: «اگر می‌دانستم اثاثیه را برده‌اید به مسافرخانه می‌رفتم!» سید علی گفت: «من جز چند پتو و چند ظرف چیزی برنداشتم.» آقای ربانی املشی که در حیرت فرورفته بود گفت: «چه می‌گویید؟!» سید گفت: «اثاثیه‌ی ما همه همین است که اکنون در خانه می‌بینید.» جالب اینکه خانواده‌ی همسر سید علی وضعیت مالی خوبی داشتند و به داماد خانواده هم خیلی علاقه‌مند بودند. اما سید علی و همسرش زندگی را طور دیگری می‌پسندیدند.

حس مشترک

حس مشترک

همدردی عمیق خود را با بازماندگان شهدای والامقام اعلام میدارم. این بر اساس تجربه‌ی مشترکی است که من با این بزرگواران دارم؛ به غیر از پدرم که داغ فقدان حضرتش امری عمومی شده، همسر عزیز و باوفایم را که امیدها به ایشان داشتم، و خواهر فداکارم که خود را وقف خدمت به والدینش کرده بود و عاقبت مزد خود را گرفت و همچنین طفل خردسالش را، و همسر خواهر دیگرم را که انسانی عالِم و شریف بود، به کاروان شهدا سپرده‌ام. امّا آنچه صبر بر مصائب را ممکن و حتّی آسان میسازد، توجّه به وعده‌ی حتمی و قطعی الهی بر اجری پُرارج برای صابران است. لذا باید صبر کرد و به لطف و دستگیری حضرت حق (جلّ و علا) امید و اعتماد داشت. . . . انتقامی که در نظر داریم، فقط مربوط به شهادت رهبر عظیم‌الشّأن انقلاب نیست؛ بلکه هر عضوی از ملّت که توسّط دشمن شهید میشود، خود موضوع مستقلّی برای پرونده‌ی انتقام است. بخصوص نسبت به خون اطفال و کودکانمان حسّاسیّتِ بیشتری خواهیم داشت. . . . لذا جنایتی که دشمن به طور عامدانه در مورد مدرسه‌ی شجره‌ی طیّبه‌ی میناب و بعضی موارد مشابه مرتکب شده، شأن خاصّی در این رسیدگی دارد. . . .به هر صورت، ما از دشمن غرامت خواهیم گرفت و اگر امتناع کند، به اندازه‌ای که تشخیص بدهیم، از اموالش برخواهیم داشت و اگر آن هم مقدور نباشد، به همان اندازه از اموالش را نابود خواهیم کرد.

ارادتم بیشتر شد

ارادتم بیشتر شد

آقا خاطره‌ی خود از یکی از شهدا را این‌طور تعریف می‌کنند: «یکی از مدیران دستگاه‌های فرهنگی درباره‌ی یک نفر از چهره‌های معروفِ فرهنگیِ خوب که‌ امروز جزو شهدای عالی مقام ماست و من خیلی به او علاقه داشتم و همیشه به دستگاه‌های مختلف فرهنگی توصیه می‌کردم که از وجودش استفاده کنید، چند عکس به من نشان داد که مربوط به قبل از انقلابِ او بود و او را در مناظری که آن زمان برای جوانان خیلی پیش می‌آمد، نشان می‌داد. آن آقا به من گفت: بفرما! این همان کسی است که شما این‌طور از او تعریف می‌کنید! من عکس‌ها را که نگاه کردم گفتم که ارادتم به این شخص بیشتر شد، چون او در این محیط بوده و حالا این‌گونه شده؛ حتماً باید از ایشان استفاده کنید.»

هنر جمهور

هنر جمهور

از جمله هنرهای رهبر شهید و سَلف کبیر ایشان، وارد کردن مردم در همه‌ی عرصه‌ها و بصیرت و آگاهی دادن مستمر به ایشان، و در مقام عمل تکیه بر نیروی آنان بود. ایشان این‌طور معنای حقیقی جمهور و جمهوریّت را فعلیّت بخشیدند و از عمق جان هم به آن معتقد بودند. اثر واضح این مطلب در این چند روزی که کشور بدون رهبر و بدون فرمانده کلّ قوا بود، دیده شد. بصیرت و هوشمندی ملّت بزرگ ایران در واقعه‌ی اخیر و پایمردی و شجاعت و حضورش، دوست را به تحسین و دشمن را به حیرت واداشت. این شما مردم بودید که کشور را رهبری و اقتدار آن را ضمانت کردید. ... اگر آن نعمت عظمیٰ از ما سلب شد، به جایش بار دیگر حضور عمّارگونه‌ی ملّت ایران به این نظام اعطا گشت. این را بدانید: اگر قدرت شما در صحنه ظاهر نشود، نه رهبری و نه هیچ یک از دستگاه‌های مختلف که شأن واقعی آنها خدمت به مردم است، کارایی لازم را نخواهند داشت.

کوه، خلوت دلِ جوانی

کوه، خلوت دلِ جوانی

رهبر شهید از همان سال‌های نوجوانی و جوانی دل‌داده‌ی کوه بود. عشق به طبیعت و سکوت بلندای آن، او را بارها و بارها به دامنه‌ها و ارتفاعات کشانده بود. کوهنوردی برای ایشان از نوع فنّی و ورزشی نبود؛ بیشتر رنگ روحیه و خلوت داشت — نوعی کوه‌پیمایی برای پیاده‌روی، تأمل و رهایی از هیاهوی زمین. در روزگاری که هنوز نشانی از مسئولیت‌های سنگین نبود، گاهی تصمیم می‌گرفتند چند روزی را در دل کوهستان بگذرانند. سه، چهار روز ـ و گاهی نزدیک به یک هفته ـ شب و روز را در مسیرهای ناهموار می‌پیمودند، در آغوش نسیم و آوای پرندگان صبحگاهی. غذا ساده بود، پناهگاه سنگی و آسمان، سقف خواب شبانه؛ اما همان لحظه‌ها برای ایشان دنیایی از آرامش و اندیشه به همراه داشت. سال‌ها بعد، هنگام یکی از کوه‌پیمایی‌ها در شهریور ۱۳۷۵، خبرنگار صدا و سیما از ایشان درباره این علاقه پرسید. با لبخندی آرام گفتند: «من از جوانی کوهنوردی را دوست می‌داشتم و از همان ایام به کوه می‌رفتم. البته نمی‌توان به این کار کوهنوردی فنّی گفت، بیشتر نوعی کوه‌پیمایی است.» در میان صخره‌ها و مسیرهای سنگی، می‌شد ردّ پای انسانی را یافت که همواره به طبیعت عشق می‌ورزید و در سکوت بلندای کوه، جایگاه آرامش و تفکر را می‌جست.

مشت گره کرده

مشت گره کرده

برای بنده تکیه زدن بر جایی که محلّ جلوس دو پیشوای عظیم‌الشّأن، خمینی کبیر و خامنه‌ای شهید بوده، کاری سخت است؛ زیرا این کرسی سابقه‌ی جلوس کسی را دارا است که بعد از بیش از شصت سال مجاهدت در راه خدا و گذشتن از انواع لذایذ و راحتی‌ها، به گوهری تابناک و چهره‌ای ممتاز، نه‌فقط در عصر حاضر، بلکه در طول تاریخ حکمرانان این کشور بدل شده است. هم حیات و هم نوع مرگ او عجین با شُکوه و عزّتی ناشی از تکیه به حق بود. من این توفیق را داشتم که پیکر ایشان را بعد از شهادت زیارت کنم؛ آنچه دیدم کوهی از صلابت بود؛ و شنیدم که مشت دست سالمش را گره کرده بود.

آماده شهادت

آماده شهادت

روز ۲۴ اسفند سال ۶۳ نماز جمعه‌ی تهران با حضور جمع کثیری از مردم به امامت آیت‌الله خامنه‌ای در حال برگزاری بود. در حین خطبه‌ها ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. دو نفر از محافظین فورا به سمت آقا رفتند تا ایشان را طبق روال‌های مرسوم امنیتی، از منطقه‌ی خطر دور کنند. اما هرچه اصرار ‌کردند، آقا حاضر به ترک نماز جمعه نشدند. مردم هم نگران حفظ جان ایشان بودند. جمعیت بدون اینکه متفرق شوند در همان جای خود شعار «مرگ بر آمریکا» و «جنگ جنگ تا پیروزی» می‌دادند. بمب دستی وسط جمعیت کار گذاشته شده بود و منجر به شهادت ۱۴ نفر و زخمی شدن ۸۸ نفر شد. فقط 37 ثانیه از لحظه‌ی انفجار گذشته بود که از بلندگوها شنیده شد: «توجه کنید». آقا به‌رغم وجود خطرات امنیتی دوباره در جایگاه قرار گرفتند و خطبه‌هایشان را با لحن قاطع ادامه دادند. اتفاقی که تحسین امام خمینی(ره) را نیز برانگیخت.