آن که دنیا را قرارگاه خود قرار داده، بنده شهوت و غضب خویش است و آنکه دنیا را گذرگاه خود قرار داده، آزاده است و بنده سرفراز خدا.

آزاده ای یا اسیر؟!

آزاده ای یا اسیر؟!

در روایات ما مسئله مرگ و جاودانه نبودن انسان، اولاً مسلم ترین، وجدانی ترین و به تعبیر برخی روایات، یقینی ترین مسئله ای است که در این عالم وجود دارد و ثانیاً در عین حال، مسئله ای است که برای انسان مشکوک است و زمان آن مشخص نیست. ما همه می دانیم که خدا به کسی سند نداده است که چقدر در دنیا زنده خواهد بود. همه می دانیم که انسان مسلماً می میرد؛ اما از زمان وقوع مرگ بی اطلاعیم. همین تردید نسبت به یک واقعه حتمی و یقینی، برایمان سوال ایجاد می کند که چقدر باید در دنیا ابزار و وسیله تهیه کنیم؟

انسان باید تنها به مقدار زیستن در دنیا از ابزار مادی استفاده کند و اضافه بر آن به درد نمی خورد. کسی که نگرش الهی دارد و می داند باید از این زندگی عبور کرد و زندگی دنیوی وسیله ای برای زندگی اخروی است، آیا می تواند بگوید که مقدار توقف او در این دنیا چقدر است تا به همان اندازه، وسایل مورد نیازش را تهیه کند؟

زندگی دنیوی وسیله ای برای زندگی اخروی است

اگر خدا به ما سند داده بود مبنی بر این که چقدر در این دنیا زنده می مانیم، چنین کاری ممکن بود. مثلاً اگر به ما می گفت شما 50 سال در دنیا زنده می مانید، در آن صورت ما نیز به اندازه 50 سال خوار و بار، خوراک، پوشاک و مسکن فراهم می کردیم، اما چنین اطمینانی وجود ندارد و همه می دانیم که در یک زمان نامعلوم، خواهیم مرد. حال تنظیم بهره گیری از ابزار مادی با میزان عمر نامشخص، چگونه ممکن است؟

وظیفه این است که انسان به اندازه ای که فعلاً نیاز دارد، دنیا را تحصیل نماید و بی خود و بی جهت به دنبال زیاد کردن مال و اموال نباشد. برای همین است که اولیای خدا فریاد می کشند: ای انسان؛ بی جهت اعصاب خود را خراب نکن! کفشت را پاره نکن! بی خود دنبال طلب مال فراوان و استمتاع از لذات مادی نباش! همه برای این است که می خواهند بگویند زندگی منتهی به مرگی که زمان رسیدن اش نامشخص است، ابزار زیادی نمی خواهد.

آیات و روایات زیادی (بیش از 400 تا 500 آیه و روایت) در این زمینه وجود دارند که از بین این مجموعه گسترده، به چند نمونه از آنها اشاره می شود:

5d99bf74ce2e3.jpg

روزی عمر خدمت پیغمبر اکرم (ص) رسید و دید حضرت روی حصیری نشسته اند و شاخه های حصیر روی بدن مبارک ایشان خط انداخته است. گفت: آقا؛ چه می شد شما این حصیر را جمع می کردید و به جای آن، فرشی زیر پایتان می انداختید تا این اتفاق نمی افتاد و پایتان ناراحت نمی شد. پیغمبر فرمود: «مرا با دنیا چه کار است؟ مثل من و دنیا، مثل یک سواره است که به سوی مقصدی حرکت می کند، هنگامی که زیر آفتاب نیمروز، در حال حرکت است، درختی را می بیند و زیر آن توقف می کند. بعد از کمی استراحت هم وقتی خستگی اش برطرف شد، آن جا را ترک می کند.»[1]

پیغمبر چقدر زیبا زندگی دنیا را ترسیم می کند که به همین مقدار کوتاه است و لازم نیست این طور برای آسایش در آن تلاش کرد. ما می خواهیم یک ساعت زیر این درخت بنشینیم، بعد هم بلند بشویم و برویم. حال که قرار است زود از این جا برویم، چرا یک فرش عالی پیدا کنیم و زیر پای خود پهن کنیم؟ باید بعد از مدتی این فرش را روی زمین بگذاریم و برویم، چون نمی توانیم آن را همراه خود به سرای دیگر منتقل کنیم.

در تعبیرات علی (ع) هم آمده است که فرمود: «دنیا گذرگاه است، توقفگاه و قرارگاه نیست و مردم هم در دنیا دو دسته اند. یک دسته کسانی که خود را به دنیا می فروشند و عاقبت بدی در پیش خواهند داشت و یک دسته هم کسانی که جان خود را می خرند و از قید و بند مادیات رها می شوند. پس اگر کسی خود را بفروشد، «عبدالدنیا» می شود و اگر کسی جان خود را بخرد، «عبدالله» می شود. اولی اسیر است و دومی آزاده. این، آزادی است و آن، بندگی و اسارت. آن که دنیا را قرارگاه خود قرار داده، بنده شهوت و غضب خویش است و آنکه دنیا را گذرگاه خود قرار داده، آزاده است و بنده سرفراز خدا.[2]

اگر کسی خود را به دنیا بفروشد، «عبدالدنیا» می شود و اگر کسی جان خود را بخرد، «عبدالله» می شود

حضرت در جای دیگری فرمود: «اهل دنیا، مانند اهل کاروانی هستند که ایشان را می برند و آن ها در خوابند». [3]یک وقت هنگام مرگ چشم باز می کنند و می بینند که در گمرک برزخ ایستاده و دارند از آن گذر می کنند. وقتی از این وطن کوچ می کنند، می فهمند که آن جا وطن اصلی شان نبوده و آن ها در طول این مدت، مسافر بوده اند.

این روایت این بینش را به انسان می دهد که زندگی چند روزه دنیا، ارزش وقت تلف کردن برای راحت زیستن و التذاد از تنعمات حلال را هم ندارد، بلکه باید به مقدار نیاز و ضرورت از آن بهره گرفت و تلاش خود را متوجه هدف اصلی یعنی خدا و آخرت کرد.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام (376-375)، حضرت آیت الله مجتبی تهرانی



پی نوشت ها:

[1] . بحارالانوار، ج7، ص119.

[2] . نهج البلاغه، حکمت133.

[3] . نهج البلاغه، حکمت64.


مطالب مرتبط