اذان، سرود وصال

پله پله تا ملاقات خدا : قسمت اول

اذان، بانگ دلدار در گوش صاحب دلان است. آنگاه که گلبانگ اذان در صحرای جان می پیچد، کیست که سر از پا بشناسد و آب زندگی را در جوی تکرار رها نکند؟ اذان، معجون شفابخشی است از تکبیر و شهادت و توحید و همه زیبایی های جهان آفرینش. اذان، گواهی است به رسالت مردی که ار سرزمین نور تا وادی طور آمد و یکتاپرستی را در لوح جان ها نقش زد. اذان، سرود غدیر در شفاخانه روح است.
اذان با تو سخن ها دارد. اگر گوش هوش بگشایی، از اذان می شنوی که خدای را در این سرا و در این جامه جُستن، چونان جست و جوی اشتر بر بام است.

پس بگفتندش که تو بر تخت جاه چون همی جویی ملاقات اله؟

پس بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیندازید و دل مبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.اذان، بگذاشتن و بگذشتن است؛ اذن دخول به حرم آفریدگار است.
نماز، آغاز راه است و اذان، آغاز نماز. با اذان به معراج نماز می توان رفت و با نماز به معراج حضور.

الله اکبر
چهار بار بگو خدا بزرگ تر است؛ بزرگ تر از آنچه در وهم و فهم ما بگنجد. پس چگونه او را اندازه می گیری؟ آیا نمی دانی که «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»[1] نمی دانی که او را قدری است بی اندازه، و پایه ای است بی پایان؟

آنچه در فهم تو آید، آن فناست آنچه در وهم تو ناید، آن خداست[2]

پس چهار بار بگو الله اکبر، تا چهار گوشه جانت، سرشار از حضور کبریایی او گردد.
زندگی برای بندگی است و بندگی با نماز آغاز می شود و نماز با اذان و اذان با الله اکبر. پس «الله» آغازِ آغازها است و نیز سرانجام هر جامی که در آن باده هستی ریخته اند: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیمٌ»[3]
الله اکبر تو را از نخوت هستی می رهاند و بر مجمر عاشقی می نشاند. روح و جانت را چنان بزرگ و بزرگ تر می کند که مهر خدا در آن بگنجد. الله اکبر طلیعه اذان است و اذان، مطلع غزل بندگی.

اشهد ان لا اله الا الله
خدایا، تو خود گواه باش که زندگی را نذر بندگی کردم و من نیز گواهی می دهم که تو خدای بی همتایی، یکتای توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفّایی، از شرک مبرّایی، اصل هر دوایی، داروی دل هایی، بر جان ها فرمانروایی، سزاوار تاج کبریایی، و خدای پاک و بی انبازی.
گواهی می دهم که اگر تو را نپرستم، هر روز بنده این و آنم. اگر تو را نپرستم، دشنام پست آفرینشم. سنگ تیپا خورده هستی، اگر یکتایی تو را پشتِ سر اندازد و روی به سوی خدایان دروغین آرد، تا ابد گرفتار معشوقه های رسوا و عجوزه های هزار داماد می شود. توحید، یعنی آزادی و آزادگی و آدمی زادگی.
الها، پروردگارا، عزیزا، مهربانا، از قرآن شنیدم که می گفت: «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ»[4] گواهی می دهم که جز تو خدایی نیست، جز تو یار و همراهی نیست، جز تو آغوشی نیست که من به آن پناه برم و از غم دنیا بگریزم. جز تو و دست توانا و مهربانت، کیست و چیست که مرا از دوزخ تنهایی برهاند و به بهشت انس و وفا راه دهد؟

اشهد انّ محمداً رسول الله
گواهی می دهم به رسالت مردی که از حراء تا اسراء، بنده خدا بود. گواهی می دهم که نامش، حیات دل ها است و مرامش، سیره فرشتگان. گواهی می دهم به ایمان آسمان، به گام های او بر زمین؛ آن روز که مکه را قبله کرد، و یثرب را مدینه، و جهان را سرای یکتاپرستی، و انسان را بنده خدا، و خدا را مهمان دل ها.
محمد(ص) فرستاده خدا بود و اذان گواهی ما به رسالت او است. روزی که محمد(ص) رسالت خود را آغاز کرد، جهان غرق آلودگی های ذهنی و عینی بود. بشر به راهی می رفت که پایان آن، رستگاری نبود. محمد(ص) پیام خود را با توحید آغاز کرد تا در گام اول، ذهن ها و قلب ها را از بند خدایان دروغین برهاند.
سپس رفتار انسانی را به انسان ها آموخت و آنان را به ارزش آدمیت واقف کرد. در جامعه ای که زرپرستان و زورمندان در آن صدرنشین بودند و انسان ها با ترازوی زر و زور، وزن می شدند، سخن از اخلاق گفت و تبعیض را نارو شمرد و فرمود: «عرب بر عجم و عجم بر عرب، فضلی ندارد، مگر به تقوا.» نَسَب ها را فرو ریخت و پرهیزکاری را برکشید.
می گفت: «من آمده ام تا اخلاق را برکَشم و فضیلت ها را برتری دهم و آدمی را راهی دیگر بیاموزم.»
وفاداری به عهد و حرمت گزاری به انسان و بزرگ داشت خون بی گناه و احسان به پدر و مادر را حقیقت دین داری می خواند. او برون رفت از لجن زار بی اخلاقی و ستمگری را در یکتاپرستی می دید. خود را تافته جدا بافته نمی دانست و چنان بود که اگر کسی به مجلس او در می آمد، وی را به جای و جایگاه نمی شناخت؛ بلکه به گفتار و رفتارش در می یافت.
پیش از او، دانستن و خواندن و نوشتن و زیستن های عالمانه و عارفانه، جز در غارهای انزوا ممکن نبود؛ او پرچم امت را به دست دانش داد و آموختن را بر زن و مرد واجب کرد.
آموزه های الهی و انسانی محمد(ص) ورق را برگرداند و پیروان راستین او نیز جهان را دیگرگون کردند، و این وعده خدا بود:

تو اگر در زیر خاکی خفته ای چون عصایش دان تو آنچه گفته ای[5]

اشهد انّ علیاً ولی الله
زیبا است نام تو ای مرد مهربان؛ خاصه آنگاه که با نغمه مرغ اذان، به خانه های ما می آید. زیبا و دلربا است نام تو ای فرزند کعبه، ای پدر ایمان، ای برادر رسول، ای شهید محراب.
سلام بر تو، آنگاه که مادرت به کعبه پناه برد تا تو را بر گهواره عرش بگذارد.
سلام بر تو، آنگاه که تا حراء می رفتی و باز می گشتی و خدیجه(س) را پیام می آوردی که محمد، ستاره ها را درخشیدن می آموزد.
سلام بر تو آنگاه که در شب هجرت، در بستر شهادت بیتوته کردی، تا پیشوای ایمانیان، پای در راه مدینه گذارد.
سلام بر تو، آنگاه که در بدر، درخشیدی و در احد جنگیدی و در خیبر و خندق، دین خدا را پشت و پناه بودی.
سلام بر تو، آنگاه که در غدیر، مولای مؤمنان شدی و کسوت ولایت بر تن کردی.
سلام بر تو، آنگاه که در نماز، تیر از پای تو بیرون آوردند و تو ندانستی که درد چیست، که جسم را نمی شناختی، آنگاه که در محضر جانان بودی.
سلام بر تو، آنگاه که کوفیان را به نماز می خواندی و خود به سوی مسجد می رفتی تا آخرین نماز ایستاده ات را بگزاری.
سلام بر تو، آنگاه که گفتی: «به خدای کعبه رستگار شدم.»
سلام بر تو، آنگاه که از محراب عبادت تا بستر شهادت را با فرق خونین پیمودی.
گواهی می دهم که تو را هیچ نامی، برازنده تر از علی (ع) نیست؛ گواهی می دهم که تو ولیّ و دوست و دوستدار خدایی و سایه حق بر سر بندگان او.

حیّ علی الصلوه، حیّ علی الفلاح
بشتاب و بدان که نماز، رستگاری است. نماز، رهایی است؛ رهایی از هر بند و زنجیری که تو را چون مردگان، اسیر خاک کرده است.
بال های پروازت را بگشا که هنگام نماز است؛ لحظه دیدار نزدیک است.
نماز، تو را از زندان تن، زندان خور و خواب و خشم و شهوت، بیرون می آورد و تا خیمه گاه قرب بالا می برد. نردبان نماز، پیش پای تو است. مباد که در چاه غفلت، بمانی و بام آرزوها را از یاد ببری.
لحظه های عمر را قدر بدان، که هر لحظه ای،‌ پله ای است در نردبان آسمان. آسمان، تو را می نگرد و منتظر است که چاه روزمرّگی را وداع کنی و تا اوج دلدادگی، سر از پا نشناسی.
مأذنه ها، سرود وصال را زمزمه می کنند. مأذنه ها گلبانگ رهایی می خوانند.
مأذنه ها صدای اذان را به گوش تو می رسانند تا زندگی را در مسجد، به معراج بری. مباد که بیندیشی زندگی، دیگر است، و بندگی، دیگر. زندگی در بندگی است و بندگی در زندگی. آن دو را از هم گریز نیست. اذان، پیوند زندگی با بندگی است. اذان، زندگی را بندگی می کند و بندگی را زندگی.

ای دل ار خواهی تو بهتر زندگی بندگی کن، بندگی کن، بندگی

«حیّ علی الصلوه» تو را به سوی مسجد و محراب می خواند. دعوتش را اجابت کن، تا روح بندگی را در کالبد زندگی تو بدمد. مباد که بیندیشی بندگی، یعنی بریدن از زندگی، و زندگی یعنی بیگانگی از بندگی. نماز در مسجد و در میان جماعت، کرامتی است که هیچ معجزه ای با آن پهلو نمی زند. در میان مردم باش و با آنان داد و ستد کن و همراه آنان، خدا را بخوان.
شیخ را گفتند فلان کس بر روی آب می رود. گفت سهل است، صعوه ای[6] نیز برود. گفتند فلان کس در هوا می پرد. گفت مگسی نیز می پرد. گفتند فلان کس در یک لحظه از شهری به شهر دیگر می شود. گفت شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می شود. این چنین چیزها را بس قیمت نیست. مرد آن است که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه به دل از خدای غافل نشود.[7]
اذان، تو را از میان مردم به میان مردم می برد؛ اما با چشمی که به سوی آسمان است و دلی که آشیانه شهد و شهود است.
«حیّ علی الفلاح» دعوت نامه خدا برای کسانی است که لحظه ها را به شوق دیدار می شمارند.

هرچه خلاف آمد عادت بود قافله سالار سعادت بود[8]

حیّ علی خیر العمل
اذان، انگشت اشاره خدا به سوی سعادت است، و سعادت در گرو بهترین عمل است. پس بشتاب به سوی بهترین عمل،‌تا شاهد سعادت را در آغوش گیری. بشتاب به سوی روزنه ای که آن سوی دیوار را بر تو آشکار می کند؛ چشم های تو را به دیدار یار می گشاید؛ باشد که بازبینی دیدار آشنا را.
بشتاب؛ اما نه به سوی آنچه تو را تخته بند زمین می کند؛ بشتاب به سوی رستگاری، به سوی بهترین عمل: حیّ علی خیر العمل.
«خیر العمل» آن است که نزدیک ترین راه تا مقصود باشد. به راستی، کدام عمل است که هر روز بهترین باشد؟ روزی، جهاد بهترین عمل است و روزی کمک به دیگران و روزی حج و روزی دیگر روزه. اما، نماز هر روز بهترین عمل است. زمان، نماز را کهنه و منقضی نمی کند.
زمان، هماره در خدمت نماز است و با او رفیق و همراه. صبح و ظهر و شام، پیوندی ناگسستنی با نماز دارد. دینداران، روز خود را با نماز و نیایش آغاز می کنند و در نیمه روز دوباره به سوی سجاده و محراب می روند و آنگاه که خورشید، افق را ترک می کند و به پشت کوه های غروب می رود، باز هنگامه پرستش و سجده گزاری فرا می رسد.
نماز بهترین عمل است؛ زیرا انسان را برای آن آفریده اند. مگر نه این است که خداوند در قرآن فرموده است ما انسان و جنیان را نیافریدیم مگر برای عبادت؟[9]
و مگر جز این است که نماز، کانون عبادت خدا است؟

یک سجده به خاک عشق، بهتر از هر چه که آدمی گزارد

بهترین عمل، آن است که انسان را در راهی بیندازد که او را برای آن آفریده اند، و این، هنر نماز است. پس بی نماز در راه نیست؛ دور از قافله، در صحرای سرگردانی، سکندری می خورد؛ بیراهه می پیماید و چون پشت به مقصد دارد، هرچه بیشتر می رود، دورتر می شود.
تا دست التجا به دامان خیرالعمل نزنیم، نصیبی جز سرگردانی و گم گشتگی نداریم. خیرالعمل، آن نیست که پاداشش بهشت باشد؛ آن است که دست تو را در دست محبوب گذارد و تا آشیانه مهر، بدرقه ات کند.
منبع: پیوند جان و جانان - رضا بابایی

-----------------------------------
پی نوشت :
[1] . انعام، 91: «و اندازه نگرفت خدای را کسی، آنچنان که حق او است.»
[2] . مولوی، مثنوی معنوی.
[3] . حدید، 57.
[4] . محمد، 19.
[5] . همان، ابیات 1196-1210.
[6] . گنجشک
[7] . شفیعی کدکنی، محمدرضا، آن سوی حرف و صوت؛ گزیده اسرار التوحید در مقامات ابوسعید ابوالخیر، ص53.
[8] . نظامی، مخزن الاسرار.
[9] . ذاریات، 56: (و نیافریدم جن و انس را، مگر برای آنکه مرا بپرستند.)


مطالب مرتبط