از زبان یک بیمار

وقتی بی حال به پای امام افتادم و زار زار، اما ناتوان و آرام گریه کردم؛ او گفت :«مگر در خواب به تو نگفته بودم که چه دارویی را بر چه جای زخم خود بمالی؟... برو از آن دارو استفاده کن.» ....

از  زبان یک بیمار

همراه قافله ی کوچک از شتران داشتم از خراسان به کرمان می رفتم. قافله ما از چند شهر و دشت و کوه گذشت. هر کس به همراه خود، بار لباس و ذوقه و ... داشت. ناگهان پشت یکی از کوههای پر برف گروهی راهزن به ما حمله کردند. دلم خوش بود که چند مرد قوی در کاروان داریم و آنها شمشیر زنهای ماهری هستند؛ اما راهزن های جنگاور نگذاشتند کسی از خود مقاومتی نشان دهد. هر چه داشتیم به غارت بردند، سپس به جان من افتادند. چند راهزن به سمت من آمدند؛ فکر می کردند من تاجر بزرگی هستم؛ اولی پرسید: «آهای مرد! پول هایت را کجا پنهان کرده ای؟»
گفتم: «من هر چه داشتم همان آذوقه ها و لباس ها بود که شما به غارت بردید!
دومی داد زد: «دروغ می گویی؛ زود باش جای طلاها و پول هایت را به من نشان بده.»
گفتم: «چرا مردم آزاری می کنید! آخر پول و طلایم کجا بود!»
آن ها خشمگین شدند و در میان برف های آن کوه به جان من افتادند و تا می توانستند کتکم زدند. با کینه و خشم صورتم را روی برف ها می کشیدند تا از بین بروم. دهانم را پر از برف کردند. صورتم حسی نداشت و پر از خون بود.
سرانجام پیرزنی از مسافران قافله، به دادم رسید و با التماس و گریه از دست آنها نجاتم داد. از آن پس من تنها و سرگردان از آن بیابان دور شدم و بعد از ساعت ها پیاده روی به کلبه ای روستایی رسیدم. مرد و زن پیری که در آن کلبه زندگی می کردند، به کمکم آمدند و بر زخم هایم مرهم[1] گذاشتند؛ اما من لال شده بودم و دیگر نمی توانستم به راحتی حرف بزنم؛ همه صورتم زخم شده بود.

5a1135f8aecbc.jpg

سرانجام به سمت خراسان بازگشتم تا با قافله های جدید رهسپار کرمان شوم. یک شب در خواب دیدم که کسی به من می گوید: «ابوالحسن رضا به خراسان آمده؛ داروی درد تو نزد اوست!» در همان خواب، فوری به سراغ ابوالحسن رفتم. او مردی بود مهربان و نورانی که برای درمان صورتم به من حرف هایی زد...
از خواب پریدم؛ حیران و کنجکاو بودم که ابوالحسن کیست و در کجاست! از این و آن پرس و جو کردم. گفتند: «ابوالحسن، امام رضا (علیه السلام) مهمان مردم نیشابور است و دارد برای رفتن به مرو آماده می شود تا نرفته؛ اسبی تهیه کن و به سوی او بشتاب!»
سوار بر اسبی شدم و به سرعت باد به سمت نیشابور رفتم. سراغش را از چند دکان دار گرفتم. گفتند: «او از نیشابور خارج شده و به محله رباط سعد رفته است!»
با سرعت رفتم و به موقع به رباط سعد رسیدم. وقتی بی حال به پای امام افتادم و زار زار، اما ناتوان و آرام گریه کردم؛ او گفت :«مگر در خواب به تو نگفته بودم که چه دارویی را بر چه جای زخم خود بمالی؟... برو از آن دارو استفاده کن.»
به اشاره گفتم: «باز هم بگویید؛ از یادم رفته!» فرمود: مقداری زیره و آویشن و نمک را با هم بکوب و دو سه مرتبه در دهان خود بریز تا خوب شوی.»
آه خدای بزرگ؛ آن دارویی که بنده خوب تو به من یاد داد، چه زود معجزه کرد و من شفا گرفتم!

منبع: کتاب مهربانترین، معاونت تبلیغات و ارتباطات آستان قدس رضوی

---------------------------------
پی نوشت ها:
[1]. دارو

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر