از حق نگذریم همه چیز رو با هم همراه کردید و اومدید زیر نقاره خونه.؛ نقاره خونه ای که نقاره زن هاش اصواتی رو در مدح آقا میگن و از آقا درخواست کرامت دارند.

التماس نقاره ها
۲۵ فروردین ۱۳۹۷ 191 7.9 KB 23 0

التماس نقاره ها


5a914f1dd3fea.jpg


با عجله وارد صحن انقلاب شدم که به نماز جماعت مغرب و عشاء برسم. سر جام خشک شدم. ناخودآگاه لبخند روی لب هام نشست. همه جا چراغونی بود، کل سطح صحن، ریسه کشیده بودند. از این طرف به آن طرف صحن ریسه های رنگی بود.
دور سقاخانه اسماعیل طلا رو که نگو! حس می کردی در فضای صحن یه جایی بین زمین و آسمون بافتنی درست کرده اند ولی با ریسه و چراغ های رنگی!
غرق تماشا بودم که یکی از پشت به شونه ام زد و گفت: «نمی خواید برید جلوتر؟»
گفتم: « بله، حتما»
کمی گوشه تر نزدیک دیوار ایستادم تا به آقا سلام بدم و گفتم: «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا، یا معین الضعفاء و الفقراء» و بی اختیار گفتم: «آقا عرض تبریک و تهنیت! میلاد خواهر گرامی تون مبارک»
گنبد طلایی آقا چه برقی می زد ! گلدسته کنار گنبد را ریسه های طلایی زده بودند، از بالا به پایین ،دو برابر می درخشید.
نمی تونستم چشم بردارم اما وقت تنگ بود. به نماز نمی رسیدم.
کمی جلوتر رفتم، اصلاً جای نشستن نبود. صحن مملوء از جمعیت بود. به سختی می شد قدم برداری. گویا مردم چند برابر ظرفیت نشسته اند.
رفتم جلوتر، سمت پنجره فولاد، قسمت بالای پنجره رو گل زده بودند: گل های زرد و سفید به شکل افقی. وقت تماشا نداشتم.
برگشتم پایین تر صحن، از سقاخانه رد شدم و رسیدم به تکه ی آخر صحن ولی اصلاً جایی رو پیدا نمی کردم. گیج و نگران شده بودم؛ که یکی از خادم ها با چوب پرش به شانه ام زد و گفت: «خانم! نماز جماعت می خونید؟»
- گفتم: «آره، دنبال جا می گردم.»
گفت: «برو انتها، آخرین صف، جای یکی دو نفر هست».
ازشون تشکر کردم و رفتم در آخرین صف نشستم. دیگر صدای اذان می آمد. آروم تر شده بودم و خدارو شکر می کردم.
با صدای «قد قامه الصلاه»، جمعیت بلند شد و به نماز ایستاد.
نمی تونم تعریف کنم که بین من و خدایم چه گذشت! در آن نماز و در آن خلوت باشکوه!
با صدای «السلام علیکم و رحمة الله» مکبر، سر از نماز برداشتم و تسبیحات گفتم.
آرامشی برپا شده بود... چند لحظه بعد صدای نقاره خانه آمد. همه ی سرها به سمت ایوان نقاره خانه بلند شد.
نقاره برای اعلام شب میلاد کریمه اهل بیت، حضرت معصومه «س» نواخته می شد.
غرق تماشای مردم بودم. صحنه ی جالبی شکل گرفته بود. یکی دست به دعا برداشته بود، یکی به بقیه دوستانش نقاره زن ها را نشان می داد و یکی هم خدا را شکر می کرد.
بعضی ها هم گوشی هایشان را به دست گرفته بودند و مشغول فیلم برداری شده بودند.‌.‌‌.ولی همه حواس ها رو به نقاره خانه بود. گویا این آهنگ گوش نواز، جان هایشان را نوازش می داد.
در حال تماشای شور و هیجان مردم، حرکت کردم و جلوتر رفتم که چشمم به خانمی افتاد که به ستون نقاره خانه تکیه داده بود و های های گریه می کرد. نگاهش به گنبد آقا بود و مرتب دست هایش را به نشانه شکر بالا می برد یا شاید هم دعا می کرد! نمی دانم!
به سویش قدم برداشتم؛ اصلا ًمتوجه من نشد. در حال و هوای خودش بود. خوش به حالش! خدایا ! از این حال و هواها نصیب من هم بکن.
صبر کردم تا کمی آرام تر شد. بعد بهش گفتم: «خانم! سلام، خوبید؟»
گفت: «علیک سلام، از این بهتر نمی شه.»
گفتم: «خوش به سعادتتون! حال خوشی داشتید.»
گفت: «بله، شما هم اگه به جای من بودید، حال خوشی داشتید».
گفتم: «گریه می کردید و شکر؟»
گفت: «پسرم دو سالی بود که از من و خانواده دور بود. هر کاری می کردم، هرچی دعا می کردم فایده ای نداشت. پارسال روز میلاد حضرت معصومه (س) اومدم زیر همین نقاره خونه و دعا کردم.
رو به امام رضا گفتم آقاجان! دوری خواهرت رو کشیدی؛ پس حال دلم رو می دونی. کمکم کن! تو رو به جان خواهرت کمکم کن... پسرم کارش درست بشه و بیاد مشهد، بیاد پابوس شما و کنار من مادر...
نمی دونید چقدر زود آقا جوابم رو داد. الآن پسرم کنارم تو مشهد کار می کنه و درس می خونه.
امروز هم بعد از یک سال اومدم دوباره زیر همین نقاره خونه از آقا تشکر کنم و ازشون بخوام برایم سفر به قم رو مهیا کنه. باید برم قم از خواهرشون هم تشکر کنم. باید خدمت خواهرشون هم عرض ارادت کنم.»
- گفتم: «شما مؤمن زرنگی هستید. مگه می شه آقا رو، روز میلاد خواهرش، به خواهرش قسم داد و جواب نگرفت؟!
اون هم خواهری که برای دیدن آقا قدم به سفر گذاشته بود و موفق به دیدارشون نشدن.
از حق نگذریم همه چیز رو با هم همراه کردید و اومدید زیر نقاره خونه.؛ نقاره خونه ای که نقاره زن هاش اصواتی رو در مدح آقا میگن و از آقا درخواست کرامت دارند.
من شنیدم که نوه گوهرشاد نقاره خونه رو احداث کرده به شکرانه ی رهایی از بیماریش و حاجت گرفتن از آقا.»
- شما حتماً باید حاجت می گرفتید. مطمئنم همین الان دعوتنامه قم هم براتون امضاء شده ...
در حال حرف زدن بودم که مادر مهربون صورتم رو بوسید و گفت: «ایشااله شما هم حاجت روا بشید.»

اعظم قایدی کریمی


مطالب مرتبط