حرفهای حاجی انگارروضه بود.قبل ازهرکس خودش هنگام تعریف کردن آن رویای صادقه،به پهنای صورت اشک میریخت.بقیه هم دست کمی ازاونداشتند.اشکی که حاج عبدالحسین میریخت،اشک فراق بودوشرمندگی.حاج خانوم اماازسرشوق وخوشحالی اشک میریخت.خوشحال ازاینکه نذرش راهرچندکوچک،پذیرفته بودند.

انگشتر نذری

انگشتر نذری

آنروزاصلادست ودلش به کارنمیرفت.ازصبح،فکرعبدالحسین راحتش نگذاشته بود.ازاین اتاق به آن اتاق میرفت.خودرامشغول میکرد.اماهرچه بیشترتلاش میکرد،کمترنتیجه میگرفت.اذان ظهرراگفتند.نمازش راکه خواند،دستش رابه سمت آسمان بلندکرد.همانطورکه اشک میریخت،شروع کردبه حرف زدن باخدا.
- خدایا!چرااینطوری شدم؟این دلشوره مال چیه؟دفعه ی اولش که نیست...اگه برنگرده چی؟من تک وتنهاباچن تابچه قدونیم قدچکارکنم؟...یاامام رضا(ع)،دستم به دامنت آقاجون...خودت بدادمن وبچه هام برس...آقاجون نذرمیکنم اگه حاجی سالم ازاین عملیات بیاد،همین انگشتردستم رومیارم حرم ومیندازم توضریحتون.کمکم کنید...کمی که آرام گرفت،کف دستانش رابه صورت کشید،آمینی گفت وجانمازش راجمع کرد.
روزهای بعدهم همه اش به رازونیازورفتن به حرم گذشت تااینکه عملیات تمام شدوحاج عبدالحسین برای مرخصی به خانه آمد.مجروح شده بود،امازخمش سطحی بودوکارش به دواودکترنکشید.
یکی ازهمانروزهاکه درخانه مشغول گفت وگوبودند،یادش آمدازنذری که کرده بود.روکردبه شوهرش وباسربلندی وافتخارگفت:خداروصدهزارمرتبه شکرکه صحیح وسالمی.حالاوقتشه نذرمواداکنم.
- چه نذری حاج خانوم؟
- شماکه عملیات بودی،خیلی دل نگران بودم.انگشترمونذرامام رضا(ع)کردم تابامیدخدابه سلامت بیای خونه.همینروزامیرم واین دین روادامیکنم.و سینی چای رابه طرف عبدالحسین هل داد. حاجی قندی برداشت ودردهانش گذاشت ویک قلپ ازآن راخوردودوباره درنعلبکی گذاشت.- حاج خانوم.حالاوقت واسه اینکارازیاده.تازه شم قربون امام رضابرم.ایشون که نیازی به این چیزانداره.الان جبهه واجبتره.ازاین به بعدخواستی نذرکنی،واسه جبهه نذرکن.الانم نمیخوادانگشتروببری.فعلادستت باشه.شایدبرای کارمهمتری لازم شد.
هیچ ازاین حرف خوشش نیامد.شانه هایش رابالاانداخت وباآنکه قلباراضی به اینکارنبودگفت:چی بگم والله؟هرچی شماصلاح بدونید.
خوب که به حرفهای حاجی فکرمیکرد،میدیدپربیراه هم نمیگوید.این رزمنده هاهم سربازان همین امام رضاهستند.برااوناخرج کنی،انگارواسه خودش خرج کردی.وباهمین فکرهاخودش راقانع کرد.
مدتی بعددوباره حاجی راهی جبهه شدتادرعملیات شرکت کند.اینباربه سختی مجروح شد.باهواپیمامنتقلش کردند به فرودگاه مشهدوازآنجاهم یکراست فرستادنش بیمارستان.
سروصدای بیمارستان،رفت وآمدها،آه وناله ی بیمارها،هیچکدام رامتوجه نشد.چشم که بازکرد،برادرخانمش رادیدکه کنارتختش ایستاده ونگران ومضطرب اورانگاه میکند.
- خداروشکربهوش اومدی مرد.بهتری؟
- حاج خانوم کجاست؟
- خونه ست حاجی.هنوزبهش خبرندادم.
- زنگ بزن بهش.ازقول من بهش بگوهرچه سریعتراون انگشترروببره حرم
- کدوم انگشتر؟
- توپیغام منوبرسون.خودش منظورمومیفهمه.
- باشه.چشم.
مردکه ازاتاق بیرون رفت،نگاهش رابه سقف دوخت وطوریکه فقط خودش میشنیدزیرلب خودش راسرزنش میکرد.- این چه اشتباهی بودازمن سرزد؟...حاج خانوم میخواست ببره،من اجازه ندادم.فکرمیکردم آقااینطوری راضی تره...خدایامنوببخش.کوتاهی کردم...
حاج خانوم تاپیغام عبدالحسین راشنید،متعجب اماازخداخواسته به حرم رفت ونذرش رااداکردوازآنجاهم یکسره راهی بیمارستان شد.درطول مسیرهزاران سوال درذهنش مطرح شدکه جوابی برایشان پیدانمیکرد.- یعنی چی شده که حاجی اینطورباعجله تابهوش اومده ازم خواسته اینکاروبکنم؟حتمااتفاقی افتاده...باخودگفت:تاچنددقیقه دیگه همه چیزمعلوم میشه.
نزدیک درورودی بیمارستان برادرش رادید.
- حالش چطوره؟
-الحمدلله خطربرطرف شده.جای نگرانی نیست.تاچندروزدیگه مرخص میشه...راستی این قضیه انگشترچیه؟
- والله منم گیج شدم.درست نمیدونم ماجراازچه قراره.به شماچیزی نگفت؟
- نه.تابهوش اومداول سراغ شماروگرفت.بعدشم گفت بهت بگم آب دستته بذاری زمین وکاری که گفت روانجام بدی.رفتارش خیلی عجیب بود.وقتی هم که بیهوش بود،نمیدونم خواب میدیدیاهذیون میگفت.ولی مرتب اسم ائمه روباناله میبردوباهاشون صحبت میکرد.اون هم باچه سوزوگدازی.
دررابازکردندووارداتاق شدند.
حاج عبدالحسین تاچشمش به همسرش افتاد،قبل ازهرسوالی پرسید:پیغامم رسید؟
- آره حاجی.تاشنیدم بدون معطلی انجام دادم.و بعدپرسید:جریان چیه حاجی؟
- چیزی نیست.حل شدبه لطف خدا.خودت خوبی؟بچه هاچطورن؟
ازطفره رفتن حاج عبدالحسین بیشترکنجکاوشد.
- طفره نروحاجی.من تاندونم جریان چیه ولت نمیکنم.مگه خودت نبودی که گفتی نگهش دارم.چی شدکه یکدفعه نظرت عوض شد؟هان؟
- حالاباشه برای بعد.بشین یک نفسی تازه کن.ازخودت وبچه ها بگو.همه سلامتید؟
- حاجی ازخونه تااینجایکسره توهمین فکرم.همین الان بگووراحتم کن.
حاج عبدالحسین که دیدراه فراری نداردبالاخره تسلیم شد.بعدازیک سکوت طولانی،آه بلندی کشیدوباصدایی که ازته چاه می آمد،گفت: خواب دیدم مجروحم وافتادم روی تخت.دقیقاهمینجابودم.ازدردداشتم بخودم میپیچیدم.یکدفعه دربازشدو چندنفروارداتاق شدند.ازنوروجودشون همه ی اتاق روشن شدوبوی عطرعجیبی فضاروپرکرد.ازوجناتشان دریافتم پنج تن آل عباهستند.خیلی ناراحت بودم وشرمنده که روی تخت درازکشیدم ونمیتونم جلوی پاشون بایستم.اون بزرگواران بهم دلداری دادندوحالم روپرسیدند.دست روی زخمهام کشیدندوبرام دعاکردند.چنددقیقه ای کنارم بودندتااینکه قصدرفتن کردند.به دراتاق که رسیدند،یکی ازآنهابرگشت وبانگاهی عجیب ودلربا،انگشتری شبیه انگشترشمارانشانم دادوبالحنی که هوش ازسرم برد،فرمود:انگشترشان درچه حال است؟
من همانطورمات ومبهوت نگاهش میکردم که ادامه دادند:بگوییدهمان انگشتررابیاورندوداخل ضریح بیندازند.وبعدرفتند.
همان لحظه بودکه بیدارشدم.درحقیقت پیغام آن بزرگواربودکه به شمارساندم.
حرفهای حاجی انگارروضه بود.قبل ازهرکس خودش هنگام تعریف کردن آن رویای صادقه،به پهنای صورت اشک میریخت.بقیه هم دست کمی ازاونداشتند.اشکی که حاج عبدالحسین میریخت،اشک فراق بودوشرمندگی.حاج خانوم اماازسرشوق وخوشحالی اشک میریخت.خوشحال ازاینکه نذرش راهرچندکوچک،پذیرفته بودند.


مطالب مرتبط