باب الجواد علیه‌السّلام شهید اسماعیل سریشی ماه های اخر بارداری را میگذراند که یکشب خواب عجیبی دید. خوابی که بر اساس آن نام فرزندش را اسماعیل گذاشت. آنشب، شب عید...

باب الجواد علیه‌السّلام /شهید اسماعیل سریشی

باب الجواد علیه‌السّلام /شهید اسماعیل سریشی

باب الجواد علیه‌السّلام
شهید اسماعیل سریشی
ماه های اخر بارداری را میگذراند که یکشب خواب عجیبی دید. خوابی که بر اساس آن نام فرزندش را اسماعیل گذاشت. آنشب، شب عید قربان بود.
ایام دهه فاطمیه بود. اسماعیل دیگر برای خودش مردی شده بود و با بچه های هم سن و سال خودش در محله هیئتی را راه اندازی کرده بود بنام خاتم الانبیاء ص. شبی نبود که روضه ی بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها در آن برپا نشود. آنشب، باران شدیدی شروع به باریدن گرفت. سقف برزنتی حسینیه سوراخ شده و تمام فرش ها را آب گرفته بود. بچه ها تازه از راه رسیده بودند که مقدمات روضه را فراهم کنند. اما با دیدن فرش های خیس و آب گرفته نظرشان عوض شد. چاره ای نبود. با آن شرایط نمیتوانستند مجلس را بر پا کنند. اسماعیل به فکر فرو رفت. هیچ دلش نمیخواست این توفیق و سعادت بزرگ را از دست بدهند. فکری به ذهنش رسید و فوری راه خانه را در پیش گرفت.
- مادر!...حسینیه رو آب گرفته و فرش ها همه خیس شدن. بچه ها میگن برنامه امشب رو کنسل کنیم.
- خب اتفاقیه که افتاده...شماکه مقصر نیستید مادرجون...
- میدونم... ولی...ولی من گفتم نباید روضه ی حضرت رو زمین بمونه... الانم اومدم شما کمکم کنید...
- من؟...من چه کمکی ازم برمیاد؟
با کمی من و من ادامه داد - چطور بگم؟... اگه شما اجازه بدید فرشهای آبجی رو یه امشب ببریم هیئت... قول میدم ترو تمیز تحویلتون بدم...عوضش ثواب روضه ی امشب مال شما...
مادر کمی به فکر فرو رفت. اخم چهره او خبر خوبی برای اسماعیل نداشت. اما...
- من حرفی ندارم، ولی باید از خودش اجازه بگیری...
- اون دیگه کار شماست... شما بهتر میتونید باهاش حرف بزنید...
مادر رضایت دخترش را گرفت. اسماعیل چند نفر از دوستانش را خبر کرد تا در بردن فرش ها کمکش کنند. آن شب مراسم به بهترین شکل ممکن انجام شد.
چند وقتی بود که اسماعیل پاتوق جدیدی یافته بود و گاه و بیگاه سر از مزار شهدا در می آورد. نمیدانست چه کششی هست که او را به اینجا می کشاند. اما رفته رفته ارتباط عمیقی با شهدا خصوصا علی چیت سازیان و شهید قهاری پیدا کرد. با اینکه درسالهای آخر جنگ به دنیا آمده بود اما آشنایی کاملی با شهدا داشت. عشق به شهادت لحظه به لحظه در وجودش شکل میگرفت و آتش عشقش شعله ورتر میشد.
تا اینکه دبیرستان را تمام کرد و عزم خود را برای خدمت جزم کرد. وارد نیروی انتظامی شد و دوره ی آموزش خدمت سربازی را در مشهد و در جوار بارگاه ملکوتی امام هشتم علیه السلام گذراند. آنروزها نیز از خدمت کردن به زائران حرم رضوی دریغ نمیکرد. هر فرصتی پیدا میکرد به کمک خادمان می شتافت و با جان و دل خدمت میکرد. گاهی اوقات هم که فرصتی دست میداد به همراه دوستانش به زیارت میرفت. درست در یکی از همین زیارت هایش بود که آنچه را میخواست از آقا گرفت.
آنروز به اتفاق دوستانش به حرم مشرف شد.
- بچه ها! بیاین هرچی میخوایم همین حالا از امام رضا علیه السلام بگیریم. شاید دیگه این موقعیت برامون پیش نیاد.
این پیشنهاد را اسماعیل داد و بقیه از خدا خواسته، هرکدام به گوشه ای پناه بردند. اسماعیل در کنار ورودی باب الجواد علیه السلام به نماز ایستاد. بعد از نماز به سجده رفت. از عمق وجودش اشک میریخت و حاجتش را طلب میکرد. مدتها بود مبتلا به دردی شده بود که درمانش را تنها از این طبیب میتوانست بگیرد. عشق به شهادت... اینجا جایش بود. باید از دست خود آقا برات شهادت را میگرفت.
- اسماعیل کجایی پسر؟ بجنب دیگه. همه معطل تواند.
بخودش آمد. سلام آخر را داد و دوان دوان خود را به دوستانش رساند.
شوخی و خنده بچه ها براه بود.
- منکه از آقا خواستم یه زن خوب نصیبم بشه. آخرشم عاقبت به خیرشیم.
- من زندگی و کارم روبراه شه، دیگه چیزی نمیخوام.
- اسماعیل تو چی خواستی؟
بیشتر دوست داشت سکوت کند. لبخندی زد و چیزی نگفت.
- نشد دیگه اسماعیل...ما همه گفتیم. تو هم باید بگی؟ نکنه دلت جایی گیره؟ راستشو بگو ببینیم.
با اصرار دوستانش به حرف آمد. اما جوابش فقط خنده ی دوستانش را به همراه داشت. – من فقط از آقا یک چیز خواستم... اون هم شهادت...
- خب بچه ی خوب...آدم یه چیز میخواد که شدنی باشه. شهادت؟؟؟ اونم حالا که بیست سال از جنگ میگذره؟
- ما که حسود نیستیم اخوی. ان شاالله به مرادت برسی...
اسماعیل سه ماه آموزشی اش را در مشهد با موفقیت و با خاطراتی شیرین تمام کرد. بالاخره تقسیم نیرو انجام شد و اسماعیل به سیستان و بلوچستان و یگان حمزه منتقل شد.

مدتی بود تروریست ها در خاک ایران، دست به اقدامات وحشیانه ای میزدند. عبدالمالک ریگی هم سر کرده گروهک تروریستی موسوم به جندالله بود که آنزمان خواب را از چشم مردم آن شهر و دیار گرفته بود. هفدهم اسفند 1387 بود. آنروزهم طبق برنامه نیروهایش قصد نفوذ به خاک ایران را داشتند که به کمین نیروهای هنگ مرزی در منطقه ی پل شکسته برخوردند. اسماعیل هم به این درگیری اعزام شد. تروریست ها حسابی غافلگیر شده بودند و گلوله هایشان را بی هدف و کور به همه جای منطقه شلیک میکردند. اسماعیل اسلحه اش را به سمت معاون عبدالمالک نشانه گرفت. از ته دل یا زهرایی گفت و شلیک کرد. تیر به هدف خورد و اسماعیل، یونس کمال زهی را نقش زمین کرد. تروریست ها مکان شلیک گلوله را به رگبار بستند. یک گلوله کافی بود تا فاصله ی او و شهادت از میان برود و همین هم شد. لحظه ی اجابت دعای اسماعیل فرا رسیده بود. او جان خود را فدای امنیت مردم کشورش کرد و تفسیر درستی از این جمله را به دوستانش هدیه داد. «آن روزها برای شهادت دروازه ای داشتیم و این روزها معبری تنگ، هنوز هم برای شهادت فرصت هست دل را باید صاف نمود.»


مطالب مرتبط