داستان کودکانه برخورد پیامبر با کودکان

بازی با پیامبر

بازی با پیامبر

بچه ها مشغول بازی بودند که پیامبر را دیدند . ایشان در حالی که لبخند بر لب داشتند به بچه ها نزدیک شدند . بچه ها دست از بازی کشیدند و به طرف پیامبر دویدند . پیامبر به بچه ها سلام دادند . بچه ها دوروبر ایشان جمع شدند . هر کدام از بچه ها چیزی می گفت : یکی هم به پیامبر رو کرد و گفت : " بیا با ما بازی کن " .

پیامبر قبول کردند . همان بچه به پیامبر گفت : " شتر بشو و ما را سواری بده . "

بچه ها با شنیدن پیشنهاد دوستشان ، همگی فریاد شادی کشیدند . آنها می دانستند که پیامبر بچه ها را دوست دارند و پیشنهادشان را رد نمی کنند .

وقت نماز بود . پیامبر از خانه خارج شده بودند تا به مسجد بروند و با مردم نماز بخوانند اما دلشان نمی خواست درخواست بچه ها را بدون جواب بگذارند و از آنها دوری کنند . پیامبر قبول کردند که با بچه ها بازی کنند .

بچه ها یکی یکی روی دوش پیامبر سوار می شدند و شادی می کردند . چهره پیامبر خندان بود و به بازی با بچه ها ادامه می دادند .

مسلمانانی که برای نماز در مسجد جمع شده بودند ، نگران شدند . فکر کردند شاید برای پیامبر اتفاقی افتاده باشد ، زیرا پیامبر دیر کرده بودند .

" بلال " اذان گوی پیامبر بود . او اذان نماز را داده بود اما هنوز از پیامبر خبری نبود . مسلمانان به طرف بلال رفتند و به او گفتند : " بهتر است که تو به دنبال پیامبر بروی . نمی دانیم چه اتفاقی افتاده که برای نماز به مسجد نیامده اند . "

بلال پیامبر را خیلی دوست داشت . نگران شد و از جا برخاست تا به دنبال ایشان برود . بلال می دانست که پیامبر از چه راهی به مسجد می آیند . از همان راه به طرف خانه پیامبر رفت . فکر می کرد که شاید پیامبر را در راه ببیند .

بلال با عجله به طرف خانه پیامبر می رفت که چشمش به پیامبر و بچه ها افتاد . وقتی دید که بچه ها سوار بر دوش پیامبر شده اند خیلی ناراحت شد . جلو رفت تا با بچه ها دعوا کند و نگذارد بر پشت پیامبر سوار شوند . اما وقتی به آنها رسید ، حرفی نزد زیرا پیامبر نگذاشتند که بلال به بچه ها حرفی بزند .

پیامبر در جواب بلال گفتند : " عیب ندارد . دیر شدن وقت نماز بهتر از آن است که این بچه ها از من برنجند . "

بلال پرسید : " پس حالا باید چکار کنیم ."

پیامبر گفتند : " به خانه من برو . چیزی پیدا بکن و بیاور که به بچه ها بدهی تا از بازی کردن با من دست بردارند . "

بلال با عجله به خانه پیامبر رفت . آن قدر گشت تا توانست چند گردو پیدا کند . گردوها را برداشت و با عجله پیش پیامبر و بچه ها برگشت .

پیامبر و بچه ها همچنان مشغول بازی بودند . صدای خنده و شادی بچه ها در کوچه پیچیده بود . بلال گردوها را به پیامبر داد . بچه ها وقتی گردوها را دیدند از بازی دست کشیدند و دور پیامبر جمع شدند .

پیامبر گردوها را در دست گرفتنند . در حالی که لبخند می زدند ، رو به بچه ها کردند و گفتند : " آیا شترتان را به این گردوها می فروشید ؟ "

بچه ها یک صدا گفتند : " بله می فروشیم . "

پیامبر گردوها را به بچه ها دادند . بچه ها گردوها را گرفتند و با شادمانی از پیامبر جدا شدند .

پیامبر همراه بلال به طرف مسجد راه افتادند . آن روز پیامبر دیرتر از روزهای پیش به مسجد رسیدند . مردم هنوز در مسجد بودند . انتظار می کشیدند . نماز جماعت برگزار شد و پیامبر با دلی شاد از شادی بچه ها ، به نماز ایستادند .

منبع : کتاب بچه ها و پیامبر

نویسنده : مصطفی رحماندوست


مطالب مرتبط