داستان بازی کودکان به هنگام نماز

بازی به هنگام نماز

بازی به هنگام نماز

شادی فضای خانه ی حضرت علی علیه السلام را پر کرده بود . حضرت فاطمه کنار همسرشان ایستاده بودند و به بازی بچه ها چشم دوخته بودند .

آن روزهم پیامبر به دیدن آنها رفته بودند . امام حسن و امام حسین علیه السلام ، که در آن زمان دو کودک خردسال بودند ، از دیدن پدربزرگشان خیلی خوشحال شدند . پیامبر با حسن و حسین مشغول بازی شدند . بچه ها از سر و کول پیامبر بالا می رفتند . برپشت ایشان سوار می شدند و شادی می کردند . پیامبر هم اجازه می دادند که آن دو کودک هرطور که دلشان می خواهد بازی کنند . آنها را بر پشت خود سوار می کردند و می گفتند : " فرزندان عزیز ! من اسب خوبی برای شما هستم . شما هم سواران خوبی هستید .

صدای خنده و شادی حسن و حسین یک لحظه قطع نمی شد . آنها با پیامبر مشغول بازی بودند که صدای اذان بلند شد .

هر وقت پیامبر به خانه حضرت علی علیه السلام می رفتند با حسن و حسین بازی می کردند . آن دو در کنار پیامبر لحظه های شادی را می گذرانیدند . حضرت فاطمه هم از بازی بچه هایشان با پیامبر لذت می بردند . شاید هچ کدام از آن خانواده پنج نفری نمی خواست آن لحظه های شاد ، تمام شود . اما صدای اذان می گفت که باید برای نماز به مسجد رفت .

پیامبر از جا بلند شدند . حضرت علی و حضرت فاطمه هم آماده بودند تا با پیامبر به مسجد بروند . تا مسجد راه زیادی نبود . وقتی پیامبر به مسجد رسیدند مسلمانان صفهای نماز را تشکیل داده بودند و آماده بودند تا پشت سر پیامبر نماز بخوانند . پیامبر جلوی صف نمازگزاران رفتند . امام حسن هم از پیامبر جدا نشد و با ایشان به جلوی صف رفت . پیامبر امام حسن را با مهربانی در کنار خود نشاندند . جایی برای او درست کردند و برای خواندن نماز از جا برخاستند .

-الله اکبر ، بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمدلله رب العالمین .... نماز شروع شد و صدای پیامبر در فضای مسجد پیچید .

همه چیز مثل هر روز پیش می رفت تا اینکه پیامبر رکعت اول نماز را تمام کردند و به سجده رفتند . در این هنگام امام حسن که تا آن لحظه در کنار پیامبر بود ، از جا برخاست و روی کتف پیامبر نشست .

پیامبر ذکر سجده را می گفتند که سنگینی نوه خود را بر کتف خویش حس کردند . امام حسن که بارها لذت سواری بر دوش پیامبر را چشیده بود، باز هم روی کتف ایشان نشسته بود . ذکر سجده تمام شد اما امام حسن هنوز بر دوش پیامبر بود . پیامبر می توانستند نوه خود را از روی دوششان پایین بیاورند و نماز را ادامه دهند اما این کار را نکردند . مشغول خواندن ذکرها و دعاهای دیگری شدند تا سجده را طولانی کنند . سجده نماز طولانی شد اما امام حسن دلش نمی خواست از روی دوش پیامبر پایین بیاید . پیامبر باز هم در حالت سجده ماندند و با خواندن ذکر و دعا سجده را طولانی کردند .

مسلمانانی که پشت سر پیامبر نماز می خواندند ، همه سر از سجده برداشتند و این صحنه را نمی دیدند . فقط از اینکه سجده نماز آن روز خیلی طولانی شده است ، در تعجب بودند .

سرانجام امام حسن به میل خود از روی کتف پیامبر پایین آمد . پیامبر پس از پایین آمدن او ، از سجده برخاستند و نماز را ادامه دادند و تمام کردند .

بعد از نماز مسلمانان پیش پیامبر رفتند و از ایشان پرسیدند : " یا رسول الله ! تا به حال چنین سجده ای از شما ندیده بودیم . دلیل طولانی شدن سجده نماز چه بود ؟ "

پیامبر در جواب مسلمانان گفتند : " در حال سجده بودم که فرزندم حسن روی دوشم سوار شد . نخواستم عجله کنم و کودک را از دوشم پایین بیاورم و روی زمین بگذارم . آنقدر صبر کردم و سجده را طول دادم تا خودش از روی دوش من پایین آمد ."

منبع : کتاب بچه ها و پیامبر نوشته مصطفی رحماندوست


مطالب مرتبط