برخورد پیامبر با کودکی که پدرش شهید شده بود و او تنها بود

برادر فاطمه

برادر فاطمه

کودک تنها و غمگین ، با لباس های کهنه و پاره کنار دیوار نشسته بود . سر و وضع به هم ریخته ای داشت . تکه چوبی در دست گرفته بود و روی زمین خط خطی می کرد . آرام و بی صدا اشک می ریخت . نمی دانست به کجا پناه ببرد و از چه کسی کمک بخواهد .

آنجا مدینه بود . پیامبر از میان یکی از کوچه های مدینه می گذشتند؛ همان کوچه ای که در کنار دیوارش کودک غمگین و تنها نشسته بود و گریه می کرد .

پیامبر ، بچه ها را دوست داشتند . به بچه ها سلام می کردند. در راه اگر به بچه ای برمی خوردند ، می ایستادند و با او حرف می زدند و یا به او خوراکی می دادند .

چشم پیامبر که به کودک غمگین افتاد ، ایستادند . به طرف او رفتند و سلام کردند . احوال او را پرسیدند . دستی از روی مهربانی بر موهای درهم و نامرتب سرش کشیدند و به او گفتند : " پسرم ، چرا گریه می کنی ؟ "

کودک غمگین ، از خط کشیدن روی زمین دست برداشت. تکه چوب را انداخت. سرش را بلند کردو چهره مهربان پیامبر را دید . پیامبر را می شناخت. همه ی بچه ها پیامبر را به خوبی می شناختند.

چهره پیامبر آرام بخش بود. پیامبر لبخندی بر لب داشتند.

کودک ، با پشت دست ، اشک هایش را پاک کرد و جواب داد: " من تنهاهستم . مادرم در شهر دیگری زندگی می کند . پدرم چند وقت پیش شهید شد . بعد از آن من با خواهرم زندگی می کردم . چند روزی است که او هم از دنیا رفته است . حالا کسی را ندارم . خانه ای ندارم که در آن زندگی کنم . لباس و غذا هم ندارم . حتی بچه ها با من بازی نمی کنند . آنها به خاطر اینکه کسی را ندارم از من دوری می کنند.

حرفهای کودک پیامبر را ناراحت کرد .پیامبر به کودک نزدیک تر شدند . چشم هایشان از اشک پر شده بود .کمی سکوت کردند . بعد ، دست آن کودک تنها رادر میان دستهایخود گرفتند و گفتند : " غصه نخور ، حالاکه پدر تو شهید شده است ، از امروز من پدرت هستم . همسر من ، مادر تو می شود . دخترم فاطمه هم از امروز خواهر توست ."

اشک های کودک با شنیدن حرفهای پیامبر خشک شد . برق شادی در چشم هایش درخشید . غم از چهره اش گریخت و خنده بر لب هایش نشست . به پیامبر رو کرد و گفت : " به خدا من دیگر غمگین نیستم ، زیرا اگر تا حالا کسی را نداشتم از این به بعد بهترین خواهر را دارم . "

پیامبر دست کودک را گرفتند و با هم به راه افتادند . وقتی به خانه رسیدند ، پیامبر حضرت فاطمه را صدا زدند و گفتند : " فاطمه جان ! این پسر از امروز برادر توست . "

فاطمه از دیدن کودک خوشحال شد . دست او را گرفت و برد تا سرو صورتشرا بشوید و برایش لباس و غذا تهیه کند .

منبع : کتاب بچه ها و پیامبر، نوشته مصطفی رحماندوست


مطالب مرتبط