داستان کودکانه بهترین سفر

بهترین سفر

بهترین سفر

اسم من فاطمه است من کلاس اول هستم و یک برادر کوچک به نام علیرضا دارم. هفته قبل بود که یک شب پدرم شاد و خوشحال به خانه آمد در حالی که چند بلیط در دست داشت گفت : برای یک ماموریت کاری چند روزی باید به مشهد برویم. مادر لبخند به لب گفت : خدا روشکر امام رضا ع ما رو هم طلبیده، آن شاالله پس روز عید مشهد هستیم؟ من با تعجب پرسیدم : عید نوروز که تمام شده کدام عید؟ بابا دستی به سرم کشید و گفت : عید غدیر دخترم. این عید یکی از اعیاد بزرگ مسلمانان هست که ما آن را جشن می گیریم همه جا نقل و شیرینی پخش می کنیم همه جا را چر اغانی کرده و عید را به هم تبریک می گوییم. با حرفهای پدر دیگر دل توی دلم نبود و منتظر بودم که زودتر به مشهد برویم و روز عید هم از راه برسد. دو روز بعد با قطار راهی مشهد شدیم وقتی رسیدیم مشهد و خیابان‌هایش چراغانی بود. اطراف حرم همه لبخند به لب نقل و شیرینی پخش می کردند و عید را به هم تبریک می گفتند..

دست به سینه به آقا سلام دادیم و وارد حرم شدیم حرم را زیباتر از آنچه فکر می کردم دیدم . صحن ها سراسر با لامپهای رنگی چراغانی شده و بوی عود و عنبر همه جا را پر کرده بود از بلندگوهای نوای خوش قرآن شنیده می شد . خادمی مهربان لبخند به لب جلو آمد و چند شکلات در کف دستانم گذاشت و گفت : زیارتت قبول دخترم . از حرفش بسیار خوشحال شدم و برای شکلات‌ها تشکر کردم. شکلات‌ها را به صورتم نزدیک کردم و چشمانم را بستم . راستی که بوی بهشت می دادند آنها را توی جیبم گذاشتم تا بعد بازگشت به شهرمان، به دوستانم هم بدهم. صدای اذان حال و هوایی عجیب به فضای حرم داد همراه با دیگر مهمانان امام رضا ع آماده شدیم تا نماز را به جماعت بخوانیم .نسیمی خنک وزیدن گرفت صدای بال کبوترها زیبایی عید را دو چندان کرد . گنبد امام رضا (ع) بیشتر از همیشه می درخشید.

نویسنده : اکرم خیبری


مطالب مرتبط