سؤالات ابن جهم که تمام شد، نگاهِ همه به سوی امام برگشت. امام رو به ابن جهم کرد و فرمود: «از خدا بترس و زشتیها را به پیامبران خدا نسبت نده»

به رنگ آسمان

به رنگ آسمان

در میان بازار و مدرسه
خورشید در میان آسمان مى درخشید و ظهر نزدیک بود. بازارِ شهر مرو، شلوغ و پرازدحام از زنان و مردانى بود که براى تجارت یا خرید و فروش به آن‌جا مى آمدند. ضلع شمالی بازار، مرکز بزازان و پارچه ‌فروشان بود و در جنوبِ بازار عطاران و ادویه‌‌ فروشان به کسب و کار مشغول بودند. هر رهگذری که از این قسمت وارد بازار مى شد، نمى توانست از وسوسه لحظه اى درنگ و چند تنفسِ عمیق صرفه نظر کند. شرقِ بازار، در اختیار دباغان و آهنگران و مسگران بود و غربِ بازار هم که به مدارسِ علمیه مرو راه داشت، بازارِ میوه و سبزى‌‌‌ فروشان بود.
هر روز پیش از ظهر، بسیارى از دانشمندان و علم‌ آموزان از قسمتِ غربىِ بازار، به سمت مدارس خود مى رفتند. به همین دلیل، ارتباطِ خوبى میانِ آنان و بازاریان برقرار بود. حتى بسیار می‌شد که برخی از بازاریان، به مجالسِ ایشان رفت ‌و آمد داشتند و احکام و مسائلِ مربوط به خرید و فروش را فرا مى گرفتند.
ابن‌‌ جَهم، از بزرگانِ اهل سنت نیز هر روز، در حالى که کتابى در دست داشت، از این قسمتِ بازار می‌ گذشت. او اغلب سعى مى کرد تا به جز کتابش، به جایى نگاه نکند؛ وگرنه مجبور مى شد صدها بار بایستد و با کسبه بازار احوال‌ پرسی کند. آن روز هم در حالی که ابن‌‌ جهم به سرعت گام برمی‌ داشت، همین که پا به دالان منتهی به مدرسه خود نهاد، صدایى او را به خود آورد:
«اى ابن‌‌ جهم بزرگوار! به کجا چنین شتابان مى روید؟». ابن‌‌ جهم سر بلند کرد و در آستانه مغازه میوه‌‌‌ فروشى بسیار بزرگى، «خالد» را که از بازاریان سرشناس بود، دید. «شما هستید اى خالد؟ به سوى مدرسه مى روم».

شربت گوارا و اخبار ناگوار
ابن‌‌ جهم هر چه اصرار کرد که باید زودتر به مدرسه و درس و بحث برسد، خالد اجازه نداد و او را به اجبار به مغازه خود برد و در بهترین نقطه نشاند. به سرعت شربتى از بهترین میوه هایى که در مغازه داشت، آماده کرد و پیش روی ابن‌‌ جهم نهاد. ابن‌‌ جهم که دیگر نمى توانست از آن شربت گوارا بگذرد، یک نفس شربت را سر کشید و رو به خالد گفت:
«واقعا که شربتِ گوارایى بود! از شما سپاس‌ گزارم».
خالد با خوشحالی گفت:
«گوارای وجود اى ابن‌‌ جهم بزرگوار! اگر بدانم شما از اینِ شربت خوشتان آمده، به خادمِ خود خواهم گفت که حتما مقدار زیادى به منزل شما ببرد».
ابن‌‌‌ جهم که از این تعارف بسیار خرسند شده بود، گفت:
«بسیار سپاس‌ گزار خواهم شد. حال بگو چه خبر از اوضاعِ بازار؟».
خالد پاسخ داد:
«بسیار عالى است؛ خوشبختانه اوضاع تجارت و داد و ستد به نقاطِ مختلف، بسیار پررونق است و در این فصل، راهزنان کم‌ تری در کمین کاروان‌ ها مى نشینند».
خالد این را که گفت، خود را به ابن‌‌ جهم نزدیک‌ تر کرد و ادامه داد:
«اما من اخبارِ دیگرى در دربار شنیده ام که مى خواستم از شما درباره آنها سؤال کنم؛ واقعا همان‌ طور است که مى گویند؟».
ابن‌‌ جهم که توجهش به گفته هاى خالد جلب شده بود، پرسید:
«درباره چه چیزى مى پرسید؟».
خالد گفت:
«درباره على بن موسى الرضا، ولی‌ عهدِ خلیفه».
ابن‌‌ جهم دوباره پرسید:
«درباره ایشان چه شنیده اید؟».
خالد پاسخ داد:
«شنیده ام هر چه دانشمند و عالم در بلادِ اسلامى بوده، از مسلمان گرفته تا علماى نصارا و یهود و صابئین، و از فلاسفه گرفته تا متکلمان، براى مناظره علمى نزد ایشان رفته اند و مغلوب شده اند؛ آیا این درست است؟»[1]
ابن‌‌ جهم با شنیدن این سخن در خود رفت. او که از بزرگانِ اهل سنت در مرو به شمار مى رفت، با این‌که به فرزندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بسیار احترام مى گذاشت، اما از شنیدن پیروزى ایشان در مناظره هاى علمى بر هر عالم و دانشمند مشهوری، چندان دلخوش نبود. براى همین نتوانست پاسخ مناسبى براى خالد بیابد و با این‌ که بسیار دوست داشت باز هم از آن شربتِ گوارا بنوشد، دیر شدنِ زمانِ درسش را بهانه قرار داد و دکان او را ترک کرد

5a12f6d29c4e8.jpg

وسوسه مناظره
تا چند روز پس از گفت‌ و گو با خالد، ابن‌‌جهم نمی‌توانست از اندیشه مناظرات على بن موسى الرضا (علیه السلام) با دانشمندان و متکلمان بیرون آید؛ به طورى که حتى دوستان و نزدیکانش نیز متوجه این مسئله شده بودند. یک روز بعد از نمازِ عصر که ابن‌‌ جهم در حیاط مدرسه نشسته بود، یکى از دوستانش به نامِ «عثمان» کنار او نشست و پرسید:
«تو را چه مى شود اى ابن‌‌‌ جهم! چند روزی است که در فکری؟».
ابن‌‌ جهم نگاهش را از درختان بلند و سر به آسمان ساییدۀ حیاط مدرسه برداشت و به عثمان نگریست و گفت:
«چیزى نیست».
عثمان دوباره گفت:
«اى دوست گرامى! ما بیش از بیست سال است که همدیگر را مى شناسیم. من از چهره تو به سادگى می‌ فهمم که درگیر مسئله اى شده اى. بهتر نیست آن را با من در میان گذارى؟ شاید بتوانم به تو کمک کنم».
ابن‌‌ جهم پاسخ داد:
«از شما پوزش مى‌ خواهم؛ حق با شماست؛ چند روز است که مسئله‌ ای فکر مرا به خود مشغول داشته».
عثمان مشتاقانه پرسید:
«و آن مسئله چیست؟».
ابن‌‌ جهم پاسخ داد:
«مسئله درباره اخبارى است که تو هم آن را شنیده اى. این‌ که همه علما و دانشمندان و متکلمان براى مناظره با ولی‌ عهد خلیفه به دربار رفته اند و تمامشان شکست خورده‌ اند. من مانده ام که على بن موسى الرضا (علیه السلام) این همه دانش را از کجا آورده است؟!».
عثمان سرى تکان داد و گفت:
«بله، من هم این اخبار را شنیده ام و حتى عده اى برایم نقل کرده اند بعضى از آن دانشمندان که مسلمان نبوده اند، با شنیدن براهین و حجت‌ هاى ایشان، اسلام آورده اند. با این‌ که سیره او از نظرِ ما قابل قبول نیست، اما نمى توان منکرِ علم و معرفتِ او شد. پیروانش او را امام مى دانند و جانشینى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را فقط مخصوصِ او و پدرانش مى دانند».
ابن‌‌ جهم که دوباره در خود فرو رفته بود، گفته عثمان را تأیید کرد و ادامه داد:
«آرى، تنها اشکال مسئله هم همین است که با این همه دانش، پیروانش در اعتقاداتشان، بیش از پیش استوار خواهند شد».
در این هنگام فکرى به ذهنِ عثمان رسید و بی‌درنگ رو به ابن‌ جهم کرد و گفت:
«اى دوست گرامى! هفته آینده، همه بزرگان مدرسه برای دیدار و زیارت به نزد خلیفه خواهند رفت. مطمئن هستم که ولی‌ عهد نیز در آن جلسه حاضر خواهد بود. با این‌ که مى دانم شما زیاد دوست ندارید به دربار رفت و آمد کنید، اما پیشنهاد می‌ کنم این بار با ما همراه شوید تا ولی‌ عهد را از نزدیک ببینید و اگر مایل بودید، ایشان را با سؤالاتى بیازمائید».
ابن‌‌ جهم تأملی کرد و سپس گفت:
«من چه سؤالى مى توانم از او بپرسم که دانشمندان و متکلمان از او نپرسیده باشند یا او نتوانسته باشد پاسخى به آن بدهد!؟».
عثمان در حالى که لبخند مى زد، پاسخ داد:
«باید توجه داشته باشی که همیشه او از دیگران سؤال مى کند و عقاید آنان را به چالش مى کشد؛ اما این بار تو از او درباره عقاید عجیب و غریب شیعیان سؤال کن».
ابن‌‌ جهم لحظه‌ ای اندیشید. با این‌ که رفت‌ و‌ آمد به دربارِ خلیفه را دوست نداشت، اما دیدار با على بن موسى الرضا (علیه السلام) و مباحثه با او، چیزى نبود که بتوان به سادگى از آن گذشت؛ پس به عثمان چنین گفت:
«باشد؛ با تو خواهم آمد».
عثمان با اشتیاق پرسید:
«و از او درباره چه چیزى خواهى پرسید؟».
ابن‌‌ جهم پاسخ داد:
«به مسئله‌ ای اشاره خواهم کرد که گمان کنم او هرگز نخواهد توانست به آن پاسخ دهد».

در دربار خلیفه
شکوه و زیبایی دربار مأمون زبانزد همگان بود؛ دربارى که مى گفتند اگر کسى قدم به آن‌ جا بگذارد، باغ‌ ها و قصرهاى بهشتى در فکر او جان خواهد گرفت و بیش از گذشته به وعده خداوند ایمان خواهد آورد! آرى، مأمون مى خواست دربارش چنان باشد که چشمِ همه بینندگان را خیره سازد.
همه حاضران در تالار قصر، به خلیفه تعظیم کردند تا او بر بالاى مسندِ خلافت، تکیه بزند؛ اما خلیفه، با احترام بسیار، ولی‌ عهد خود را در کنارش نشاند و سپس با کسب اجازه از آن بزرگوار، رو به حاضران کرد و گفت:
«بسیار خوشحالیم که شما علما و دانشمندان و استادان مدارسِ مرو را در محضرِ خود مى بینیم».
ابن‌‌ جهم به ولی‌ عهد چشم دوخته بود و توجهی به سخنان مأمون نداشت. براى او که تا به حال آن بزرگوار را از نزدیک زیارت نکرده بود، غیرِ ممکن بود که نگاه از او بگیرد. هیبت امامت چنان در ایشان آشکار بود که پشت ابن‌‌ جهم را لرزاند. عثمان که کنارِ او ایستاده بود و متوجه احوالِ او شده بود، با صدایى آهسته به او گفت:
«چه شده ابن‌‌ جهم؟».
ابن‌‌ جهم با سختى و زحمت بسیار به او پاسخ داد:
«چیزى نیست، چیزى نیست».
عثمان دوباره گفت:
«آماده هستى تا مطلب خود را در نزد خلیفه بازگو کنى؟».
ابن‌‌ جهم سرى به نشانه تأیید تکان داد و گفت:
«آرى، آماده‌ ام؛ نگران نباش».
عثمان دستى به شانه او زد و گفت:
«خیالت راحت باشد؛ امروز کسى از ما سخن نخواهد گفت. به همه گفته ام شما امروز سؤالاتى دارید که مى خواهید از ولی‌ عهد بپرسید».
آه از نهاد ابن‌‌ جهم برخاست. فقط همین را کم داشت که کسى جز او سخن نگوید و همه نگاه به او داشته باشند.
ابن‌ جهم در این افکار غوطه‌ ور بود که ناگهان صداى خلیفه را شنید:
«امروز از پسرعم خود و فرزند گرامى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، على بن موسى الرضا (علیه السلام) که ما را مفتخر کرده اند، دعوت کرده ایم تا در این‌ جا حاضر باشند. حال شما اى بزرگان مدارس مرو، اگر سؤال و شبهه اى دارید، مى توانید مطرح کنید».
سکوت سنگینی بر تالار حاکم بود. همه به هم نگاه مى کردند و چیزى نمى گفتند. مأمون که از این سکوت حیرت کرده بود، دوباره گفت:
«یعنى کسى سؤال و شبهه اى ندارد که بخواهد مطرح کند؟!».
البته آشکار است که هدف مأمون نشان دادن دانش امام به همگان نبود؛ بلکه مغلوب شدن آن بزرگوار در مناظرات، هدف اصلی او بود و آرزو مى کرد که اى کاش فقط یک بار علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در مناظره شکست بخورد و نتواند به سؤالات پاسخ دهد.

مناظره
ابن‌‌ جهم سعى کرد تا قدمى به عقب بگذارد و خود را نشان ندهد؛ اما متوجه شد که همه به او مى نگرند. عثمان با اشاره سر، به او مى فهماند که قدم پیش بگذارد.
ابن‌‌ جهم در حالى که مستأصل شده بود، زیرِ لب گفت:
«خدا تو را لعنت کند عثمان که مرا در این کار گرفتار کردی!».
و سپس قدمى به جلو برداشت و گفت:
«اى خلیفه والا مقام! اجازه مى خواهم سؤالی را که مدت‌ هاست فکر مرا مشغول کرده، از اباالحسن بپرسم».
نگاهِ همه به ابن‌‌ جهم بود. مأمون به امام عرض کرد :
«یا اباالحسن! چه مى فرمایید؟».
با اشاره امام، ابن‌‌ جهم قدم دیگری پیش نهاد و در حالى که نمى توانست به ایشان خیره بنگرد، پرسید:
«اى فرزند رسول خدا! شنیده ام که شما معتقد به عصمتِ پیامبران خدا هستید؛ اما براى من عجیب است که این با آیات قرآن ناسازگار است. درباره این آیات چه مى فرمایید: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى»[2] و مى فرماید: «وَ ذَالنُّونِ اذْ ذَهَبَ مُغاضِبا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدر عَلَیْهِ»[3] و درباره یوسف مى فرماید: «و لَقَدْ هَمَّتْ به و هَمَّ بِها»[4] و نیز درباره داود مى فرماید: «و ظَنَّ داودُ أنَّما فَتنّاهُ».[5]
نفس‌ ها در سینه حبس شده بود. هیچ‌ کس انتظار نداشت که ابن‌‌ جهم، چنین سؤالى از امام بپرسد. حتى مأمون هم حیران مانده بود و نمى توانست پیش‌‌ بینى کند امام چگونه به این سؤالات پاسخ خواهند داد. ابن‌ جهم ادامه داد:
«و نیز درباره رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مى فرماید: « وَ تُخْفی فی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدیه»[6] با این حال، شما چگونه مى توانید معتقد به عصمتِ پیامبران باشید؟».
سؤالات ابن‌ جهم که تمام شد، نگاهِ همه به سوی امام برگشت. امام رو به ابن‌‌‌ جهم کرد و فرمود:
«از خدا بترس و زشتى ها را به پیامبران خدا نسبت نده».
ناگهان همهمه اى در تالار پیچید. رنگ از چهره ابن‌‌ جهم پرید و عرقِ سردى بر پیشانى‌اش نشست. امام فرمودند: «کتابِ خدا را با رأى خود تأویل نکن؛ زیرا خداوند فرموده است: «و لا یَعلم تأویلَهُ الا الله و الرّاسِخون فى العلم».[7]

منبع: کتاب به رنگ آسمان، معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی

--------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1]. ماجراى مناظره میان امام رضا (ع) با بزرگان ادیان و همچنین مناظره با متکلمان، رک: کتابچۀ «رهنما» ش: 83 و90.
[2]. طه: 121، آدم پروردگار خود را نافرمانى کرد و به بیراهه رفت.
[3]. انبیاء: 87، یونس که با خشم، قوم خود را ترک کرد و مطمئن بود که ما بر او سخت نخواهیم گرفت.
[4]. یوسف: 12، زلیخا قصد یوسف کرد و یوسف نیز قصد او.
[5]. ص: 24، داود فهمید که ما او را آزمایش کرده‏ ایم.
[6]. احزاب: 37، در خود چیزى پنهان مى‏کنى که خدا آن را آشکار خواهد کرد.
[7]. آل عمران: 7، تأویل آن را جز خدا و راسخون در علم نمی دانند.



مطالب مرتبط