علی بور بور از رزمندگان بیت المقدس می گوید:«در جریان پاتک زرهی دشمن روی جاده ی اهواز – خرمشهر به موضع گردان ما فقط خدا بود که کمک کرد. پیاده های عراقی در پناه تانک هایشان حتی تا جلوی خاکریز اولی که ما پشت آن مستقر بودیم جلو کشیده بودند طوری که برای هم نارنجک دستی پرت می کردیم...

بیت المقدس و فتح خرمشهر4

بیت المقدس و فتح خرمشهر4

خاطرات فتح

فقط خدا...

علی بور بور از رزمندگان بیت المقدس می گوید:«در جریان پاتک زرهی دشمن روی جاده ی اهواز – خرمشهر به موضع گردان ما فقط خدا بود که کمک کرد. پیاده های عراقی در پناه تانک هایشان حتی تا جلوی خاکریز اولی که ما پشت آن مستقر بودیم جلو کشیده بودند طوری که برای هم نارنجک دستی پرت می کردیم... در پنج شبانه روزی که از عملیات می گذشت تلفات زیادی داده بودیم. شاید نزدیک 200 نفر از بچه های گردان شهید شده بودند. اگر عراقی ها از وضع نابسامان بچه های گردان ما در پشت خاکریز مطلع بودند، می توانستند بیایند و کاملا" تا پشت خاکریز را بگیرند و اگر پشت خاکریز را می گرفتند، آن وقت کل بچه های تیپ ما را توی آن دشت صاف قتل عام می کردند و واقعا" یک فاجعه به وجود می آمد. شلیک گلوله ی کلاشینکف برای عقب زدن کماندوهای عراقی جواب گو نبود. بچه ها مدام با آر پی جی به سمت آن ها شلیک می کردند. فرمانده گردانمان، برادر حسین قجه ای، تا آخرین لحظه، که تقریبا" همه شهید شده بودند، جنگید.آن قدر آر پی جی زد که در ساعات آخر عمر از گوش هایش خون می آمد و صدایی نمی شنید.»

همپای صاعقه ص408

اول ایمان و تفکر

بنی صدر که عزل شد، نیروهای انقلابی ارتش و سپاه موقعیت بهتری پیدا کردند. آن ها که مدت ها به طرح ها و استراتژی های بنی صدر حمله کرده بودند، می توانستند طرح های جدید و انقلابی شان را ارائه کنند. سردار فتح ا... جعفری می گوید: «بنی صدر متکی به تجهیزات بود و شعار دانش و تخصص می داد، اما در عمل نه تخصصی ارائه می کرد و نه دانشی. حسن باقری معتقد بود اول ایمان و تفکر، بعد تجهیزات. باقری می گفت برای بیرون راندن دشمن باید با طرح و برنامه از خاکریز های دفاعی بیرون بیاییم و عاشورایی به دشمن حمله کنیم».

مصاحبه حضوری با سردار فتح الله زاده به نقل از کتاب قلب مقاومت

خطرناک تر از بمب

سرهنگ امجدی از فرماندهان ارتش: «در عملیات بیت المقدس در کمپ اسرا بودم. اسیری را دیدم که قد نسبتا" بلندی داشت و لباسش نشان می داد باید از فرماندهان باشد. متوجه شدیم فرمانده تیپ 48 پیاده از لشکر11 عراق است. از او پرسیدیم: چطور شد شکست خوردید؟ یکی از بسیجی ها را نشانم داد و گفت: این از یک بمب خطرناک تر است. این اصلا" از هیچ چیز نمی ترسد.»

صف، شماره 250،ص 25

خاکریزِ شهادت

در عملیات بیت المقدس در موقعیتی قرار گرفته بودیم که اگر یک خاکریز در آنجا ساخته می شد، در پناه آن می توانستیم خاکریز های دیگری بزنیم وکلا" در آن منطقه تثبیت شویم. عراقی ها در 300-400 متری ما قرار داشتند و گلوله مثل باران سمت ما می آمد. راننده بولدوزر می خواست اولین خاکریز را بزند که هنوز دو بیل خاک نریخته شهید شد. راننده ی بعدی رفت کار قبلی را ادامه داد و پنج دقیقه بعد او را هم شهید کردند. هشت نفر دیگر هم رفتند سراغ بولدوزر و هرکدام پنج دقیقه، ده دقیقه یا حداکثر یک ربع کار کردند و شهید شدند. آخرین نفر مسئول ترابری بود؛ خاک ریز را تمام کرد و شهید شد.

صف، شماره 250،ص25

بالشِ بصره

مرتضی سرهنگی، محقق و نویسنده ی جنگ:«در اعلامیه های توجیه سیاسی بعثی ها هست که می گوید خرمشهر بالشی ست که بصره روی آن آرمیده است. صدام در صحبت هایش خرمشهر را مروارید شط العرب نامید. در میان افسران عراقی مشهور است که می گویند کارشناسان نظامی خارجی به خرمشهر می آمدند، وقتی استحکامات را می دیدند می گفتند خرمشهر برای همیشه از آن شما خواهد بود.برای همین وقتی خرمشهر آزاد شد حسین کامل داماد صدام، گفت در 24 ساعت اول یک پزشک دائما" بالای سر صدام بود؛ آن قدر فشار روحی روی او بود.»

فرهنگ پایداری، ش4، ص25

گریه ی دیکتاتور

حسین کامل(داماد صدام) درباره عملیات خرمشهر می گوید:«صدام شبانه روز گریه می کرد و پزشکان به طور دائم به دیدار او می رفتند.هرگاه بیانیه نظامی عراق مطلبی درباره خرمشهر می گفت حال صدام بدتر می شد وهرگاه خبر بدی از اوضاع خرمشهر می شنید از پزشک ویژه اش درخواست دستگاه فشار خون می کرد و مرتب آمپول های آرام بخش به او تزریق می شد. او با صدای بلند فریاد می زد:آه.....محمره، به خدا سوگند همه این فرماندهان ترسو را خواهم کشت.»

توفقط یک بار زندگی می کنی،ص39

امپراطوری، نقشی برآب

حسین کامل داماد صدام که از طرف آمریکایی ها «صندوق اسرار صدام» لقب گرفته است می گوید:«نبردهایی که صدام را به شدت تحت تاثیر قرار داد از این قرارند: عملیات آزادسازی خرمشهر، عملیات کربلای 5 و عملیات فاو. این نبردهای سه گانه بسیاری از آرزوهای صدام را نقش بر آب کرد، زیرا او در رویای ایجاد امپراتوری بزرگی مانند امپراتوری عثمانی و رومی ها بود.»

توفقط یک بار زندگی می کنی،ص40

پیروان امام حسین(ع)

هوا کم کم روشن می شد که ناگهان خاکریز دوم سقوط کرد و ما به محاصره در آمدیم. در آن لحظه چاره ای جز تسلیم شدن نداشتیم. صدای سربازان ایرانی را می شنیدم که به ما نزدیک می شدند، من سراسیمه خود را به آغوش ابوکاظم انداختم و در حالی که به شدت گریه می کردم به او گفتم:«مراتنها نگذار، من زخمی هستم. می ترسم آنها مرا بکشند». او گفت: «نترس، آنها مجروحین را نمی کشند». از سنگر خارج شد تا ببیند چه حادثه ای رخ داده است. بلافاصله برگشت و پارچه سفیدی را از صندوق در آورد. به او گفتم چه کار می کنی؟ گفت:«خودمان را تسلیم می کنیم». گفتم: «اگر خارج شویم، آنها ما را خواهند کشت».گفت: « آن ها پیروان امام حسین(ع)هستند».

اسرار جنگ به روایت اسرای عراقی، جلد7، ص8

اگر مَردی خودت برو

درهر عملیاتی، عدنان خیراله در مقر فرماندهی سپاه مستقر می شد و دستورات خود را از پشت جبهه صادر می کرد. در نبردهای خرمشهر، وقتی ارتش عراق از این بندر عقب نشینی کرد، برای عدنان چادری در پشت جبهه زده بودند و هر افسری که از خرمشهر برمی گشت مورد اهانت او واقع می شد و بلافاصله دستور اعدام او را می داد. وقتی نوبت به سرهنگ دوم ستاد، احمد هاشم عبداله رسید، عدنان از او پرسید: چرا فرار می کردی؟ سرهنگ فوراً جواب داد: «اگر مردی خودت برو تا واقعیت را از نزدیک با چشمانت ببینی»! بعد این حرف عدنان سر او را نشانه گرفت و چهار گلوله در مغز این افسر بخت برگشته جای داد.

توفقط یک بار زندگی می کنی،ص43

دژ محکم

سرهنگ احمد زیدان فرمانده ی نیروهای عراقی در خرمشهر است. بعضی نظامیان عراقی او را افسر لایقی نمی دانند و معتقدند که این سرهنگ دانش نظامی ندارد و انتخاب او به فرماندهی این جبهه حساس و مهم یک اشتباه بزرگ در جنگ عراق با ایران به حساب می آیدو اما مطیع بودن و اطاعت بی چون و چرای او از دستورهای صدام و فرماندهان رده های بالاتر و هم چنین کینه ی عمیق او از ایرانیان، بعضی از نقاط ضعف او را می پوشاند. سرهنگ زیدان در آخرین تماس خود با صدام، درباره ی تازه ترین خبرهای خرمشهر می گوید:«قربان! خرمشهر با مردان دلاور ما پایدار است و به صورت دژ محکمی، هر نیروی مهاجمی را خرد می کند.» در آخرین شب خرمشهر، این سرهنگ، میدان نبرد را خالی می کند، اما خیلی زود گرفتار میدان مین می شود.هیکل نیمه جان سرهنگ در میدان مین باقی می ماند و به خاطر شدت آتش کسی جرئت نمی کند به او نزدیک شود.

توفقط یک بار زندگی می کنی،ص48

اعطای نشان شجاعت

چندروز بعد از سقوط خرمشهر، صدام فرماندهان خود را برای اعطای نشان شجاعت به کاخ ریاست جمهوری فرامی خوانَد؛ فرماندهانی که با دست خالی از خرمشهر بازگشته اند. احمد زیدان(فرمانده ی نیروهای عراقی در خرمشهر) در این ملاقات با عصا حضور پیدا می کند. صدام خطاب به فرماندهانش که حالا سربازی برایشان باقی نمانده است می گوید: «...من از مقاومت شما در خرمشهر راضی نیستم. این مدال ها برای تسکین افکار عمومی است. آرزو می کردم در خرمشهر کشته می شدید و عقب نشینی نمی کردید.آیا شما واقعا شایستگی دریافت نشان شجاعت را دارید؟ نه، اصلا ندارید. وجدان من آرام نخواهد شد، مگر این که سرهای له شده ی شما را زیر شنی تانک ببینم». (در این حال صدام از فرط عصبانیت لیوانی را که جلوی دستش بود چنان روی میز می کوبد که تمام تکه های آن در کف سالن پخش می شود.) و با یأس و ناامیدی ادامه می دهد: «...ای وای خرمشهر از دست رفت. چگونه آن را دوباره بگیریم؟»

توفقط یک بار زندگی می کنی،ص 48-49

سلاح های شیمیایی

در ادامه ی همین جلسه(جلسه اعطای نشان شجاعت به فرماندهان ارتش عراق در خرمشهر برای فریب افکار عمومی) وقتی سرتیپ ستاد«ساجت الدلیمی»می گوید:«قربان،ببخشید...» صدام در حالی که از خشم ندان روی دندان می فشرد نگاه تندی به ساجت می کند و می گوید: «ساکت باش بی شعور، ساکت باش ترسو! همه ی شما ترسو هستید! همه ی شما مستحق اعدام هستید! چرا علیه ایرانیان از سلاح های شیمیایی استفاده نکردید؟» یکی از افسران در پاسخ صدام می گوید: «قربان! در این صورت سلاح شیمیایی بر سربازان ما هم تاثیر می گذاشت، چرا که نیروهای ایرانی به نیروهای ما خیلی نزدیک بودند». بلافاصله صدام جواب می دهد: «سربازان تو بمیرند مهم نیست، مهم این است که خرمشهر در دست ما باقی بماند....ای حقیر...ای پست... »

توفقط یک بار زندگی می کنی،ص49

مدال شجاعت همراه با لنگه کفش

در ادامه ی همین جلسه(جلسه اعطای نشان شجاعت به فرماندهان ارتش عراق در خرمشهر برای فریب افکار عمومی) وقتی سرتیپ ستاد «نبیل الربیعی» شروع به صحبت می کند، صدام کفش خود را از پای درآورده و به طرف سرتیپ نبیل پرتاب می کند، محافظان او فوری کفش را به صدام برمی گردانند. صدام در پایان سخنانش با لحنی که نفرت و خفت از آن می بارید می گوید: «من در مقابل خود چهره ی مرد نمی بینم. همه ی شما زن هستید. غیرت زنان عراق از همه شما بیشتر است». بعضی از فرماندهان هنگام خروج از سالن گریه می کردند. چون صدام برای سومین بار در این جلسه به صورت آن ها تف کرده بود.

توفقط یک بار زندگی می کنی،ص49

حلالت نمی کنم اگر...

به او گفته بود:«حلالت نمی کنم مادر، حالا که توی جبهه بهت نیاز دارن بمونی خونه». رفته بود سپاه اسمش را بنویسد، ننوشته بودند.گفته بودند: «تو بمون کمک حال پدر و مادرت باش». برگشته بود خانه. مادرش پرسیده بود: «چی شده؟اسمت رو نوشتی؟» گفته بود: «نه مادر، به م گفتن از یه خونه، چهار نفر نمی شه». خودش پاشده بود رفته بود سپاه، گریه کرده بود، راضی شان کرده بود پسرش را ببرند.

توفقط یک بار زندگی می کنی،ص57

الله اکبر

از شهر بصره، با سرهنگ احمد زیدان تماس گرفتیم و آخرین تحولات را از او جویا شدیم. وی با لحنی اندوهناک و آمیخته با دلهره گفت:«روحیه افراد بسیار پایین است. تعداد زیادی از افسران از بین رفته اند. افراد به دنبال سوراخ موش می گردند تا شاید بتوانند خود را از هلاکت نجات دهند. مهمات، ته کشیده و خسارات بسیار جدی است. روحیه دشمن بسیار عالی است و با جدیت، مواضع و خطوط دفاعی ما را سرکوب و تسخیر می کنند وبا اسلحه خودمان با ما می جنگند. فریادهای الله اکبر ایرانیان، باعث وحشت و ترس شدیدمان شده و فکر عقب نشینی را در ذهن نیروهایمان تقویت می کنند. افراد از دستور سرپیچی می کنند و مشروعیت دفاع از خرمشهر را زیر سوال می برند». این تلگراف، آخرین وضعیت موجود در خرمشهر را، پیش از آزادسازی، توصیف می کند.

خرمشهر در آتش، ص40

ان شاء الله بالقدس

شب آغاز عملیات بیت‌المقدس، چند نوحه خواندم که دو تای آنها چندین بار از صدا و سیما پخش شد و حتی اولی، آرم اخبار شده بود. آن دو نوحه اینها بودند:
سوی دیار عاشقان، سوی دیار عاشقان رو به خدا می‌رویم، رو به خدا می‌رویم
و دیگری:
کرببلا ای حرم و تربت خون‌بار حسین این همه لشکر آمده، عازم دیدار حسین
عملیات شروع شد و بحمد‌الله رزمندگان توانستند بعد از حدود هجده ماه، خرمشهر را از چنگال متجاوزان بعثی آزاد کنند...وارد شهر که شدیم، بیشترین چیزی که توجه‌مان را جلب کرد، اسرای عراقی‌یی بودند که لباس‌های شان را از تن درآورده و به طرف رزمندگان ما می‌دویدند و فریاد «الموت لصدام» سر می‌دادند... دیگر رزمندگان تقریبا وارد شهر شده بودند و تنها کاری که انجام می‌شد، تعقیب و گریز عراقی‌ها بود. با چشم خود می‌دیدیم که بسیجی‌های بعضا کم سن و سال، دنبال عراقی‌هایی می‌کنند که از نظر هیکل ظاهری دو برابر آنها بودند، عده‌ای را اسیر می‌کردند، عده‌ای هم از ترس خودشان را به داخل اروند می‌انداختند، که یا آب آنها را می‌برد و یا هدف گلوله‌ی‌ رزمندگان قرار می‌گرفتند.آن روز وقتی قصد ترک شهر را داشتم، یک اسیر عراقی تحویلم دادند و قرار شد، او را همراه «علی شریف‌نیا» به عقب ببریم. بی‌چاره اسیر، ظاهرا شنیده بود که ما نیت آزادی قدس را داریم، با ترس و لرز ما نگاه می‌کرد و دائم می‌گفت: «ان شا‌الله بالقدس، ان شاالله بالقدس»

کتاب آهنگران-نشر یازهرا-صفحه 128 تا 132

خرمشهر، مرهون رشادت احمد

شخصیتی مثل احمد کاظمی، تأثیرات یک فرمانده لشکر که فقط خرمشهر را آزاد کرد، نبود، پرورش فضایی بود که امروز 17 سال از جنگ می گذرد اما هر روز این نام، نام بسیجی فرهنگ جنگ و توجه به آن در جامعه ما ضروری تر به چشم می خورد و احساس می شود. این نقش احمد بود، نقش حسین بود نقش حسن باقری بود، نقش مهدی زین الدین بود، نقش شهید علی رضائیان بود و دهها فرمانده ای که شهید شدند و اینها محور های اصلی اش بودند... و اینگونه بود که در همه عملیات‌ها تا پایان جنگ، شهید کاظمی بدون استثنا نقش فعال و موفقی داشت؛ وی از افراد مؤثر در آزادسازی خرمشهر بود و این شهر تا ابد، مرهون رشادت کاظمی است.

خاطرات سردارقاسم سلیمانی از احمدکاظمی. رجانیو

مامردمبدینیستیم

در کنار خاکریز نشسته بودیم، حسین برای ورود به شهر در فکر بود. پس از چند دقیقه دستور داد اسیر عراقی را به خط بازگردانند. این بار او را بیشتر تحویل گرفت. کم کم اسیر عراقی از رفت و آمدی که دور و بر او بود فهمید که فرد مهمی است اما باور نمی‌کرد که فرمانده لشگر باشد.
حسین به افسر عراقی گفت: “تو را به داخل شهر می‌فرستیم. با سربازان عراقی صحبت کن و بگو ما مردم بدی نیستیم و با آنها بدرفتاری نخواهیم کرد. آنها را قانع کن که نترسند و تسلیم شوند وگرنه بسیاری از آنان زیر آتش کشته خواهند شد”.
اسیر عراقی تحت تاثیر برخوردهای خوب بچه‌ها قرار گرفته بود. خرمشهر زیر آتش سنگین طرفین درگیری بود. او اکراه داشت دوباره به میان عراقی‌ها بازگردد اما وقتی به اهمیت کار خود پی برد قبول کرد. از خاکریز بالا رفت و از مسیری که در دید نبود به طرف ساختمان چند طبقه سفیدرنگی که در گمرک خرمشهر بود حرکت کرد.
همه منتظر نتیجه ماندیم. دقایقی گذشت. ناگهان در کمال تعجب مشاهده کردیم که هزاران عراقی به سمت ما می‌آیند. صدای الله‌اکبر و الموت للصدام آنها بلند بود، بیشتر آنها پارچه‌ای سفید به علامت تسلیم در دست داشتند. عده آنها آنقدر زیاد بود که می‌ترسیدیم حتی بدون اسلحه بر ما غلبه کنند.

کتاب خورشید شلمچه-سید علی بنی لوحی

سرخی خون شهید

نقل می کنند در بحبوحه نبرد رزمندگان اسلام با دشمن بعثی در منطقه شلمچه و شمال خرمشهر آنقدر عرصه بر نیروهای تحت امر قرارگاه نصر تنگ می شود که چند تن از فرمانده گردانها نزد حسن باقری بازگشته و اظهار نگرانی و دلخوری از تدابیر تاکتیکی او در مورد نحوه مقابله با دشمن می کنند و نهایتاً از ادامه کار ممانعت کرده و می گویند: « مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست و سردار باقری در پاسخ می گوید: « بله ، سرخی خون شهید که بر زمین می ریزد و قوه محرکه شما خون شهیدان است».

وبلاگ شهید غلامحسین افشردی

ترکش هم حریفش نبود

روزهای ابتدایی مرحله دوم عملیات، دشمن فشار بی امانی برای حفظ مواضع خود وارد می کرد و آتش بسیار پرحجمی بر سر نیروها می ریخت، به طوری که سهم احمد کاظمی ترکشی بود که به صورت او اصابت کرد و بیهوش به زمین افتاد. ام ترکش حریف احمد نمی شود و پس از ساعتی مداوا به هوش می آید و با اصرار زیاد، توسط نفربر غنیمتی دوباره در خط مقدم حاضر می شود. در این مرحله هم پاتک های دشمن بی اثر می ماند.

فاتح خرمشهر به نقل از سردار سرلشکر محمدعلی جعفری فرمانده سپاه پاسداران


مطالب مرتبط