بیست و چهار هزار قلم و دوات، آمادۀ نوشتن بودند. امام رضا (علیه السلام) از زبان پدران معصوم خود (علیهم السلام) حدیث زیبایی فرمود که همۀ آن چند هزار دانشمند، آن را روی کاغذهایشان نوشتند. آن حدیث از زبان خدا بود: «منم خدایی که جز من معبودی نیست. مرا عبادت کنید... «لااله الله» قلعۀ من است؛ هر...

بیست و چهار هزار قلم!

بیست و چهار هزار قلم!

من در آن سفر، یکی از چند ساربان کاروان امام رضا علیه السلام بودم؛ با قدی بلند، شانه هایی درشت، دست هایی زُمخت و بازوهایی ستبر. از سفر خسته نمی شدم و پاهایم برای راه رفتن در مسیرهای سخت و کوهستانی، قدرت زیادی داشتند. من مسلمان بودم؛ اما شیعه نبودم؛ از رسم و رسوم مسلمانی هم چیزی نمی دانستم. فقط بلد بودم به زبان خودم با خدا حرف بزنم، شعر بخوانم، گاه و بیگاه هم نماز بخوانم؛ همین.
وقتی هم سفر امام رضا علیه السلام شدم و شتربان شترهای کاروان او، باور کنید دوست داشتم دل که نه، جانم را فدای او کنم. چقدر این آقا بزرگوار بود؛ چقدر عزیز، خوش رو، بامحبت، بخشنده و آرام.
از هر شهر و روستایی که می گذشتیم، مردم با اشتیاق به سراغش می آمدند تا حرف هایش را بشنوند. خیلی ها مثل من شیعه نبودند؛ اما با دیدن او شنیدن حرف هایش، عاشقش می شدند. رجاء که فرمانده و بزرگ ما بود، اخم می کرد و عصبانی می شد؛ اما از دستش کاری برنمی آمد. فقط سر ما ساربان ها خشم می گرفت و می گفت: «یالا؛ عجله کنید؛ مبادا شترهایتان بیمار شوند. ما باید هر چه زودتر خدمت خلیفۀ بزرگ در مرو برسیم و از دست این سفر خلاص بشویم.»
اسم خلیفه که می آمد، تنِ ما می لرزید؛ گویی تیزی شمشیر آخته ای را زیر گلویمان حس می کردیم. یک بار شب بود و من و چند ساربان دیگر آتش روشن کرده بودیم. هر چند هوا گرم بود؛ اما برای استفاده از نور آن آتش، دورش جمع بودیم و با هم حرف می زدیم. رجاء در خیمه اش، خواب بود؛ اما چند تا از مأمورهایش بیدار بودند. امام رضا( علیه السلام) هم در خیمۀ خود بود. از سایۀ ایشان که بیرون از خیمه پیدا بود، فهمیدیم دارند نماز شب می خوانند.
در همان حین، ساربان پیرمان گفت: «بیایید از امام رضا علیه السلام بخواهیم به یادگاری، برایمان یک حدیث بنویسند تا ما آن را بعد از جدایی از ایشان، همراه خود داشته باشیم.»
ساربان سالار گفت: «اما اگر رجاء بفهمد، کارمان زار می شود!»
من گفتم: «نمی گذاریم بفهمد.»
فردای آن روز در نزدیکی شهر اصفهان بودیم که یکی از ما جلو رفت و خواسته مان را به امام رضا علیه السلام گفت، امام با خط زیبایی نوشت: «دوستدار خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلمباش؛ هر چند فاسق باشی... .»
در فکر فرو رفتیم؛ ما شیعه نبودیم؛ اما او به دوستی با اهل بیت پیامبر علیهم السلام دعوتمان کرده بود!
سرانجام یک روز در راه، آهسته به سراغ ساربان پیر رفتم و گفتم: «ببین ساربان؛ من... من می خواهم شیعۀ امام رضا علیه السلام شوم؛ اما نمی دانم باید چه بگویم و چه کاری انجام بدهم!»
او بُغض کرد و آهسته گفت: «باور کن من هم همین الان داشتم به این موضوع فکر می کردم. بگذار از ساربان سالار بپرسیم؛ شاید او بداند... .»

5a1136d46eda5.jpg

آن بیست و چهار هزار قلم!
کاروان به هر کجا می رفت، بهاری بود که بوی زندگی را به آنجا می برد؛ مزۀ برکت به آن دیار می بخشید و حکایت روشنی و آرامش شان می شد. درخت ها بال درآوردند، پرنده ها به آواز افتادند، رودخانه ها پرخروش شدند و سنگ ها و سخره ها به حرف آمدند‍!
سال ۲۰۰ قمری بود که کاروان امام رضا علیه السلام وارد شهر نیشابور شد. مردم زیادی همراه بزرگان شهر، بیرون دروازۀ اصلی آن، به انتظار ایستاده بودند. صدای تکبیرِ دائم مردم بلند بود و به آسمان پَر می زد؛ درست مثل قوهای سفید که بال هایی بلند دارند و رو به ابرها پرواز می کنند. ابویعقوب، بزرگ نیشابوریان که پیرمردی سرحال بود، افسار شتر امام رضا علیه السلام را در دست گرفت و پیاده تا داخل شهر رفت؛ سپس امام رضا علیه السلام از شتر پایین آمد و در راه خود، به هرکه رسید، سلام و احوال پرسی کرد.
در نیشابور حمام معروفی بود. در کنار حمام، حوض آبی بود که از چشمه ای بزرگ سیراب می شد. امام رضا علیه السلام در آن حوض غسل کرد و در کنار آن نماز خواند. آن چشمه از عطر پیکر امام، برکت گرفت و مردم برای بردن آب متبرک آن، به سمت چشمه هجوم بردند.
امام رضا علیه السلام به جاهای مختلف شهر رفت و با مردم دیدار کرد؛ سپس رو به محلی رفت و فرمود: «یکی از خاندان ما در اینجا دفن است؛ به زیارت ایشان می روم.»
امام در حالی که مردم زیادی پشت سرش بودند، به زیارتگاه امامزاده محمد محروق، از نوادگان امام سجاد علیه السلام پا گذاشت.
روزی که کاروان خواست از نیشابور بیرون برود، ساربان ها شتران را حرکت دادند، امام رضا علیه السلام بر کجاوۀ یکی از شتران نشسته بود. جمعیت زیادی به بدرقه آمده بودند. تعداد زیادی از دانشمندان شهر جلو آمدند و افسار شتر حضرت را گرفتند. چند نفر بلند صدا زدند: «ای پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، شما را به پدران عزیزت قسم می دهیم که صورت مبارک خود را به ما نشان بدهید و برایمان حدیثی از جدتان حضرت محمد و پدرانتان علیهم السلام بخوانید تا برای ما به یادگار بماند!»
شتر ایستاد. پردۀ کجاوه کنار رفت؛ چهرۀ نورانی و زیبای آفتاب هشتم اهل بیت علیهم السلام در چارچوب کجاوه درخشید. صدای شوق دانشمندان شهر به هوا برخاست: «الله اکبر... .»
حالا جمعیت زیادی از دانشمندان و مردم در آنجا جمع بودند. آن ها به هیجان آمده بودند. مردم تکبیر می گفتند. بیشترشان می گرییدند. خیلی ها به پیراهن های خود چاک می زدند و از شوق گریه، به خاک می افتادند. هرکس به شتر امام می رسید، به افسار شتر و پایه های کجاوه بوسه می زد. صداها خاموش نمی شد. بزرگان فریاد زدند: «ای مردم! آرام باشید و پسر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلمرا خسته نکنید؛ بگذارید برایمان سخن بگویند.»
بیست و چهار هزار قلم و دوات، آمادۀ نوشتن بودند. امام رضا علیه السلام از زبان پدران معصوم خود علیهم السلام حدیث زیبایی فرمود که همۀ آن چند هزار دانشمند، آن را روی کاغذهایشان نوشتند. آن حدیث از زبان خدا بود: «منم خدایی که جز من معبودی نیست. مرا عبادت کنید... «لااله الاالله» قلعۀ من است؛ هر که آن را با اخلاص بگوید، وارد قلعۀ من می شود و هرکه وارد قلعۀ من شود، از عذابم در امان است.»
ناگهان شتر امام رضا علیه السلام به حرکت افتاد. امام علیه السلام صدا زد: «[البته] با شرط هایش و من از شرط های آن هستم.»[1]

منبع: کتاب سبک زندگی؛ منشور زندگی امام رضا (ع)، معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی

--------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1]. یعنی من امام شما هستم و شما باید از من اطاعت کنید تا وارد قلعۀ «لا اله الله» شوید.


مطالب مرتبط