در بازار حسابی سرشناس بود و خیلی‌ها جلوی پایش بلند می‌ شدند، اما پشت سرش یک حرف در دهان همان خیلی‌ها می‌چرخید ...

از آن بازاری ‌های قدیمی بود. حجرۀ فرش‌ فروشی داشت. از بچگی پادویی حجرۀ پدرش را کرده بود وعرق ریخته بود تا شده بود صاحب آن حجره و سه، چهار حجرۀ آن طرف ‌ترش.
هر جا هم که می‌ نشست، می‌گفت: »من یه عمر جون کندم واسه دو زار ده شاهی پول حالل ویه شبه،ره صد ساله نرفته‌ ام. «علاوه ب رفرش ‌فروشی، دستی هم بر ساختمان‌ سازی داشت و مالک چندین مجتمع مسکونی و تجاری بود.
در بازار حسابی سرشناس بود و خیلی‌ها جلوی پایش بلند می‌ شدند، اما پشت سرش یک حرف در دهان همان خیلی‌ها می‌چرخید:»از حاج کرمی انتظار کرم نباید داشت که چیزی از اسمش بهش نماسیده.«.
این فقط حرف بازاری ‌ها نبود. همە دورو بری‌ های حاج کرمی می ‌دانستند علیرغم این همه مال و املاک، آب از مشتش نمی‌ چکد و خیرش به هیچ کسی نمی‌ رسد. خیلی پیش آمده بود که جوانی، شاگردی یا حتی همسایه ‌ای به حساب آن همه دارایی و آوازۀ بی‌ نیازی، از او تقاضای قرض ‌الحسنه کند؛ اما جوابش همیشه یک چیزبود:"سرماه چک دارم دستم خالیه".
اوایل همه جا می ‌خوردند و می ‌گذاشتند به پای عدم اعتماد و ترس از بدقولی . هیچ‌ کس باورش نمی‌ شد حاج کرمی که فرش‌ های ابریشم حجره اش تخته ای صد میلیون می‌ ارزیدند، برای چک سر برجش لنگ پنج میلیون و ده میلیونی باشد که آن‌ها قرض خواسته بودند؛ اما کم‌ کم همه فهمیدند نقل بی‌ اعتمادی و غریبگی نیست. حاج کرمی مال‌دوست بود. گاوصندوقش به جانش وصل بود. صبح و شب، پا دوها را رد می ‌کرد، کرکرۀ حجره را پایین می‌کشید و با چشم‌های حریص و نگاه مشتاق، دلارها و تراول ‌هایش را می ‌شمرد و دسته می‌کرد تا ببرد بانک.
کمر همت بسته بود که بشود نفر اول بازار فرش و ساختمان ‌سازی وموجودی حساب هیچ ‌کس در بانک شعبۀ بازار از او بیشترنباشد. کسی درست نمی ‌دانست چند تا حساب جاری و سپردۀ بلند مدت دارد، اما همه می‌ دانستند جز بانک، به هیچ سرمایه ‌گذاری ریز و درشتی اعتماد ندارد.
جوان‌های فامیل که برای راه انداختن کسب وکارو سرو سامان گرفتن از او تقاضای سرمایه و شراکت می‌کردند، جواب می‌گرفتند: "شماهامرداین بازار نیستید. تا بخوایدراه بیفتیدو چم و خم بازارو یادبگیرید، سرمایۀ من بیچاره رو صدباره به باد فنا دادید.".
هرچه هم برایش استدلال می‌آوردندکه باید به جوان‌ ها اعتماد کرد و دستشان را گرفت، بهانه می‌تراشید و دست آخر می‌گفت: «من ترجیح می دم پولی رو که به هزار زحمت جمع کردم، بذارم تو بانک و خاطرم آسوده باشه که ماه به ماه، سودش میاد تو حسابم. نمی‌تونم زندگیمو بسپارم دست چارتا جوون نابلد که معلوم نیست تو این دانشگاها چی یاد گرفته‌ ن و یه «مهندس» انداختن پشت اسمشون.والا!»
سر همین موضوع کم‌کم، رابطه‌ اش را بافامیل و آشنا هم قطع کردکه به قول خودش ازدست "مگس‌های گرد شیرینی" آسوده باشدو کسی دست کمک جلویش دراز نکند. فامیل هم که می‌دیدند اگر زندگی‌ شان را بخاطر مشکالت مالی ببازندو گرفتار چند میلیون ناقابل هم باشند، حاج کرمی حاضر نیست کوچک‌ ترین کمکی به آن‌ها بکند با زخم زبان‌ ها و نیش و کنایه‌ هایش بیشتر دل‌ شان را می‌ خراشد، رغبتشان را به و اتفاقا رفتو آمدبا او ازدست دادند.
این شد که آرام‌آرام، حاج کرمی ماند و زن پیر نازایش که از غصۀ تنهایی و اجاق‌ کوری، خیلی زود از دنیا رفت. بعداز فوت زنش، اهالی محل یک بار دیگردل به دریا زدند و از حاج کرمی برای مرمت مسجد تقاضای کمک کردند که صدقات جاریه ‌ای باشد نثار روح همسرش، اما این بار هم توفیری با سایر اوقات نداشت. حاج کرمی که مرد، ملک و املاک زیادی از خودش باقی گذاشت، اما، هیچ کس نبود که برایش یک جعبه خرمای ناقابل خیرات کند و فاتحه ‌ای بخواند.

امام رضا علیه‌السلام فرمود: مال جز با پنج خصلت در یک جا جمع نمی ‌شود: بخل زیاد، آرزوی طولانی، حرص زیاد، قطع رحم وبرگزیدن دنیا بر آخرت. [حویزی،عبدعلی بن جمعه، نورالثقلین، ج5 ،ص668 ،حدیث 7]

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر