داستانی علی کوچولو که مهمان امام رضا علیه السلام می شود

تو خیلی مهربانی

تو خیلی مهربانی

علی کوچولو کیفش را گذاشت زمین و با عجله از توی کیفش چند تا جوراب و چند تا گل سر در آورد و همه را یکی یکی روی یک جعبه جلوی پایش چید و بعد سرش را بلند کرد .

گنبد طلایی حرم رو به رویش توی آسمان برق می زد . علی لبخندی زد و سرش را خم کرد و سلام داد و گفت :" امام رضاجان کمک کن این ها را بفروشم بعدش میام زیارت . "

از وقتی مدرسه تعطیل شده بود ، کار علی شده بود همین . هر روز می آمد نزدیک حرم بساط می کرد و پول هایش را پس انداز می کرد تا برای سال بعد خودش کیف و کتاب بخرد . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سرو کله یک دختر بچه پیدا شد . دختر بچه چادر مادرش را کشید و گفت :" مامان ! گل سر بخر ، گل سر بخر . "

علی با مهربانی یکی یکی گل سرها را نشان داد ، آخرش هم یک گل سر قرمز پروانه ای را به مامان دختر فروخت . پول گل سر را با خوشحالی نگاه کرد و گذاشت توی جیبش و دوباره سرش را بلند کرد و گفت : " ممنون امام رضا تو خیلی مهربانی " یکی دو ساعتی گذشت و علی کوچولو همین جور کنار بساط کوچکش نشسته بود و گل سر و جوراب می فروخت یک چشمش به بساط کوچکش بود و یک چشمش به گنبد بزرگ طلایی . دلش می خواست زودتر بساطش را بفروشد و با خیال راحت برود زیارت و چند دقیقه ای توی صحن بنشیند . دلش هوای نشستن توی صحن حرم را کرده بود ظهر که شد تقریبا روی جعبه خالی شده بود فقط یک جوراب مردانه مانده بود . علی با خوشحالی توی دلش گفت : همین یکی را بفروشم می روم زیارت . بعد هم می روم خانه و غذا می خورم . همین موقع مردی با کت شلوار سرمه ای از راه رسید و با مهربانی گفت : جورابت را چند می فروشی ؟ علی گفت : ارزان است بخرید . بعد برگشت و به مرد نگاه کرد . مرد یکی از خادم های حرم بود کلاه خادم ها روی سرش بود . علی گفت : چون خادم حرمید از شما پول نمی گیرم . مهمان من باشید . عوضش هر وقت توی حرم هستید برایم دعا کنید . خادم خندید و با مهربانی گفت : قبول ولی الان بیا برویم حرم . ظهر است و حتما حسابی گرسنه شده ای ناهار مهمان امام رضا علیه السلام باش . چشم های علی از خوشحالی برق زد و گفت : اتفاقا می خواستم بروم حرم زیارت . وای چقدر خوب ممنون ! می توانم کمی غذا هم برای مادرم ببرم . غذای حرم متبرک است حتما مادرم خوشحال می شود . علی با خوشحالی بلند شد و وسایلش را برداشت و همراه خادم مهربان به راه افتاد همین جور که می رفت به گنبد زرد طلایی نگاه کرد و توی دلش گفت : ممنون امام رضا جان که امروز مرا به خانه ات دعوت کردی تو واقعا مهربانی .


مطالب مرتبط