مادربزرگ خاطرات را برايمان صوتي و تصويري بازگو مي کرد.

خاطرات بدون بازيافت!

خاطرات بدون بازيافت!

مادربزرگ در هر فرصتي از گذشته برايمان مي گفت؛ از روزهاي شيرين، از دوران پشت سر گذاشته زندگي اش که هميشه در صندوقچه اش، يادگاري از آن ها داشت؛ يعني خاطرات را برايمان صوتي و تصويري بازگو مي کرد. هر گوشه گذشته اش، يک جاي خانه اش نشسته بود، بي آنکه از هيچ کدام آن ها خسته شود يا جا براي نگه داشتن آن ها کم بياورد... .

امروز باز هم مثل آخر هر ماه خانه تکاني داشتيم؛ البته در خانه ما انگار که هر روز خانه تکاني است؛ آن قدر جايمان کم است که خودمان به زور توي خانه جا مي شويم. هر کس تا آنجا که ممکن است بايد وسايل کمتري داشته باشد. تازه همين وسايلمان را هم هرازگاهي مثل امروز بايد وارسي کنيم تا چيزي اضافه توي خانه 70 متري مان نداشته باشيم.

خواهر کوچيکه با التماس از مادر مي خواهد تا به او اجازه بدهند که دفتر مشق کلاس اولش را به يادگار نگه دارد. ما که ديگر کارمان از اين حرف ها گذشته است. صد رحمت به آن خانه حياط دارمان؛ حداقل مي‌توانستيم بعضي چيزها را توي اتاقک گوشه حياط نگه داريم تا در موقع لزوم دوباره از آن استفاده کنيم.

5d987e4a383c4.jpg

توي آپارتمان ما، همه به روز زندگي مي کنند؛ کسي جاي نگه داشتن خاطره ندارد. خاطرات هم مثل احساسات، ام.پي.تري شده اند. ديگر کسي دوچرخه اش را براي داداش کوچيکه کنار نمي گذارد، کسي دفتر خاطراتش را نگه نمي دارد. اينجا همه خاطرات هميشه همراهمان است؛ يک تلفن کوچک که همه کار مي کند جز ارتباط! تمام خاطراتمان همان است.

توي کوچه، کنار سطل زباله پر است از آينه و شمعدان‌هايي که زياد هم قديمي نيستند. ديگر وسايلي که دور ريخته مي شوند خيلي کهنه و فرسوده نيستند. همه‌اش به خاطر همان است که گفتم؛ کسي جاي اضافه براي خاطرات تصويري ندارد!

خيلي دوست داشتم بعضي چيزها را نگه دارم تا مثل مادربزرگ به نوه هايم نشان بدهم و برايشان خاطره تعريف کنم؛ اما مادر دوباره به يادم مي آورد که براي خودمان هم جا نيست چه رسد به خاطراتمان...

منبع: نشریه خانه خوبان، ش10، مريم ابراهيمي.


مطالب مرتبط