خاطرات یک بسیجی

ادامه دادن راه مردان بزرگِ گذشته من را به این راه کشاند.

خاطرات یک بسیجی

وقتی یاد اون دوران می افتیم؛ دورانی که برای ما نسل سومی های بعد جنگ، باب بسیج و بسیجی گری باز شد هم افسوس می خوریم هم غبطه. افسوس به فرصت سوزی هایی که شد و غبطه به دوران خوبی که بود. مرور آن خاطرات گرچه شباهتی به خاطرات جنگ رزمندگان نداره ولی شنیدن بعضی هاش خالی از لطف هم نیست.

خاطره اول:

یادمه اولین روزی که رفتم پایگاه مقاومت محل برای ثبت نام، یه آقایی که اونجا بود برگشت گفت: «آره بسیج خیلی خوبه. فردا سر کاری چیزی خواسته باشی بری و نیاز به تأیید از جایی داشته باشی خیلی به دردت میخوره» منم که بعد از خواندن کتابهای «دکتر شریعتی» و بعدش شهید بزرگوار «استادمطهری» بهترین جایگاه برای فعالیت را بسیج می دانستم خیلی بهم برخورد. صاف برگشتم بهش گفتم: «ولی من به خاطر این چیزها نیست که اومدم اینجا. ادامه دادن راه مردان بزرگِ گذشته من را به این راه کشاند». خلاصه طرف رو شستیم گذاشتیم کنار. بعدها ولی خیلی با هم رفیق شدیم، فهمیدم سرباز و سید، دل پاکی داره و منظوری از حرفاش نداشته. فقط میخواسته به قول بچه ها گفتنی: «جذب» کنه!

خاطره دوم:

ایست!

موتوری یه ویراژ داد و از بین ما گذشت.

- علی بزنش

گلنگدن رو کشیدم. موتوری سرعتش رو کم کرد. ولی نایستاد. روی زانو نشستم. زیر چراغ خطر. چهار انگشت پایینتر رو نشانه رفتم. همون جور مات موندم. موتوری رفت و دور شد.

- چرا نزدیش؟ حداقل هوایی در می کردی.

سرم رو همون جوری که روی اسلحه به حالت نشانه گرفته بودم چرخوندم به طرفش و گفتم:

- قتل که نکرده. اونم مثل من وتو جوونه. خواسته کاری کرده باشه.

ولی راستش تموم اون مدت داشتم به فرمانده بسیج فکر میکردم. اون مرد جبهه دیدهای که موقع تحویل سلاح با سی تیر جنگی بهم میگفت: «ببین علی آقا! اگه اسلحه رو توی سرت هم گذاشتند حق شلیک نداری ها.»

خاطره سوم:

یادش به خیر اولین میدان تیری که رفته بودیم. هیچ وقت یادم نمیره. به دسته های 25 ـ 20نفری تقسیم شده بودیم. جو، یه جوری بود که یه رقابتی بین بچه ها درست شده بود. مسابقه دو گذاشتیم. با پای برهنه توی سنگ و خار. ولی ما برنده شدیم با اختلاف دو سه ثانیه. تیراندازی هم بد نبود. دفعه اول گوش آدم کر میشه. ولی بعدها عادیه. خلاصه توی اون اردوی یک روزه خیلی خوش گذشت. فقط یه خاطرهاش بد بود و اینکه ناهار من به سرقت رفت. بعدها فهمیدم بَرُو بچه ها به این کار میگن «تک» زدن و توی بسیج آزاده و حلال. ما هم به دل نگرفتیم و حلال کردیم.

خاطره چهارم:

یه شب که رفتیم بودیم گشت، با دو تا از دوست هایم هم گروه شده بودیم. یکیشون خیلی با ما دوست بود. خلاصه شب گذشت و به نیمه نزدیک شد. وقتی برای خستگی در کردن کنار کوچه ای نشستیم، با کمال تعجب صحنهای را دیدم که مبدا خیلی از تغییرات در زندگیم شد. با کمال ناباوری دیدم که دوستم ـ همونی که خیلی با هم داشتیم ـ از جیبش سیگار در آورد و روشن کرد. چشم هام از حدقه داشت در می آمد. احساس کردم شاهد قتل هستم. با تعجب سیگار را همانطور که روشن بود از لبش گرفتم و با بغضی فروخورده گفتم:

- سهراب این چیه؟

با کمی شرمندگی سرش رو پایین انداخت و گفت:

- الان مدتیه من سیگار می کشم.

از همانجا برگشتم خانه. توی راه گرمای اشک را روی گونه هام احسا س کردم. دیگه پایگاه محل نرفتم. خیلی توی خودم رفتم و خیلی فکر کردم تا بتوانم «حساب بسیج را با افراد جدا کنم.» بسیج را فکری بدانم که عمل به آن می تواند بسیجی بسازد نه لاف نام آن را زدن. بعد از آن ماجرا اما با دقت بیشتری به فعالیتهایم ادامه می دادم.

خاطره پنجم:

هنوز شیرینی آن خدمت زیر زبان من هست. روزی که برای مبارزه با فلج اطفال با وزارت بهداشت همکاری کردیم. قطره های جادویی رو توی دهان بچه ها رها کردیم. شاید بچه هایی که اون روزها زیر پنج سال سن داشتند الان یادشون نیاد که فلج اطفال چه طوری توی ایران ریشه کن شد و دولت ایران به خاطر این اقدام از طرف سازمان یونسکو مورد تشویق قرار گرفت. ولی ما یادمون هست و به این حرکت هنوز می بالیم. البته بسیج هنوز هم از این کارها میکنه. نمونه اش بسیج سازندگی که خدمات خیلی خوبی به کشور و مردم کرده اند.

خاطره ششم:

مادرم می گفت: «تو قبول نمی شوی. آدمی که همه وقت آزادش را توی پایگاه تا نیمه شب بگذرونه.»

پدرم هم در تأیید فرمایشات مادر ادامه داد: «تازه رشته ریاضی که خیلی سخت تره.»

خلاصه نتایج را که زدند از لبخند روی لب هام همه فهمیدند دانشگاه قبول شدم. ولی من از اینکه توی این مدت به نام بسیج و به خاطر پایگاه رفتن پدر و مادرم را ناراحت کرده بودم هنوز هم احساس عذاب وجدان دارم. می بینید خیلی از بی تدبیری های ما بسیجی ها باعث برداشت بد از نام بسیج و بسیجی میشه.

منبع: مجله امید انقلاب آذر 1385، شماره 373، ص 6، علیرضا مؤمنی.

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر