داستان یک تصویر: این ترس از سه سال پیش همراهم بود ...

از یه ماه قبل استرس بدی گرفته بودم؛ این ترس از سه سال پیش همراهم بود، اما امسال هر چی که به آخر شهریور نزدیک می‌شدیم، حالم بدتر می‌شد؛ همش دعا می‌کردم خدا کنه امسالم آموزش از راه دور باشه و لازم نشه بفرستمش مدرسه؛ نگران بودم که اگه یوقت با دیدن بقیه سوالی ازم پرسید، چی بهش بگم یا اگه غصه‌دار شد، چجوری آرومش کنم ...

توی این چند روزِ آخر، هر چی که رقیه با کیف و لوازم مدرسه که براش می‌خریدم ذوق می‌کرد، من چندین برابر خوشحالیش، به نگرانیم اضافه می‌شد.

اون روز که میخواست برای اولین بار بره مدرسه، دم در خونه از زیر قرآنِ مادربزرگش رد شدیم و با یه عالمه نگرانی که به زور مانع تبدیل شدنشون به گریه می‌شدم، دستش رو گرفتم و راه افتادیم ...

بابای رقیه، وقتی تازه داشت سه ساله می‌شد، توی تصادف فوت کرد؛ حتما شنیدید که میگن دخترا خیلی بابایی هستن، رقیه هم همونجوری بود؛ توی همه این سال‌ها، هر وقت بی‌قرار باباش می‌شد، با خودم می‌بردمش حرم و بهش می‌گفتم، امام رضا(ع) برای همه بچه‌هایی که باباشون رفته سفر، پدری می‌کنه؛ دختر کوچولوی منم حرفام رو با قلب کوچیکش قبول کرده بود ...

اما این‌بار فرق داشت؛ توی مسیر مدرسه همش با خودم می‌گفتم، اگه بقیه دخترا رو ببینه که دست باباهاشون رو گرفتن، چه حالی میشه؟ اگه جلوی چشمش، بچه‌هایی که توی روز اول مدرسه گریه میکنن رو باباهاشون بغلشون کنن، من چجوری رقیه رو آروم کنم؟ درسته همیشه بهش گفتم امام رضا(ع) پناه همه بی‌پناهاست، اما نمی‌تونستم که برای بدرقه دخترم بیارمش مدرسه ...

این فکر و خیالا توی سرم با سرعت نور میچرخیدن که نفهمیدم اصلا کی رسیدم دم مدرسه؛ دخترم رو روی صندلی، پیشِ بقیه بچه‌ها نشوندم و خودم کنار دیوار واستادم، چشام رو بستم تا با دیدن باباهایی که همراه بچه‌هاشون اومده بودن، بیشتر حرص نخورم و توی دلم برای این که آروم بگیرم، صلوات میفرستادم ...

نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که با صدای مامان مامان گفتن رقیه به خودم اومدم، چشم که باز کردم دیدم یه شاخه گل دستشه، تا به خودم اومدم و خواستم بهش واکنش نشون بدم، یه چیزی گفت که مثل آبِ سرد، آتیشِ نگرانی همه این چند سالِ من رو خاموش کرد ...


رقیه با همون حالت ذوق زده که صدام می‌کرد، گفت: «مامان، ببین، امام رضا برام گل فرستاده، اون آقا رو می‌بینی لباسش شبیه اوناییه که حرم امام رضا(ع) هستن، از طرفش برای من و بقیه بچه‌ها گل آورده ...»


📝 مصطفی قویدل

می پسندم (0) دانلود کد نمایش ویدئو اشتراک
مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر