داستان کودکانه برخورد امام رضا علیه السلام با زیردستان

در کنار خدمتکار

در کنار خدمتکار

نشسته بود و چهار چشمی امام رضا علیه السلام را زیر نظر داشت . دائم حرص می خورد و می گفت : " کارهای او چقدر عجیب و غریب است ! انگار نه انگار که بزرگ و سرور است و با دیگران فرق دارد . اصلا بین خودشو خدمتکارها هیچ فرقی نمی گذارد . چقدر راحت با آن ها حرف می زند و کار می کند! "

5d9b251dc34b0.jpg

همه دست به کار شده بودند تا سفره غذا را بچینند ، حتی خود امام رضا علیه السلام هم به فکر کمک به خدمتکارها بود . آن ها در مسیر سفر به جایی دور بودند و حالا وقت خوردن نهار زیر چند درخت ایستاده بودند .

دو سه تا از خدمتگذارها از امام رضا علیه السلام خواستند که بنشیند وخودش را به زحمت نیندازد ، اما قبول نکرد و گفت : من هم می خواهم کمکتان کنم . "

ظرف های غذا چیده شد . همه مسافرها مشغول خوردن غذا شدند ، اما مرد پولدار دوباره زل زد به امام و بیشتر حرص خورد . حالا اخم هایش حسابی توی همرفته بود .

مرد پولدار با ناراحتی غذا خورد . بعد از غذا خواست پیش امام برود که دید امام از جا برخاست و در جمع کردن سفره به خدمتکارها کمک کرد . مرد پولدار که حسابی ناراحت شده بود جلو رفت و آهسته به امام علیه السلام گفت : " ای پسر رسول خدا !"

5d9b252ec34e5.jpg

امام با مهربانی نگاهش کرد و او ادامه داد : " بهتر نبود این خدمتکارها را سر سفره دیگریمی نشاندید و با آن ها غذا نمی خوردید ؟ آخر این ها خدمتکارهای شما هستند ! "

امام رضا علیه السلام از شنیدن این حرف ها غمگین شد و گفت : ساکت باش مرد ! خدای همه ما یکی است . پدر و مادر همه ی ما یکی است . پاداش انسان ها هم به اعمال آن هابستگی دارد .

مرد پولدار از خجالت سرش را پایین انداخت و گفت : من اشتباه کردم . شما درست می گویید !


مطالب مرتبط