داستان کودکانه

دست های خالی از شکوفه

دست های خالی از شکوفه

شاخه های درخت ها خالی از شکوفه بود .

گنجشک ها به سراغشان نمی آمدند و نسیم حااشان را نمی پرسید . چون ، مدت های زیادی بود که باران نباریده بود . زمین ازتشنگی دهان باز کرده بود و آه می کشید . باغچه ها ، خالی از گل بودند . مردم راهی طولانی را طی می کردند تا از چاهی کم آب یا چشمه ای کوچک آب بردارند . یک روز مامون با وزیر و مشاورهایش مشورت کرد و گفت : " می خواهم دستور بدهم تا امام رضا (ع) برای مردم نماز باران بخواند !"

_ نماز باران ، چگونه ؟!

_آری نماز باران او باید در ساعتی معین به میان مردم برود و نماز بخواند وقتی از باران خبری نشود ، مردم برای همیشه از او بدشان خواهد آمد !

وزیر و مشاوران مامون خندیدند . مامون با امام رو در رو شد و گفت :" خشکسالی مردم ما را گرفتار کرده ، می ترسم آدم های زیادی از گرسنگی بمیرند . بهتر است شما نماز باران بخوانید !"

امام رضا علیه السلام قبول کرد و روز دوشنبه را برای خواندن نماز انتخاب کرد .

جارچی های خلیفه ، مردم را از نماز باران خبردار کردند . روز دوشنبه شد .

امام رضا علیه السلام و مردم زیادی در بیرون شهر مرو ، در بیابان جمع شدند .

امام رضا علیه السلام بالای منبر رفت و دعا و راز و نیاز کرد .

-خدایا باران فراوان و سودمند خود را بر مردم ما بفرست ....

قلب ها می تپید . آسمان خالی از ابر بود . نگاه مردم به آسمان بود .

امام رضا علیه السلام نماز خواند و باز هم دعا کرد . مردم هم دعا کردند .

چشم ها پر از غصه و دست های لرزان ، به سوی آسمان بلند بود . ابرهای کبود از راه رسیدند و سرتاسر آسمان را پوشاندند . سایه ای بزرگ ، مرو ، بیابان ها و کوه هایش را پوشاند . امام رضا علیه السلام آرام بود . مردم هنوز هم چشم به آسمان بودند .

باد خنکی ، وزیدن گرفت. ابرها غریدند و باران آرام و نرم به صورت آدم ها بوسه زد .

-نگاه کنید.... دارد باران می آید ! آسمان به امام ما جواب داد ! مردها ، زن ها و بچه ها با خوشحالی به طرف خانه هایشان دویدند . باران به پنجره ها می خورد بر شاخه های خالی می نشست و به حوض ها و نهرها آواز تازه ای می داد . امام رضا علیه السلام خدا را شکر کرد اما مامون با خشم زیاد به قصر رفت .


مطالب مرتبط