دل بر این پیرزن عشوه گر دهر مبند!

چیزی که من را از خدای خودم و آرامش درونی و ایمانم دور کرده، منیت خودم بوده است.

دل بر این پیرزن عشوه گر دهر مبند!

این روزها آن قدر زود می گذرند که گذشتنشون رو با تمام وجود میشه حس کرد. یه زمانی تصور آینده و اتفاقات آینده خیلی سخت بود. ولی الان برای نسل ما که گذشت روزها رو با شتاب سریع می بینیم، دیگه هیچ چیز سخت و دشوار نیست.

مایی که توی عمر کوتاه بیست و اندی سالمون خیلی از سیستم های جدید آمدند و پیر شدند و از رده خارج شدند. مایی که با yahoo360 خودمون رو پیدا کردیم و با facebook روابطمون را گسترش دادیم و الان رسیدیم به وایبر و تلگرام و اینستاگرام و ... و می دونیم طولی نمی کشد که این ها هم از رده خارج می شوند و جدیدترهایی در راه اند....

برای ما دیگه دیدن آینده سخت نیست. برای ما زود گذشته... خیلی زود گذشته که به این جا رسیدیم.... جایی که دیگه سنگین شدیم.... جایی که دیگه پابسته شدیم.

دیگه چند ساعت بدون گوشی اینترنت نمی تونیم بگذرونیم. چون شغلمون توی شبکه های مجازیه، خرید و فروش مون همین طور... زندگیمون، هویتمون و خیلی چیزای دیگه.

حالا از کی این خیلی چیزا به وجود آمد، دقیقا یادمون نمیاد.

از این که اینقدر سنگین شدیم؟! این قدر پابسته شدیم؟!

زمانی اونقدر سبک بودیم که با یک کوله کوچک راهی سفر مشهد می شدیم؛ اون هم یک هفته. هیچ اتفاقی نمی افتاد اگر یک هفته نبودیم، اگر دور بودیم، هیچ تعلقی نبود. هیچ دست و پا بستگی نبود...

زمانی مرگ هم راحت و بی دغدغه بود ولی الان چی؟!

امروز برای یک حرکت کوچک یک امام زاده هاشم رفتن واقعاً چقدر وسیله جمع می کنیم؟ چقدر هماهنگی لازم داره، چقدر دغدغه بین راه پیش میاد؟ و چقدر دلشوره ما رو توی سفر ناآرام می کند؟!

این همه تعلق، تازه بیشتر هم خواهد شد. الان تعهد درس و شغل، فردا زندگی و روابط هم اضافه خواهد شد. امروز دلتنگی و دلشوره پدر و مادر، فردا بچه هم اضافه می شود.

شاید روزی سخت می شد تصور کرد ولی برای ما که از سبکی و بی وزنی رسیدیم به این جا، تصور این که روزی برسه که لحظه ای هم آزاد نباشیم، سخت است...

از کی شروع شدن این سنگین شدن؟! از کی دست و پایمان بسته این دنیا شد؟!

5d6ce92eaf2ca.jpg

شاید از همان وقتی شروع شد که وارد جامعه شدیم. شاید از شروع دانشگاه. شاید از همان روزهایی که مخاطب قرار گرفتیم، شاید از روزهایی که از نوجوانی درآمدیم. همان روزهایی که لذت تجربه کردن با ما بود. همان روزهایی که خودمان را پیدا کردیم. همان روزهایی که هویت مان شکل جدید به خود می گرفت و چقدر این تغییرات برای ما لذت بخش بود.

از همان روزهایی که منیت من شکل گرفت، سنگی و پاگیر شدم و الان توی نیمه راه ایستادم با عالمی تعلقات از جنس دیواری سنگین جلوی رو. با گوی های فلزی منیت آویخته به دست و پاها. و تازه دارم می فهمم که اون چیزی که من را از خدای خودم و آرامش درونی و ایمانم دور کرده، همان منیت خودم بوده است!!

منبع: ماهنامه راه قرآن (60)، سعیده کلانتری

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر