مردی که تن پوشی سبز بر تن و سیمایی نورانی و پر نور داشت، خطاب به دختر گفت: حرف بزن دخترم! و دختر با اشاره زبانش را نشان داد و به او فهماند که قدرت تکلم ندارد. اما مرد لبخند زد و گفت: تو می توانی؛ حرف بزن.

دوباره صدایم کن
۱۹ فروردین ۱۳۹۷ 146 4.3 KB 26 0

دوباره صدایم کن

دخترش مریض بود. دیشب تا پاسی از شب بر بالینش گریسته بود و از خدا شفایش را خواسته بود. همه چیز به یکباره اتفاق افتاده بود. نیمه های شب سمیّه از خواب برخاسته و از درد دندان نالیده بود! دختر تا صبح نالیده بود ولی مداوای منزل ساکتش کرده بود. مادرش او را نزد دکتر برد، اما تأثیری نکرد.
پس از ده روز دوا و درمان دیگر ناامید شده بود. دختر زار و نزار همچنان می نالید و دیگر به غذا هم اشتهایی نداشت و کم کم صحبت کردن برایش مشکل شده بود. یک روز صبح که مادر از خواب برخاست، متوجه شد که دختر دیگر قادر به سخن گفتن نیست و زبانش قفل شده است.
هیچ چیز فایده ای نداشت به هر دکتری که معرفی می کردند دختر را نزد او می برد اما همه می گفتند باید عمل جراحی شود. هزینه درمان بالا بود و مادر مجبور شد خانه و زندگیش را به فروش گذارد تا پول عمل تنها دخترش را که به او عشق می ورزید مهیا کند.
آن روز صبح دخترش را به حرم برده بود و شفایش را از حضرت خواسته بود. وقتی شب ماجرا را برای دختر گفت و دختر تصمیم گرفت که فردا دوباره به حرم برود و شفای دردش را باز هم از امام رئوف بخواهد.
نمی توانست حرف بزند و از غصه هایی که در دلش است صحبت کند. تنها اشکهایش بود که آرام و آهسته از روی گونه هایش بر زمین می افتاد؛ صبح شده بود، صبح می توانست برای دختر طلوعی دیگر باشد. وقتی به حرم رسیدند نسیم آرام می وزید و از مأذنه بانگ اذان به گوش می رسید.
مردها در کنار حوض وسط صحن وضو می ساختند و صف های نماز جماعت منظم می شد. سمیّه کنار پنجره فولاد نشست و دست در پنجره انداخت گریه کرد و دعا کرد و در همان حال بود که به خواب رفت. [1]

5a8aac6e57f13.jpg


احساس می کرد مردی جمعیت را شکافته و به او نزدیک می شود. با تعجب به مرد نگریست. تن پوشی سبز بر تن و سیمایی نورانی و پر نور داشت، اما دختر او را نمی شناخت.
هر چه فکر کرد او را به خاطر نیاورد، به راستی او کیست؟ خواست بپرسد اما نتوانست، نمی توانست حرف بزند. مرد خطاب به دختر گفت: حرف بزن دخترم! و دختر با اشاره زبانش را نشان داد و به او فهماند که قدرت تکلم ندارد. اما مرد لبخند زد و گفت: تو می توانی؛ حرف بزن. اما دختر نتوانست حتی کلمه ای بر زبان آورد.
مرد دستش را از آستین بیرون آورد و از چانه تا زیر گلوی دختر را لمس کرد و گفت: حالا می توانی. دختر متحیر دستی به چانه و دهانش زد حس کرد چیزی از گلویش خارج شده؛ چیزی که مانع حرف زدن او می شد؛ احساس کرد که درد از تنش بیرون رفته و قفل زبانش باز شده و می تواند حرف بزند. زبان تشکر گشود. پس از لحظه ای دریافت که از مرد خبری نیست و اینک مادر روبرویش ایستاده بود و او را می نگریست. صدای روحانی دعا در فضا پیچیده بود. دختر، بی اختیار فریادی کشید و مادر را صدا زد.
مادر با تعجب گفت: دخترم! تو حرف زدی! خدای من! چه می شنوم؛ دخترم حرف زد! خدایا! شکرت. گریست و گریست و دختر را بوسید و بویید و چه بوی خوشی داشت! بوی عطر می داد، بوی گلاب، بوی عطر محمدی، بوی یاس، بوی اقاقیا و بوی رضا (علیه السلام).

منبع: پیشوای مهر؛ نگرشی نو بر ابعاد زندگانی امام هشتم (علیه السلام)؛ سید حسین اسحاقی؛ انتشارات خادم الرضا (ع)

-----------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] . پیشوای مهر؛ نگرشی نو بر ابعاد زندگانی امام هشتم (علیه السلام) ص 123.


مطالب مرتبط