راز ساندویچ های اضافه ی یک مادر

و چه مادرانی که همه وجودشان کنار مزارهای خاک خورده ای است که دریای مهربانی و آرامشند.

راز ساندویچ های اضافه ی یک مادر

همین طور که داشت راه می رفت، قبری را دید که بیشتر از بقیه ی قبرها خاکی شده، با اینکه همیشه قبرهایی را می شست که به او پول می دادند ولی خم شد و خواست آب بریزد روی قبر که دید نوشته شهید اکبر محمدی ‌خالد، مصمم تر شد که این مزار را بشوید. سبو را روی قبر گرفت ولی آب نداشت. اطرافش را نگاه کرد و دید تا شیر آب مسافت زیادی است. لوازمش را همان جا روی قبر گذاشت و رفت تا ظرفش را پر از آب کند. ظهر بود و آفتاب داشت. با هیجان نگاه می کرد ببیند پسرک کی برمی گردد.

آب را ریخت روی قبر و نشست و با دستش شروع کرد به تمیز کردن سنگ قبر، داغی سنگ قبر بر سرمای آب چیره شده بود و دست پسرک را می سوزاند. تمام که شد و خواست بلند شود به شوخی گفت، اکبرآقا مخلصیم.

پنج شنبه و جمعهکه می آمد، کنار لوازمش کنار آلونک، یک ساندویچ نون و سبزی و پنیرمی دید. گرسنه بود و فکر کرد یکی از همین نذری هاست که به او هم رسیده است. تا اینکه هر هفته این اتفاق تکرار می شد.

بعد از چند هفته به خودش گفت باید بفهمم کی و چرا برای من ساندویچ می آورد. رفت و آن طرف تر پشت درختی نشستو دو سه ساعت که گذشت دید پیرزنی قد خمیده و عصا به دست لنگان لنگان آمد کنار بساط و یک ساندویچ روی لوازم گذاشته و رفته.

5c6b9872cbbde.jpg

اولش خواست برود بگوید حاج خانوم چرا برای من ساندویچ می گذاری؟ ولی فکری به ذهنش زد و برای همین تصمیم گرفت پیرزن را تعقیب کند تا بفهمدپیرزن کجا می رود.

رفت تا رسید به مزار، آن طرف تر نشست و از صحبت های پیرزن مشخص شد که آن قبر مزار پسرش است. خواست برود و با آن مادر صحبت کند که دوباره آن پیرزن به سمت قبر دیگری رفت.

ولی این بار شور و اشتیاق بیشتری داشت، پسرک هم همین طور رفت تا دید پیرزن کنار قبری نشست و شروع کرد به تمیز کردن سنگ قبر با دستمال کوچکی که داشت. پسرک رفت جلو و دید چقدر آن سنگ قبر آشناست. شهید اکبر محمدی‌خالد، همان که خیلی وقت پیش سنگش را شسته بود.

پسرک خشکش زد، پیرزن سرش را که بالا آورد دید پسرک ایستاده، پیرزن با لحنی مادرانه گفت، تو بودی که قبر پسرم رو شستی؟ پسر با حالتی از شرم گفت دو تا بچه هاتون شهید شدن؟ پیرزن گفت نه این پسرم نیست. پسرم آن یکی است. این یکی مادر نداره، زائر نداره، آخه از بچه های بهزیستیه، یک روز آمدم دیدم سنگ قبرش شسته شده، پرسیدم گفتن تو شستی. نمیدونستم چطور ازت تشکر کنم این شد که هر دفعه برات ساندویچ آوردم تا از تو تشکر کرده باشم.

چه سنگ قبرهایی که گمنام تر از گمنامند و چه مادرانی که همه وجودشان همین جاهاست، کنار مزارهای خاک خورده ای که دریای مهربانی و آرامشند.

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر