«خاطره شهیداحمدکشوری»

رضایت به تقدیر

رضایت به تقدیر

پدرجان.اگه کوتاهی کردم درحقتون منوببخشیدوحلالم کنید.شایددیگه منونبینید.
اشک درچشمان پیرمردحلقه زد.نگاهی به قدوبالای پسرانداخت وگفت:احمدجان!توکه بااین حرفات کمرمن پیرمردرومیشکنی.
احمدنتوانست غم رادرچشمهای پدرتحمل کند.زدزیرخنده وگفت:شوخی کردم پدرجان.ماوشهادت؟حالاحالاهاقراره بهتون زحمت بدم.خیالتون راحت راحت.
وبوسه ای به دستان پدرزد.ازخداحافظی که فارغ شد،خم شدتابندپوتین هایش رامحکم کند.ازوقتی مادرخوابش رابرایش تعریف کرده بود،روی پابندنبود.برای رفتن عجله داشت.امانگاه مضطرب مادروچشمان خیس پدرقلبش رابدجوردرهم فشرد.باهمین افکاراززیرقرآن گذشت.مادرپشت سرهم آیة الکرسی میخواندوبه سمت پسرش فوت میکرد.احمدازآنهاجداوروانه کوچه شد.اماسنگینی نگاه آندوراروی شانه هایش حس میکرد.به پیچ کوچه رسید،برگشت وآخرین بارآنهاراازنظرگذراند.دستی تکان دادودرپیچ کوچه گم شد.
مادرکه انتهای کوچه رامی پایید،زیرلب گفت خدابه همراهت.ووقتی ازدیدن احمدناامیدشد،به حیاط آمدودررابست.
چندروزی میشدکه ازرفتن احمدمی گذشت.شوهرش خیلی بی تابی میکرد.انگاربه دلش بدافتاده بود.همه اش سراغ احمدرامیگرفت.تافرصتی پیش میآمد،تلویزیون راروشن میکرد،شایدخبری ازاوبشنود.این چندروزآخر،کمتراتفاق می افتادتلویزیون خانه خاموش باشد.
همین رفتارها،دلشوره مادررادوچندان میکرد.بااینکه درخواب چیزهایی دیده بود،امانمیتوانست یانمیخواست باورکندکه ممکن است احمدش رادیگرنبیند.
چندین شب بودخواب به چشمانش نمی آمد.آنشب هم هرچه ازاین پهلوبه آن پهلومیشد،نمیتوانست بخوابد.بالاخره خستگی براوچیره شد وخواب به سراغش آمد.یکدفعه دیدخانه اش ازنورروشن شدوچهارزن باچهره هایی نورانی،وسیاهپوش وارداتاق شدندونشستند.دونفرازآنهاجلوآمده،باچهره ای غمگین،لباسی مشکی رابه اودادند.یکی ازآندوگفت:بپوش.مگرنمیدانی که احمدت شهیدشده است؟
تااین حرف راشنید،شروع به گریه کرد.یکدفعه ازخواب پرید.صبح که شدچادربه سرش کردوراه افتادسمت مسجد.چیزی به اذان نمانده بود.نمازش راکه خواند،بدون معطلی سراغ امام جماعت رفت وهرچه درخواب دیده بود،بدون کم وکاست برای اوتعریف کرد.روحانی گفت:حاج خانم!اگه اشتباه نکرده باشم اون چهارزن،حضرت فاطمه (س)،حضرت خدیجه(س)،حضرت مریم وحضرت آسیه بوده اند.صبرداشته باشید.ان شاالله خیره مادرجان.هرچی خداصلاح بدونه،ماهمه تسلیم اونیم.
باپاهایی سست ولرزان،به خانه برگشت.دوروزی به همین منوال گذشت.تاآنروزکه گوینده اخباراعلام کردیکی ازخلبانان هوانیروزدرایلام به شهادت رسیده.
امااسمی ازاونبرد.تاخبرراشنید به شوهرش گفت:این خلبان احمدمنه.
- نه حاج خانوم.بدبه دلت راه نده.دیدی که اسمشونگفت.اگه احمدبودحتمامیگفت.
نگاه مضطرب پدراماگویای همه چیزبود.باآنکه میخواست دلداری اش بدهد،اماخودش سرتاپادلشوره بودودلش گواهی خبرهای بدرامیداد.ساعت ده شب دوباره همان خبرپخش شد.هردو،روبروی تلویزیون به زمین چسبیده بودندوچشمشان به دهان گوینده خبربود.امابازهم دریغ ازنام خلبان.همین دلواپسی شان راچندبرابرکرد.
صدای زنگ تلفن هردوراازجاپراند.مادرگوشی رابرداشت.ابراهیمی بود،استاندارایلام.صدایش گرفته بود.- حالتون خوبه حاج خانوم؟حاج آقاکجان؟چکارمیکنن؟
- چیزی شده آقای ابراهیمی؟ازاحمدخبری دارید؟
خودش رابرای شنیدن هرخبری آماده کرده بود.دوست داشت ابراهیمی بگویداحمدمجروح شده.
ابراهیمی باهمان صدای گرفته گفت: معذرت میخوام حاج خانوم.راستش...راستش...چطوری بگم؟...وسکوت کرد.آه بلندی کشید.- خدابهتون صبربده...احمد...احمدهم کربلایی شد...
دیگرنشنیدچه میگوید.گوشی تلفن دردستش سنگینی کرد.چشمانش سیاهی رفت وروی زمین نشست.نگاهش رابه آسمان دوخت.- خدایاراضی ام به رضای تو...وبااین حرف،شوهرمنتظرش راازانتظاردرآورد.
فردای آنشب،وقتی پیکراحمدرابه آغوش سردخاک میسپرد،چیزی دردلش آرامش رفته رابه اوبرمیگرداند.بیادآوردروحانی مسجدمحله،درباب شهیدوشهادت روایتی رانقل کرده بودکه مضمونش این چنین بود: روزقیامت،هیچ شهیدی واردبهشت نمیشود،مگرآنکه میگویدمن درآن دنیاپدرومادری داشته ام. آنهاراشفاعت میکندوسپس همراه آنان واردبهشت میشود.
نگاه آخرش رابه صورت احمدانداخت وگفت:دیدارمادروازه بهشت.
«خاطره شهیداحمدکشوری»


مطالب مرتبط