رقیّه‌هابراساس زندگینامۀ شهید قربان محمد محمدیزنی به دنبال تابوتی که دارند می‌برند به سردخانه می‌دود و فریاد می‌کشد و توی سر و سینه‌اش می‌کوبد. بال چادرش زیر پایش می رود...

رقیه ها

رقیه ها

رقیّه‌ها
براساس زندگینامۀ شهید قربان محمد محمدی
زنی به دنبال تابوتی که دارند می‌برند به سردخانه می‌دود و فریاد می‌کشد و توی سر و سینه‌اش می‌کوبد. بال چادرش زیر پایش می رود و زمین می‌خورد. زود بلند می‌شود و دوباره می‌دود. چقدر جوان است. حتماً شهید توی تابوت شوهرش است. اگر جنازۀ قربان پیدا بشود، من هم همینطور... نه! گوشۀ ناخن شصتم را گاز می‌گیرم. قربان باید زنده‌ و سالم پیدا بشود. به خاطر من، به خاطر رقیّه. صدایم را می‌شنوی خدا؟
تابوت را می‌برند توی سردخانه و در را به روی زن می‌بندند. زن زانو می‌زند و دست می‌اندازد به حلقۀ بی‌احساس در. ساکت زنجموره می‌کند. دلم می‌خواهد بروم کنارش و سرش را بگذارم روی شانه‌ام. اصلاً برای همین آمده‌ام معراج شهدا. آمده بودم به خانوادۀ شهدا تسلیت بگویم. اما پای دلم جلو نمی‌رود. می‌دانم که نمی‌توانم زن را آرام کنم. چون خودم آرام نیستم.
دور و بری‌ها شانه‌های زن را می‌گیرند و می‌خواهند از در جدایش کنند. نمی‌توانند. انگار همۀ دوست داشتنش را توی آن دست‌های ظریف و لاغر جمع کرده. نگاهم را از دست‌های زن می‌گیرم و می‌دوزم به دست کوچکی که توی بزرگیِ دست مردانه‌ای پنهان شده؛ دختر و پدرش زل زده‌اند به زن عزادار. آهی از ناکجای دلم کنده می‌شود. به یاد آن روز می‌افتم؛ آن زیارت آخر...
قربان مثل غریبه‌ها جلوجلو راه می‌رفت. هرچه قدم‌هایم را بلندتر و تندتر برمی‌داشتم و رقیّه را دنبال خودم می‌کشاندم، بهش نمی‌رسیدم. دوست داشتم حالا که بعد از مدت‌ها آمده بود مرخصی، توی آن پیراهن آبی فیروزه‌ای که تازه برایش خریده بودم، سیر نگاهش کنم. ‌خواستم بگویم مگر نمی‌گفتی مستحب است آدم با قدم‌های آرام برود زیارت؟ ولی نگفتم. باید داد می‌زدم تا صدایم بهش برسد و او دوست نداشت بیرون، بلند حرف بزنم.
شور به دلم افتاده بود. فکر ‌کردم کاری کرده‌ام یا کسی چیزی گفته که اینطور برزخ شده. یکهو رقیّه دستم را ول کرد و دوید سمت قربان و دستش را گرفت. قربان، سریع دستش را از توی دست رقیّه بیرون کشید و چیزی بهش گفت که با لب و لوچۀ آویزان برگشت سمت من. پرسیدم: «چی گفت بابا؟» بی‌حوصله گفت: «گفت برو پیش مامانت!» دلشوره ام توی گلو بغض شد و راه نفسم را تنگ کرد. دویدم و خودم را به قربان رساندم. گفتم: «مگر قرار نیست با هم برویم حرم؟ پس چرا دست بچّه را نمی‌گیری و جلوتر حرکت می‌کنی؟» ایستاد. یک حلقه اشک نشست دور چشم‌هایش. سکوتش داشت دیوانه‌ام می‌کرد. گفتم: «حالا به جای اینکه دست بچّه را بگیری گریه می‌کنی؟»
با صدایی که از هجوم گریه می‌لرزید، گفت: «خیلی‌ها بودند که با زن و بچه‌شان به حرم و جاهای دیگر می‌رفتند و الآن شهید شده‌اند. حالا اگر بچه‌های شهدا من را ببینند که دست رقیّه را گرفته‌ام، یاد روزهای با پدر بودن می‌افتند و آه می‌کشند.»
با صدای رقیّه به خودم می‌آیم. می‌دود طرفم و خودش را می‌اندازد توی بغلم. چشم‌هایش لبریز اشک است. می‌گوید: «آن آقاهه بوی بابا را می‌دهد!» مسیر نگاه و دستش را دنبال می‌کنم. مردی پشتش به ماست و لای جمعیت عزادار ایستاده. پیراهن آبی فیروزه‌ای پوشیده؛ درست مثل پیراهن قربان. حتماً عطر گل محمدی هم زده؛ درست مثل عطر قربان. چه خوب که دست دختربچه‌ای را نگرفته که درست شبیه رقیّه باشد. آن وقت امان از دل رقیّه‌ها.
نویسنده اعظم عظیمی


مطالب مرتبط