بخش دوم مصاحبه با فرزند آقای پناه بر خدا

روزنگار انقلاب

روزنگار انقلاب

مقدمه:
در بخش قبلی آقای رحیم کفشدار طوسی از فعالیت هایش در پیشاهنگی و آشنایی با مسجد کرامت گفت. او در ادامه به خاطرات شیرین دوران سربازی اش که همزمان با انقلاب بوده است اشاره می کند.

جلسه قرآن پیشاهنگان سیار
دوره دبیرستانم که تمام شد، به عنوان مربی سیار، می‌رفتم توی دبیرستان فرازی و به پیشاهنگ‌ها آموزش می‌دادم، می‌بردم شان بیشتر اردو، اردوگاه زشک، شاندیز، بعد دیدم این طور نمی شود، آمدم با یک برنامه‌ریزی جلسة قرآن هفتگی پیشاهنگ ها را تشکیل دادم. اسمش را هم گذاشتیم، جلسة قرآن پیشاهنگان سیار که هر هفته در خانه یکی از بچه ها برگزار می شد. مدتی که از تشکیل این جلسه گذشت، یکی از بچه ها به نام حسن جاویدی، که هم مدرسه ای من بود، مرا با جلسه قرآن خودشان آشنا کرد. یکی دو مرتبه ای که آنجا رفتم، او آقای صفدری را معرفی کرد تا ایشان در جلسه ما تفسیر قرآن بگوید. چند جلسه ای که آقای صفدری آمد، یواش یواش صحبت به مسائل سیاسی رسید و او وسط تفسیر از ظالم و مظلوم، حاکم و محکوم و... می گفت. این بحث ها کم کم سروصدایش توی مدرسه پیچید که طوسی، بچه‌های مدرسه را خانه به خانه می چرخاند و آنها دارند یک تیم برضد نظام تشکیل می‌دهند و از اینطور حرفها. یک روز مدیر مدرسه مرا خواست، گفت: تو چه کاره‌ای که جلسة قرآن می‌گذاری، هر جلسه ای باید تحت کنترل مدرسه وساواک باشد. بعد گفت دیگر تو حق نداری بیای دبیرستان و از آن روز پای مرا از دبیرستان قطع کرد و جلسه قرآن هم تعطیل شد.

خداحافظ شهر من
آقا مصطفی خمینی که در نجف اشرف فوت کرد، شهید هاشمی نژاد در مسجد ملاهاشم ، مجلس ختم برایش گرفت. من هم مجلسش را رفتم، مسجد قلقله بود، همه هم نیروهای جوان و طلبه های جوان حضور داشتند. نیروهای نظامی و گارد هم با سپر و کلاه‌خود جلوی مسجد ملاهاشم آماده بودند. آنجا من برای اولین بار درباره امام خمینی چیزهایی می شنیدم. آن روزها همه اش می‌خواستم اطلاعات بیشتری کسب کنم که آقا مصطفی کیه، آیت الله خمینی کیه، دکتر شریعتی کیه، یواش یواش از طریق اطلاعیه ها از جریان انقلاب مطلع می شدم و جلسه های مخفیانه را می رفتم، یادمه جلسه ای را در فلکه راهنمایی رفتم که یادبود دکتر شریعتی بود. آنجا خیلی از نیروهای انقلابی بودند و ژنرال صفایی در آن جلسه سخنرانی کرد. خاطرم می آید آخر برنامه، کتاب «خداحافظ شهر من» که نوشته ی شریعتی راجع به شهادت بود را توزیع کردند، مرتب هم می گفتند خیلی مراقب باشید از اینجا که دارید می روید کتاب را کسی نبیند. من هم کتاب را داخل پیراهنم گذاشتم و از آنجا رفتم.

بسم الله یادت نرود
از خدمت به نظام شاهنشاهی متنفر بودم برای همین معدل پایان دبیرستانم را بین چهارده و پانزده تنظیم کردم و از خرداد پنجاه وهفت رفتم شدم سرباز سپاه دانش. لشکر مشهد یک تیپش آموزش سپاه دانش بود که در آنجا علاوه بر آموزش نظامی، روش تدریس و کلاسداری را هم به ما یاد می دادند. توی پادگان هر روز برای گرفتن غذا صف می ایستادیم، من معمولاً نفرات آخر بودم، توی صف به هر کسی که غذایش را می گرفت، می گفتم بسم الله یادت نرود. یک استواری داشتیم، که مرد متدینی بود به نام استوار فرزین، یک روز همین طور که داشتم می گفتم بسم الله یادت نرود آمد به من گفت بیا اینجا، از این به بعد شما غذای سربازها را بکش و من شدم مقسم غذا. آن روز ها چون انقلاب شده بود، هروقت که مرخصی می رفتم، روزنامه ای می خریدم وبا خودم می بردم پادگان، بردن روزنامه هم آزاد بود چیزی نمی توانستند بگویند، روزنامه ها اخبار چهلم ها را می نوشتند که الان در قم چه اتفاقی افتاده یا مردم تبریز و یزد چه کار کردند. این روزنامه را می دادم به در جه دارها تا آنها هم بخوانند. بعد کم کم سوال ایجاد می شد که امام خمینی کیه؟ این سوال می کرد، آن یکی سوال می کرد، یواش یواش توی پادگان می پیچید و ذهن ها باز می شد.

یک بهانه خوب
یک شب گفتند که کافی فوت کرده و قرار است فردا جنازه اش را از مسجد جعفریه به طرف حرم تشییع کنند، من صبح روز بعد رفتم به طرف مسجد، دیدم نیروهای شهربانی، قبل از میدان دروازه قوچان با سپر ایستاده اند و مانند یک دیوار راه را بسته اند که مردم از این طرف جلوی مسجد نروند. جمعیت که زیاد شد از آن طرف جنازه را روی دست گرفتند و آوردند. من هم همانجا زیر جنازه رفتم و با آنها راه افتادم. جنازه به میدان شاه که رسید، شعار ها عوض شد، "درود برخمینی، مرگ برشاه"، تا نزدیک های چهارراه شهدا این شعارها را دادیم، آنجا سربازها آمدند از جلوی باغ نادری به طرف جمعیت گاز اشک آور زدند، اولش کمی متفرق شدیم اما بعد دوباره جنازه را سر دست گرفتیم و دو مرتبه برگشتیم، چون جمعیت خیلی زیاد بود، نیروهای شهربانی حریف نمی شدند، ما آن چهارراه را فتح کردیم و همینطور با شعار رفتیم. جلوی حرم، یک صف نیروهای شهربانی جلوی ما ایستادند و صف پشت سر هم ارتشی ها، ولی جرات نمی کردند جلوی مردم را بگیرند. یادمه دربان‌های حرم را کنار زدیم و جنازه را بردیم داخل صحن آزادی و درهایش را هم بستیم. خلاصه وقتی توی صحن دوباره شعار "مرگ بر شاه" را گفتیم، نظامی ها تحریک شدند و صحن آزادی شد محل درگیری بین مردم و و آنها. آنقدر گاز اشک آور داخل صحن زدند که ما می رفتیم کنار حوض و آب به سر وصورت مان می زدیم، بالاخره هر طور بود مآمورها با یک حملة غافلگیرانه جنازه را از دست مردم گرفتند و بردند. خدا رحمتش کند، مرحوم کافی توی مردم خیلی نفوذ داشت، من هنوز نوارهایش را دارم. تشییع جنازه اش هم بهانه بسیار خوبی شد که مردم هر چه عقده از شاه داشتند و هر چه عشق به امام خمینی داشتند آنجا مطرح کنند.

مثل تگرگ
روزی که آیت الله قمی پس از 12 سال تبعید، از کرج می خواست به ‌مشهد برگردد، مردم برای استقبال رفته بودند سمت بلوار فرودگاه و میدان عدل خمینی، آنجا نمی دانم چه شده بود که بین مردم و نظامی‌ها درگیری پیش آمد. من داخل پادگان بودم که یک دفعه جو ملتهب شد و صدای تیر و تیر اندازی شنیده شد. حالا تیرهایی که وسط در گیری ها شلیک می شد، مستقیماً می آمد روی شیروانی های پادگان می افتاد. آن پوکه‌اش هم نه، خود آن مرمی که شلیک می‌شد، مثل تگرگ که به در ودیوار می خورد، تیرها می افتاد روی شیروانی آسایشگاه ما.

درود بر خمینی، مرگ بر شاه
من چون کار تقسیم غذا را انجام می دادم، شب ها نگهبانی نداشتم، یک شب آمدم توی جورابم ماژیک کردم و به یکی از نگهبانها که جلوی در ورودی فرماندهی تیپ سپاه دانش نگهبانی می داد، گفتم امشب من به جای تو نگهبانی می دهم او هم از خدا خواست اسلحه را دا د به من و رفت. سربازهای تیپ ما صبح به صبح از جلوی فرماندهی رژه می رفتند و فرمانده هم همانجا در جایگاه می ایستاد. آن شب من همین طور که جلوی بخش فرماندهی قدم می زدم، یواشکی ماژیک را از توی جورابم در می آوردم و روی در و دیوار و شیشه می نوشتم «درود برخمینی، مرگ برشاه» اول هم روی تنه درختی که فرمانده روی جایگاه کنارش می ایستاد این جمله را نوشتم و برای اینکه خطم شناسایی نشود با دست چپ می نوشتم، حتی داخلِ سالن فرماندهی هم رفتم و روی کپسول آتش نشانی اش با ماژیک پهن نوشتم مرگ بر شاه. من می خواستم اعتقاد و یقین نیروهای حزب‌الله را زیاد تر کنم و رعب و وحشت را در دل شاهی‌ها بیاندازم که تا تو پادگان، تا جلوی اتاق فرماندهی هم مرگ بر شاه نوشته شده است.


مطالب مرتبط