روزنگار انقلاب

بخش اول مصاحبه با فرزند آقای پناه بر خدا

روزنگار انقلاب

شاه ایران می خواست رکورد جهانی را بشکند
من رحیم کفشدارطوسی، متولد 1334 و فرزند محمد کفشدارطوسی. پدرم در بازار مشهور بودند به آقای پناه بر خدا، الان هم که سالهاست ایشان فوت کرده اند، به جای اینکه ما را به نام کفشدار بشناسند به نام پناه برخدا می شناسند. علتش هم این بوده که این جمله همیشه تکه کلامشان بوده، توی بازار و با زوار های امام رضا، می گفتند پناه بر خدا. پدرم در بازار عطر و سجاده و تسبیح و... می فروخت. مغازه شان هم قبل از خرابی های دور حرم، داخل بازار سنگ تراش ها بوده است اما بعد از این که آنجا را خراب می کنند، مغازه شان را می آوردند، چهاراه شهدا داخل پاساژ فیروزه و می شوند جزء هیئت امناء مسجد کرامت، که آقای خامنه ای هم آنجا امام جماعت بودند.


کفشدارهای شهر طوس
نسل اندر نسل‌ ما کفشدار حرم امام رضا بودند. این مدال افتخار کفشداری از جد بزرگوارمان که محمدباقر باشد، رسیده به پدر بزرگ مرحوم مان علی اکبر، بعد از او هم به عموی بزرگمان عبدالحسین و بعد از آن کفشداری به پسر عموی بزرگم رسیده است. همه عموهای من کفشدار بوده اند. کفشداری شش یک زمانی عمو محمدم بود، کفشداری هفت عمو حسنم با چهار پنج تا از پسرهایش می ایستاد. قبل از انقلاب هر وقت می رفتم خانه این عمویم، می دیدم پسرعموهایم که کوچک هم بودند، یک شیشه پول ده شاهی یا یک قرانی به ترتیب تاریخ جمع کرده اند، آنها از سال های 1300 پول داشتند. اینها پول هایی بودکه زوارها به کفشدارها داده بودند و آنها هم از قدیم جمع کرده بودند. اینها همه کفشدارِ شهر طوس‌ هستند.


قصه وتلویزیون
پدرم استاد قصه خوانی بود. آن موقع تلوزیون که نبود، شب ها دورتادور کرسی می‌نشستیم و پدرمان داستان‌های رستم وسهراب و افراسیاب و داستان‌های مختلف دیگر را برای ما بچه ها می خواند. به طور ادامه دار هم قصه ها را می گفت، جای حساسش که می رسید می گفت باقی‌اش برای فرداشب، باز شب بعد همه منتظر و آماده پای کرسی می نشستیم که ادامة داستان را شروع کند. من برای اولین بار، تلوزیون را خانة همسایه مان دیدم. با خودم می گفتم این آدم‌ها چه طوری رفتند توی این جعبه و آنجا کوچک شدند و بازی می‌کنند. تلوزیون از نظر مردم مذهبی حرام بود اما بعضی از همسایه‌ها که مقید نبودند می‌آوردند. یک بار هم توی مدرسه تلویزیون آورده بودند تا به بچه ها جشن های 2500 ساله را نشان بدهند. البته بعد ها با پدرم می رفتم سینما و فیلم ده فرمان حضرت موسی و حضرت نوح را خیلی هم جذاب بود می دیدم
مدرسه عابدزاده
پشت باغ نادری یک دبستانی بود به نام دبستانِ ریاضی، کلاس اول را در آنجا خواندم. کنارش هم مهدیه حاجی عابدزاده بود، چه جشن هایی در مهدیه می گرفتند! هیچ موقع یادم نمی رود، تمام سقف‌ را لوستر پارچه ای آویزان می کردند که داخلش هم نور بود. دور تا دور دیوارها را قالی آویزان بود، آن هم چه قالی هایی! میز و صندلی هم اطراف مهدیه می چیدند و وسط هم یک جایگاهی برای گروه سرود درست می کردند. من معمولاً جشن های شان را می رفتم.


رسم زندگی گروهی
سال سوم که دبستان بطحایی می رفتم، یک هفته ما را بردند اردوگاه امام رضا که آن زمان بهش می‌گفتند استخر روسها، از هر مدرسه‌ای هفت نفر می بردند، می‌گفتند چوخة هفت نفره. آنجا که رسیدیم اعلام کردند این اردوی پیشاهنگی دانش آوزان دبستان است که از طرف خانم باتمان قلیچ برنامه ریزی شده است. در آن یک هفته رسم زندگی گروهی را عملاً به ما یاد دادند. هر روز یکی می شد سر چوخه، معاون چوخه، مسئول تدارکات، بهداشت و... یعنی هفت نفر بودیم، هفت تا پست سازمانی را در 24 ساعت عملاً اجرا می کردیم، هر روز با برگ ها و پروانه ها کلکسیون درست می کردیم و بعد گزارشش را می دادیم. آموزش شنا هم آنجا یاد گرفتم. از آن یک هفته من خیلی درس ها یاد گرفتم که چهل سال است که خودم دارم در اردوها آنها را به کار می برم.

پایگاه اندیشه و خدمت مشهد
مسجد کرامت هم یک پایگاه بزرگِ اعتقادی سیاسی مذهبی بود، زیر نظر آقای خامنه‌ای، اوایل این مسجد خانه ی حاجی کرامت بود، خانه‌اش حیاط بزرگی داشت، وسط حیاطش هم چند تا درخت بزرگ بود، محرم و صفر که می شد کل حیاط را داربست می‌زدند و این درخت‌ها می‌رفت داخل داربست، آن حیاط می شد یک حسینیه. یادمه آقای خامنه‌ای برای سخنرانی های دهه محرم می‌آمدند آنجا و خیلی باشکوه توی همان حیاط سخنرانی می کردند. حاجی کرامت یواش یواش خانه‌اش را وقف کرد برای مسجد. پدرم می گفت که آقای کرامت می گفته امام جماعت این مسجد، فقط باید سید علی آقای حسینی خامنه ای باشد.
من کمی که بزرگ تر شدم تقریباً در سن 16 سالگی، گاهی با پدرم ماه رمضان جلسه قرآن مسجد را می رفتم. در جلسه مقام معظم رهبری می نشستند ولی صحبت نمی کردند، فقط گاهی قاری های کوچک را تشویق می کردند و حتی آنها را می بوسیدند. پدرم می گفت ایشان به خاطر مسائل سیاسی ممنوع المنبر هستند، بعد ها هم ایشان به خاطر همین که ممنوع المنبر بودند، مطالب شان را می نوشتند و می دادند آقای غنیان و او برای مردم می خواند. مسجد کرامت پایگاه اندیشه شناسی بود، یعنی اگر انجمن پیروان قرآن مرحوم عابدزاده، نیروهای قرآنی تربیت می کرد آنجا نیروهای قرآنی، سیاسی تربیت می کردند. پایگاه کارهای خیریه ای هم بود، پدر من و هیئت امناء مسجد از این طرف و آن طرف لباس ومواد غذایی جمع می کردند و می دادند به نیازمندان. در راس کمک رسانی ها هم خود حاجی کرامت بود. واقعاً مسجد خیریه ای بود، نه تنها برای مشهد از کمک به زلزله زدگان کاخک و گناباد بگیر تا طبس، اصلاً ستاد کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان مسجد کرامت بود که خیلی قرص و محکمی خدمتگزاری را انجام می دادند.

مرجع تقلید
به سن تکلیف که رسیدم، از چند تا طلبه‌ آشنا سؤال ‌کردم آقا اعلم کیه؟ گفتند آقای میلانی. یک روز رفتم بیت ایشان، آیت الله میلانی، شخصیت درجه یک انقلابی و مرجع تقلید شیعه در مشهد بود و همانند ایشان چنین کسی را نداشتیم. خانه شان خیابان سعدی بود. آنجا که رفتم گفتم می‌خواهم مرجع انتخاب کنم، گفتند بفرمایید رساله آیت الله میلانی و ایشان شد برای ما مرجع.

شاه ایران می خواست رکورد جهانی را بشکند
سال 52 در مسابقه نقاشی رتبه دوم استان را آوردم، آن زمان دانش آموزانی که در رشته های مختلف در سطح کشور مقام می آوردند می بردنشان اردوی رامسر، از خراسان هم آن سال ما یک اتوبوس دختر و یک اتوبوس پسر رفتیم شمال. توی اردوگاه می گفتند دختر و پسر سرمیز غذا خوردن با هم باشند، آمفی تئأتر با هم باشند، از این طرف خواننده زن هم دعوت می کردند، من چون لیدر بچه های خراسان بودم، جلوی کارهای بعضی از بچه ها را می گرفتم. آنها می رفتند پیش سرپرست مان گله می کردند که آقا این کفشدار چرا این طوری می کند؟ مربی ام می آمد می گفت تو چه کاره‌ای، به تو ربطی ندارد، می گفتم خیلی هم ربط داره، غیرت ما اجازه نمی دهد، اینها هر کاری که خواستند انجام بدهند. جواب می داد اصلاً اینها آمده اند اینجا که آزاد باشند. حالا کار ندارم آنجا تنها کسی که نماز می خواند من بودم، حتی اردوگاه جایی برای نماز خواندن هم نداشت. آن صحنه‌های ابتذال را که دیدم، از اردوهای امور تربیتی کلاً بیزار شدم، رفتم در اردوهای پیشاهنگی که سازمان جهانی هم بود. جالب این است که در آن اردوها پسرها از دخترها جدا بودند. البته شاه ایران می خواست رکورد جهانی را بشکند، چون سال 54 تلویزیون ایران اعلام کرد که قرار است جمهوری جهانی پیشاهنگی که هر چهار سال یک بار در یک کشور برگزار می شود، سال 58 در اردوگاه نیشابور بر گزار شود، آن هم برای اولین بار با اختلاط دختر وپسر. این کار را شاه برای سال 58 برنامه ریزی کرده بود اما خدا جانش را گرفت و الحمدلله این کار انجام نشد.

درس صلابت
از روی علاقه‌ای که به روحانیت داشتم خانه بعضی های شان می رفتم، به خصوص خانة آقای شیرازی که خیلی می رفتم. یادمه سال پنجاه وشش، توی خانة آقای شیرازی بودم که فهمیدم یکی از جوانها عکس امام خمینی دارد، من خیلی دوست داشتم که عکس ایشان را ببینم. به او گفتم عکس آقای خمینی را می آوری من ببینم؟ گفت 500 تومان می گیرم نشان می دهم، پانصد تومان آن موقع، پانصد هزار تومان الان می شود. تا یک هفته هر وقت این را توی خیابان می‌دیدم می‌گفتم چی شد؟ تا اینکه بالاخره به من ایمان آورد، یقین پیدا کرد که ساواکی نیستم، یک روز یواشکی، طوری که هیچ کس نبیند، عکس امام را آورد و به من داد و پول هم نگرفت. یادمه بالای عکس یک پرچم داشت و یک جمله زیبا هم راجع به امام زمان و پیروزی نوشته شده بود. آن سالها جو پلیسی خطرناکی حاکم بر کشور بود، آن بیچاره حق داشت عکس را نیاورد، چون داشتن عکس مجازات سنگینی داشت. من هم از قبل یک چیزهایی از عواقب داشتن عکس امام شنیده بودم. یادم است یک روز یک جوان دانشجویی آمده بود در مغازه پدرم و تعریف می کرد یک روز توی دانشگاه یکی از دوستانم کیفش را را به من داد گفت این را بگیر تا تجدید وضو کنم. تا این رفت مامورهای ساواک ریختند کیف های توی دست مرا گشتند، از توی کیف دوستم عکسی از امام خمینی پیدا کردند پرسیدند: این مال کیه؟ می گفت من ماندم چه بگویم، گفتم اگر بگویم کیف دوستم هست که آن هم بیچاره می شود، خلاصه چیزی نگفتم. مامورها مرا بردند زندان و به جرم داشتن عکس امام 15سال محکوم شدم- وقتی امینی نخست وزیر شد برای اینکه یک آوانسی به مردم بدهد، برخی از زندانی های سیاسی را آزاد کرد، این دانشجو را هم همان زمان آزاد کرده بودند- او تعریف می کرد بعد از مدتی که در زندان بودم دیگر مستاصل شدم، می خواستم دوستم را معرفی کنم، تا اینکه یک روز برای شکنجه، آبگوشت شور به ما دادند و بعد یک قطره آب هم ندادند، می گفت من همینطور که داشتم پشت نرده های زندان برای آب له له می زدم دیدم آقای خامنه ای را دارند از شکنجه می آورند، می گفت عمامه ایشان به کمرشان بسته شده بود و ریش‌هایش را هم مامورها تراشیده بودند و از شکنجه‌گاه داشتند بر می گرداندند. آن دانشجو تعریف می کرد، آقای خامنه ای با چنان صلابتی از جلوی زندان ما رد شد که من درس استقامت گرفتم و ماندم تا اینکه در دوره امینی آزاد شدم.

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر