بخش اول: بچه های منطقه طلاب

روزنگار انقلاب

روزنگار انقلاب

بعضی ها استرس داشتند که احتمال دارد ساواک بیاید، یعنی سر زبان ها افتاده بود ولی چون جمعیت زیاد بود مردم آرامش داشتند. آن روز من برای اولین مرتبه تجمع انقلابی مردم منطقه طلاب را دیدم.

مقدمه
رضا جعفری نسب متولد سال 1342 در منطقه طلاب است. ایشان یکی از فعالین انقلابی آن منطقه است که در مقطع انقلاب و همچنین در دهه 60 در عرصه مبارزه با منافقین پرتلاش بوده اند. آقای جعفری نصب اکنون از خادمین افتخاری حرم امام رضا(ع) می باشند که پس از ماجرای بمب گذاری حرم مطهر به عنوان نیروی بسیجی وارد بخش انتظامات حرم می شوند. ایشان خاطراتشان را در دو جلسه برای ما بازگو کرده است. که بخش اول آن را در این متن می خوانیم.


مسجد سجاد؛ میلان پانزدهم

ما در روستای طرق، زمین کشاورزی داشتیم، پدرم هر روز صبح با دو چرخه بیست وهشتش می رفت سر زمین و پاسی از شب هم بر می گشت، او با اینکه فقط مکتب خانه رفته بود اما خواندن و نوشتن را یاد داشت و همیشه هزینه هایی را که به کارگرهایش می داد می نوشت. مادرم هم تنها سواد قرآنی یاد داشت او بیشتر وقتها نمازش را در مسجد امام سجاد میلان پانزدهم می خواند، آن مسجد یک مؤذنی داشت که با صوت بسیار زیبایی اذان می گفت، من اوایل فقط می‌رفتم به اذان گفتن او گوش می‌دادم، بعد کم کم خودم هم ایستادم به نماز خواندن و از سن سیزده سالگی با آداب نماز خواندن آشنا شدم.
قرائت و ترتیب و وضو گرفتن و... امام جماعت مسجد مان حاج باقر رمضان زاده بود که به شیخ مسئله گو معروف بود، پایان نماز همیشه پنج دقیقه احکام می گفت و توی بحث های سیاسی اصلاً صحبت نمی کرد. شیخ مسئله گو هر روز در رواق حر عاملی می نشست و مسئله های مردم را جواب می داد. یکی از علتهای دیگری هم که شبها مسجد می رفتم، خوردن چای بود، آن زمان که شله مشهدی نبود، در ایام سوگواری فقط شیربرنج به ما می‌دادند، اصلاً بهترین غذای هیئت ها همین شیر برنج بود که آن را توی کاسه سفالی که دورش هم منبت کاری شده بود می ریختند. در کنار این گاهی آبگوشت هم می‌دادند.



از سحر خوانی تا ضبط نوار

ماه رمضان ها اذان پخش نمی شد، فقط از سمت کوهسنگی، توپی شلیک می کردند، صدای توپ که می آمد می گفتند افطار کنید، صبح ها هم همان صدا که می آمد می گفتند این هم شروع سحر است. یادمه در محله ما، حاج آقای تهرانی بود که اصلیتش یزدی بود، خدا رحمتش کند این قبل از اذان می رفت روی پشت بام ونیم ساعت سحر خوانی می کرد و صدایش تا بیست سی تا خانه آن طرف تر هم می آمد. یک بندةخدای دیگه ای هم سحرها می آمد توی خیابان داد می زد سحره، سحره... یک شیخ احمد شریعتی هم داشتیم که برای خانواده های محل نوارهای کافی را ضبط می کرد. من هم می رفتم نوار خام می خریدم می دادم به او تا برای ما نوار کافی پر کند. او حداقل پنجاه شصت تا نوار در روز ضبط می کرد.
در خانواده ما پدر و مادرم می گفتند کافی چقدر روضه خوبی می خواند. آنها بعضی ضبط را روشن می کردند و به سخنرانی اش گوش می دادند، همین که به روضه اش می رسید، گریه ها شروع می شد، حتی از خانه های بغلی هم صدای گریه شنیده می شد می گفتند همسایه صدایش را زیاد کن می خواهیم گوش کنیم. البته کافی تو سخنرانی‌هایش به حکومت هم گاهی وقت‌ها تذکر می داد، او مثال حکومت بنی‌امیه را می زد وسعی می کرد آنها را ارتباط بدهد به حکومت فعلی.
ما در خانه فقط همان یک رادیو ضبط را داشتیم که آن هم درش شکسته بود، تلویزیون را که اصلاً خاطر مفسده هایش می گفتند گناه دارد، حتی می گفتند نماز خواندن در خانه ای که تلویزیون دارد اشکال دارد.


امام منتظر بزرگ شدن شماست

توی منطقه ما آن کسی که به مسائل سیاسی آشنا بود و مبارزه می کرد آقای وطن دوست بود، ایشان یک کار فنی داشت، لوازم برقی را تعمیر می کرد ولی بسیار آدم روشنفکر واهل مطا لعه ای بود، من علاقه داشتم که با او باش، گاهی چند نفری با بچه ها می رفتیم در مغازه اش . آقای وطن دوست می آمد قیام 15 خرداد را برای ما تشریح می کرد، می‌گفت باید شما قیام کنید، شما بیاید توی صحنه، مبارزه را شروع کنید. امام منتظر بزرگ شدن شماست، او از سال 42 صبر کرد تا الان. همین جور با بچه ها کم کم حرف می زد.
بعضی ها توی محله به ما می گفتند کنار این نروید که ساواک دستگیرتان می کند، البته آنها بد توجیه می کردند، می گفتند ایشان وابسته به کمونیست هاست ما می‌گفتیم نخیر ایشان نماز می‌خواند، خلاصه یکی از کسانی که به نظرم مرا با روحیات انقلابی آشنا کرد آقای وطن‌دوست بود. ما اوایل 10-15 نفر بیشتر نبودیم که با ایشان ارتباط داشتیم و وارد این مسائل شده بودیم، اما کم کم شدیم 30 نفر، 40 نفر، 50 نفر، بعد با همین بچه ها تشکل‌ های مساجد محل را راه انداختیم وزمان انقلاب، حرکت راهپیمایی ها را از مساجد شروع می کردیم.

پای درس شیخ بهلول گنابادی

آن شیخ احمد شریعتی که نوارهای کافی را پخش می کرد، روضه خوان هم بود، او یک موتور گازی قهوه ای داشت که وقتی می رفت مجلس روضه عبایش را توی همان سبد جلوی موتور می گذاشت. شیخ احمد بیشتر بحث مسائل اعتقادی می کرد و مسائل سیاسی را خیلی محرمانه داشت، فقط می شنیدم که با شیخ بهلول گنابادی ارتباط دارد و نمی دانستم که اصلاً شیخ بهلول کیه. تا اینکه حرکت های مردمی کم کم در مشهد به وجود آمد، آن زمان یک روز گفتند شیخ بهلول گنابادی می خواهد بیاید در مسجد جوادالائمه سخنرانی کند.
همین آقای شریعتی آورده بود. من بسیار علاقه داشتم که این شیخ بهلول را که می گویند مبارز هست ببینم، وقتی رفتم دیدم داخل مسجد وبیرون مسجد پر از جمعیت است. حتی کسانی که شاید اصلاً نماز هم نمی خواندند آمده بودند، آنقدر جلوی مسجد دوچرخه و موتور پارک کرده بودند که من خوشحال شده بودم چون خودم دوچرخه نداشتم برای اولین بار این همه چرخ را در یک نقطه می دیدم. من با مادرم رفته بودم ، آنجا بهلول علیه حکومت صحبت کرد تا قبل از آن سخنرانی همیشه پدر و مادرم از ترسشان می گفتند اصلاً به حکومت کاری نداشته باشید، صحبت نکنید اما آنجا بهلول بحث کشف حجاب وقیام مسجد گوهر شاد را می گفت که رژیم چقدر برخورد کرد با مردم. من با سن کمی که داشتم با خودم می گفتم این پیر مرد چی می گوید؟! بعضی ها هم استرس داشتند که احتمال دارد ساواک بیاید، یعنی سر زبان ها افتاده بود ولی چون جمعیت زیاد بود مردم آرامش داشتند. زمانی هم که سخنرانی بهلول تمام شد یکی از بچه های منطقه ماشین ژیان داشت، با ژیان بردنش. آن روز من برای اولین مرتبه تجمع انقلابی منطقه طلاب را دیدم.

کشتی های محمد حسن و دعواهای حاج اصغر

جمعه ها بعد ظهر جوانها نزدیک کوره های آجر پزی(مفتح فعلی) تجمع می کردند، آنجا میدان کشتی بود از کل مشهد برای دیدن کشتی چوخه می آمدند آنجا. من هم علاقه داشتم، جمعه ها پیاده خودم را می ر ساندم میدان. یادمه یک نفر می آمد دور میدان بین جمعیت دو هزار نفری که حلقه زده بودند دور می زد و اعلام می کرد محمد حسن(بابانظر) اعلام آمادگی کرده، می خواهد کشتی بگیرد هرکسی ادعا دارد که می خواهد با ایشان کشتی بگیرد آماده باشد. زمان زیادی می گذشت تا آخر یکی پیدا می شد گاهی هم فاصله ای نمی گذشت که یک نفر می آمد توی میدان ولی ظرف سه چهار دقیقه محمد حسن پشتش را به خاک می مالید.
شهید بابانظر حریف نداشت آن زمان من او را به نام محمد حسن می شناختم. حاج اصغر محراب(شهید حسینی محراب) هم توی محله ما بود. گاهی توی زمین فوتبال دعوا می کرد اما ماشاالله عمومانند و غیرتی بود وقتی که دعوا می کرد اصلاً فحش نمی داد، آنقدر قوی بود که خیلی راحت طرف را می زد. اخلاق خودمانی هم داشت. او متولد سال 40 بود و دوسالی از من بزرگتر
لرزه های انقلاب
از تابستان سال 57 اتفاق های انقلاب پشت سر هم می افتاد. یک روز آیت الله قمی را پس از چهارده سال از تبعید آوردند، آن روز من هم پیاده رفتم به طرف فرودگاه برای استقبال. ارتش از چهارراه مقدم بلوار فرودگاه نمی گذاشت کسی جلوتر برود. همه همانجا ایستادیم. مشهد دوتا مجتهد معروف داشت یکی آیت الله سید عبدالله شیرازی بود و یکی هم آیت الله قمی که تازه آن روز می خواست از تبعید بیاید. یادمه که آنجا آقای صفایی که جمعیت را هدایت می کرد یک بیانیه هم خواند و مقدم ایشان را به مشهد خوش آمد. آن روز نمی دانم چی شد که استقبال به درگیری هم کشید، من هم چون برای اولین بار بود که بلوار فرودگاه را می رفتم توی آن شلوغی گم شدم. اتفاقاً شب هم شده بود، از یکی سؤال کردم او مرا آورد تا نزدیک های حرم، از آنجا دیگه مسیر را بلد شدم.
چند روز بعد ماجرای زلزلة طبس پیش آمد که خسارت بالایی هم از نظر تلفات انسانی زد، حکومت تبلیغات می‌کرد که کمک‌رسانی می‌کنند، ولی از آنجا خبر آمد که نیروهای دولتی هیچگونه حمایتی نمی کنند. بعد مردم بیدار شدند، تعدادی از ائمه جماعت آمدند به طور متمرکز کمک های مردم را در مسجد جواد الائمه جمع آوری کردند و از آنجا ما ارسال می کردیم طبس. مردم با اینکه فقیر بودند اما هر طور بود از همان پس انداز و ذخیره ای که داشتند به مردم زلزله زده کمک می کردند.


مطالب مرتبط