حال و هوای معلمان مشهدی در زمان انقلاب در گفتگو با آقای نیکخواه خیبری

روزنگار انقلاب

روزنگار انقلاب

اشاره:محمد رضا نیکخواه خیبری، کشاورز زاده ای اهل گناباد است که از نوجوانی برای ادامه تحصیل به مشهد آمده. نوجوانی او در دوران آغازین نهضت امام خمینی گذشته است و همین مسئله به او روحیه ظلم ستیزی داده و توشه ای شده برای سال های مبارزه اش، چه آن زمان که در اعتصاب های دانشگاهی همکاری می کرد و چه در تحصن های فرهنگیان و .... او ماجرای خادم شدنش در سال 73 13را این طور به یاد می آورد که یک روز که برای مشکل قلبم رفته بودم حرم امام رضا(ع) و دعا می کردم، یکی از دوستانم که از بیماری ام خبر دار بود گفت: شما چرا نمی آیی خادم حرم امام رضا(ع) بشوی؟ با اصرار او رفتم برای خادمی ثبت نام کردم. قرار بود روز بعدش برای نشان دادن آزمایش به تهران بروم اما از همان شب دقیقاً دردم تمام شد واین طور شدیم خادم. آقای نیکخواه اکنون در بخش انوار یار حرم مشغول خدمت به زائران امام رضا(ع) است. ما در یکی از شبهای سرد زمستان رفتیم پای صحبت های گرم او نشستیم و ایشان از حال و هوای معلمان مشهدی در زمان انقلاب برای مان گفت.

آزادی معنی نداشت
من سال 46-47 از دبیرستان فیوضات دیپلم ریاضی گرفتم و بعد از پایان سربازی اول دو سال زبان انگلیسی را در دانشسرا گذارندم و از سال 52 وارد رشته شیمی دانشگاه مشهد شدم. آنجا دو ترم به خاطر اعتصابات از درس محروم شدم. چون آن زمان جو دانشگاه ها خفقان بود، فعالیت ما هم حالت مخفیانه و یواشکی داشت. دانشجو خودش را لو نمی داد که طرز فکرش چه جوری است، ما کم کم بعد از مدتی می فهمیدیم که طرف مقابلمان چه کسی است، حتی من توی خانه، با برادرم هم درباره مسائل سیاسی صحبت نمی کردم! چون هم من و هم او فکر می‌کردیم آن یکی جاسوس ساواک است. آزادی معنی نداشت، اگر یک جا برعلیه فرماندار یک شهر کوچک صحبت می کردی، امکان نداشت که فردایش زندان نباشی. تنها در دانشکده ادبیات فردوسی گاهی دکتر شریعتی می آمد برای ما سخنرانی می کرد، ما بچه های مذهبی هم دنبال این طور مسائل می رفتیم که یک حرفی بشنویم.

با کمک مردم، خودمان درستش می کنیم
مسجد امام حسن مجتبی نزدیک منزلمان بود، آنجا گاهی می رفتم سرکلاس درس مقام معظم رهبری و مباحث را یادداشت می‌کردم، دو تا خاطره از ایشان از همان مسجد توی ذهنم مانده است. یکی این که ایشان وقتی سخنرانی می کردند، می ایستادند، بعد می گفتند درست است که ما را ممنوع المنبر کرده اند ولی ما که الان منبر نیستیم، ایستاده داریم صحبت می کنیم! با این حرفها همه مسجدی ها می خندیدند. یک خاطره دیگر هم این بود که یک جوان بهائی، شیعه شده بود، مسئولین مسجد امام حسن مجتبی می خواستند پولی برای او جمع کنند که یک کاسبی راه بیاندازد. مقام معظم رهبری بعد از نماز این موضوع را بین مردم اعلام کردند وخیلی سریع همانجا پول همه چیز جمع شد، بعد ایشان کنایه ای غیر مستقیم به شاه انداختند، چون محمدرضا شاه گفته بود اگر من از ایران بروم ایران، ایرانستان می شود، یعنی دشمنان می آیند و اینجا را به هم می ریزد. مقام معظم رهبری به کنایه گفتند: ببینید با کمک مردم به همین راحتی درست شد، تو برو، ببین ما خودمان چطوری درستش می کنیم.

مقاله ای در جواب شریف امامی
از سال 56 که تظاهرات های مردمی شروع شد. ما دانشجوها کارمان این شد که اعلامیه های امام را این طرف و آن طرف ببریم و ما هیت رژیم را برای مردم بگوییم. البته من همزمان در آموزش وپرورش هم استخدام شده بودم و معلم منطقه طرقبه بودم. معلمها تقریباً از مهر وآبان سال 57 اعتصاب کردند و مدارس را تعطیل کردند، شریف‌ امامی اولتیماتوم داد که معلم‌ها باید برگردند سرکار و الا حقوق به آنها نمی دهیم. بعضی از معلمها نگران شده بودند، برای همین یک روز که آیت الله هاشمی نژاد، در مسجد گوهر شاد سخنرانی داشتند، قبل از سخنرانی شان، من به عنوان نمایندة معلمان منطقة طرقبه، مقاله ای در جواب شریف امامی خواندم که حقوق روی خون شهدا می خواهید بدهید، روی خون دانش آموزان شهید، ما برای حقوق نمی آییم. در آن مقاله گفتیم کارگران شرکت نفت چند ماه است که حقوق شان را نداده اند، ما که معلم هستیم و رهبری جامعه دست ماست، باید اعتصاب را ادامه بدهیم. بعد از آن مقاله به عنوان عضو جامعه اسلامی معلمان دو تا سخنرانی هم در شاندیز کردم، که همان روز بعضی از دوستانی که در دولت نظامی آشنا بودند، خبر دادند که امشب قرار است بیایند شما را بگیرند و من از همان شب دیگر در منزل نخوابیدم.

سیاست زیر کانه
رژیم همه‌اش به مردم الغا می کرد، این کسانی که دارند تظاهرات می کنند، یک مشت کمونیستند، می‌خواهند دین را از بین ببرند، حتی به ما می گفتند مارکسیست‌های اسلامی. خلاصه هر طور بود رژیم نمی‌خواست بگوید که اینها بچه های اسلامی‌اند. زمانی که معلمان مشهد در استادیوم سعدآباد تحصن کرده بودند، قرار بود افراد مختلفی در آنجا سخنرانی کنند. در آن تحصن، من مسئول انتظامات بودم، شب قبل از برنامه سخنرانی در جلسه ای به ما خبر دادند که بچه‌های کمونیست می‌خواهند بیایند و خلاصه وسط سخنرانی، پرچم های شان را که علامت های داس و چکش داشت را بالا بگیرند. یادم می آید در آن جلسه آیت الله خامنه ای (مقام معظم رهبری) هم بودند، ایشان آنجا سیاست بسیار زیرکانه‌ای به خرج دادند، پرسیدند که مسئول انتظامات کیه؟ گفتم منم با چهار نفر دیگر، گفتند بچه های چپی که وارد می شوند نگذارید یک جا بنشینند، اینها را سعی کنید در استادیوم پخش کنید و بین هر چند نفرشان یک روحانی بگذارید،چون اینها اگر در یک جا باشند، شعار می دهند، دولت هم می آید از همین ها فیلمبرداری می‌کند، آن وقت می گویند بفرما نگفتیم که اینها کمونیست هستند. از آن طرف به روحانیون هم گفتند که به حرف ما بکنند. روز بعد بچه های چپی که می آمدند داخل استادیوم اجازه نمی دادیم یک جا باشند، می‌گفتیم آقا اینجا پُر شده، بروید آنطرف. زود چند تا روحانی هم کنارشان می نشستند. وسط سخنرانی چپی ها تا می آمدند داس و چکش را نشان بدهند، روحانیون بلند می‌شدند، می‌گفتند بنشین و مردم هم برعلیه اینها موضع می گرفتند. اینها هم دیگر خفه می شدند واین طوری رژیم نتوانست آتویی از آن تحصن بگیرد.

اول بگویید اسلام را چقدر دوست دارید؟
یکی از سخنران های تحصن معلمان، حاج آقای طبسی بود، قبل از سخنرانی شان چند نفری از معلمان رفتیم پیش ایشان، گفتیم رژیم گفته اگر سر کلاس نروید حقوق نمی دهیم، شما رهنمود بدهید ما را. آنجا حاج آقا یک کلامی گفتند که هنوز توی مغزم هست، گفتند اول بگویید اسلام را چقدر دوست دارید تا من بگویم که چه کار کنید، 100تومان ، 500تومان اسلام را چقدر دوست دارید تا من متناسب با آن به شما پیشنهاد کنم. یک عده ای دارند جان می دهند این حقوق ها که چیزی نیست. در آن سخنرانی ایشان صحبت زیادی در این باره کردند و باعث شد آنهایی که در جمع ما می گفتند برگردیم مدارس را باز کنیم دیگر ساکت شوند.

هوای کار دستشان بود
در جامعه اسلامی معلمان، چند گروه تشکیل داده بودیم که یک گروه کارشان تبلیغات بود و یک گروه انتظامات و.. من مسئول انتظامات بودم. اینکه می گویم انتظامات، یعنی در تظاهرات خیابانی، بچه های انتظامات بازو بند می بستند و هوای کار دستشان بود، که یک وقت رژیم سوء استفاده ای نکند و تظاهرات نظم داشته باشد. یا شعار غیر انقلابی و اسلامی داده نشود. چون با بچه های چپی تا سرنگونی رژیم مشترک بودیم ولی از آنجا به بعد آنها هدف دیگری داشتند. یکی از کارهای دیگر ما راه بردن عکس بزرگ امام بود که همیشه جلوی راهپیمایی ها آن نقاشی را حرکت می دادیم، نقاشی اش خیلی وسیع بود، شاید طولش 10 متر می شد، موقع تظاهرات ما این را با غرغره جلو می‌بردیم.

دانش آموز و آرایشگر به کمک سرباز
برای انقلاب در جاهای مختلف مرتب تحصن می کردیم، یکسری در اعتراض به دستگیری دانش آموزان بود، یک بار که یکی از معلم ها به نام رزاقی را شهید کردند، تحصن کردیم. یکی از تحصن ها، تحصن در دادگستری بود که من در آنجا هم باز مسئول انتظامات بودم وتحصنش یک هفته ای طول کشید. در طول این مدت، دادگستری شده بود مرکز انقلاب، مردم هر روز می آمدند جلوی دادگستری مرتب شعار می دادند و نوحه می خواندند، پرده ای هم از حرفهای امام سر تا سر ساختمان زده بودیم. شب ها درها را که می بستیم، بچه ها با چوب دستی از ساختمان نگهبانی می دادند. این تحصن همزمان شد با پیام امام که سربازها از پادگانها فرار کنند. به همین دلیل سربازهای پادگان مشهد فرار که می کردند، اول می آمدند دادگستری جای ما وشب را آنجا می خوابیدند تا ما فردایش اینها را راهی شهرهای شان بکنیم.ما هم برای اینکه سربازها شناسایی نشوند، به همه دانش آموزان و جوانها اعلام کردیم که سرهای شان را بتراشند. بعد از اعلام این خبر چند تا آرایشگر آمدند کوچه بغل دادگستری همانجا صندلی گذاشتند و شروع کردند بتراشیدن مجانی موهای سر جوانها. شب ها هم چند تا از بچه هایی که سرشان را زده بودند خانه‌ شان نمی‌رفتند، همانجا پهلوی سربازهای فراری می‌خوابیدند تا آنها شناسایی نشوند.

ستاد کفش و ماشین
سربازها اگر با پوتین می رفتند شهرهای شان در راه شناسایی می شدند، برای همین ما به بچه‌ها می‌گفتیم بروید از خانه‌های تان کفش بیاورید، یکی از سربازهای تبریزی چون هیکل خیلی درشتی داشت، برای پای این هیچکس کفش نداشت [خنده] من پوتینش را گرفتم و به بچه‌ها نشان دادم تا کسی کفشی بیاورد. به خواهرزاده‌ام که نشان دادم، گفت پای بابای خودم، یادم آمد که شوهرخواهرم پای بزرگی دارد، خلاصه رفت کفش پدرش را آورد و آن کفش بالاخره به زور داخل پایش رفت. از این طرف هم کمیته ای تشکیل داده بودیم که با راننده های اتوبوس‌رانی هماهنگ می کردند و سربازها را صبح زود به عنوان شاگرد اتوبوس می فرستادند به شهرهای شان. حتی طوری شده بود که شاگردهای اتوبوس هم سرشان را می‌زدند که کسی سربازها را شناسایی نکند.

عاشورا، روزی که خون بر شمشیر پیروز شد
یکی از شب ها، نصفه های شب بود که بچه ها خبر دادند پایین دادگستری چند تا از افسرهای ارتش با سربازهای مسلح آمده اند، من با دو سه نفر از معلمان سریع رفتیم پایین،. افسر ارشدشان آنجا به ما گفت پرده روی ساختمان را بردارید. محتوای پردة فکر می‌کنم، عکس امام بود با آن جمله معروفش که "عاشورا، روزی که خون بر شمشیر پیروز شد" من به آن افسر گفتم اگر می‌خواستیم برداریم که نمی‌زدیم. افسر ارتش ناراحت شد، می خواست خودش بکند. اما بچه ها با چوب جلویش را گرفته بودند، گفت با همین چوب‌ها می‌خواهید جلوی ما را بگیرید، من جواب دادم اینها چوب نیست، تو چوب می‌بینی، اگر لازم باشد اینها مسلسل‌اند، یکدفعه دیدم سربازها رفتند عقب. گفتم بروید هر کار که می خواهید بکنید ما نمی گذاریم پرده کنده شود.


10دی
روز 10 دی، من تازه رسیده بودم جلوی خانة آیت‌الله شیرازی که خبر دادند ‌متفرق شوید، ارتشی‌ها با تانک دارند می آیند، حتی پسر آقای شیرازی اعلام می کرد که بروید اینجا نباشید. من هم حرکت کردم به طرف میدان شهدا (میدان شاه قدیم) که از خیابان امام خمینی(شاه رضا) بروم خانه، آنجا که رسیدم دیدم تانک ها همینطور دیوانه وار از بالا دارند می آیند و هر کسی را که می بینند می زنند، اصلاً نگاه نمی کردند‏ْْ حتی به آنهایی که پناه هم گرفته بودند، تیراندازی می کردند. یکی دو نفر را خودم دیدم که درست روی پله‌های ادارة کل آموزش و پروش تیر خوردند. از رو به روی من چند تا زن و مرد داشتند به عقب بر می گشتند، تانک ها هم از پشت سرشان داشتند می رسیدند. مقابل دبیرستان شریعتی (فیوضات قدیم) یک کوچه ای بود که آخرش یک خانه قدیمی بود، این جمعیت را سریع گفتم بروید توی کوچه، بچه هم همراهشان بود. آخر کوچه یک خانه قدیمی بود‏ُِ‎ که حالا هر چقدر در خانه اش را می زدم کسی باز نمی کرد، صدای تیراندازی هم شدید می آمد. خلاصه با لگد در را باز کردم و اینها را بردم توی خانه. سر و صدا ها که خوابید آمدیم بیرون، دیدیم همینطور جنازه است که روی زمین افتاده. دیگه سریع آمبولانس ها و به خصوص تاکسی ها می آمدند و زخمی ها را می ‌بردیم بیمارستان. آنروز آنقدر جنازه و زخمی بردیم که دیگه بیمارستان جا نداشت، روی سالن‌ها همینطور زخمی ها را چفت هم می گذاشتیم، کشوی سردخانه‌ها را هم که نگاه کردم از جنازه پر شده بود.

روزهای سخت تر از انقلاب
روز 22بهمن که انقلاب پیروز شد‏، از همان شبش ساواکی ها مخفیانه فعالیت می کردند، من با چند تا از معلم ها رفتم از کمیته اسلحه گرفتم وشروع کردیم گشت زنی در سطح شهر، آنجا یک دفعه به ما خبر می‌دادند که در فلان جا ساواکی ها تیراندازی کرده اند یا زندان زنان الان شلوغ کرده اند، ما با همین گروه سریع اعزام می شدیم. ضمناً چون امکان حمله به خانة روحانیت هم بود، شبها باز هر کدام مان جلوی خانه یک نفر از آنها نگهبانی هم می دادیم. مرا گفتند شما برو جلوی خانه خزعلی. م و چند تا از معلمهای دیگر تا دو شب بعد از پیروزی انقلاب نخوابیدیم، چون شب و روزش فعالیت داشتیم. یادمه یکی از بچه ها آنقدر خسته شده بود که می گفت الان اگر یکی اسلحه را از دستم بگیرد حالی ندارم که ازش پس بگیرم. خلاصه من تا یک ماه در کمیته ماندم و بعد دوباره برگشتم به محیط مدرسه و معلمی را ادامه دادم. خب در مدارس هم نیاز بود، چون این منافقین از قبل تشکیلات داشتند و بلافاصله وارد عمل شده بودند. آنها در مدارس جلوی بچه ها دانه می ریختند و آنها را شکار می کردند. حتی خودشان را از ما انقلابی تر می دانستند به ما می گفتند شما ترسوئید. آن روزها حفظ انقلاب باز از خود انقلاب سخت تر شد.


مطالب مرتبط