داستان کودک

روز آخر

روز آخر

چشم و چراغ ملت ایران ، سال های زیادی بود که به عراق تبعید شده بود ، ولی از همان جا مردم را رهبری می کرد با اوج گیری مبارزات تهران ، دولت عراق مانع انجام کارهای سیاسی امام خمینی شد .

رهبر کبیر انقلاب ، که به درستی راهش ایمان داشت و به هیچ روی حاضر نبود در مبارزات خود یک قدم عقب بگذارد 14 مهر 1357 با کاروان کوچکی ، عراق را به مقصد پاریس ترک کرد . این مهاجر بزرگ پس از دو روز توقف در پاریس به دهکده ای در 40 کیلومتری این شهر به نام " نوفل لوشاتلو" رفت و رهبری انقلاب اسلامی ایران را در آن جا پیگرفت و حدود چهار ماه در آن جا اقامت کرد .

5e36b85fa2f81.png

آخرین روز " نوفل لوشاتلو " دیدنی ، اما غمناک بود ، همان آخرین روز خداحافظی امام خمینی با دهکده کوچک و مردم مهربان آن ! همه مردم دهکده کنار خانه ی کوچک امام جمع شده بودند . همگی با دسته گل ها و گلدان های زیبایی از گل آمده بودند و گونه هایشان خیس اشک بود .

زن ها به احترام امام ، که در نظرشان رهبری دینی بود ، به سرشان روسری بسته بودند همان نیمه روسری هایی که در مراسم مذهبی سر می کردند .

مردم آن قدر گلدان گل آورده بودند که راه ورود به خانه ی امام را بسته بودند .

بعداظهر سردی بود و زمین کوچه ها و خیابان ها یخبندان ، پلیس نگران و سردرگم بود .

امام بی اعتنا به آن ها گفت : " من می روم توی خیابان که با مردم صحبت کنم "

-آقا خطر دارد !

-این حرف ها نیست!

امام از میان گلدان ها گذشت و پا به خیابان گذاشت . زن ها سر شوق آمدند و برایش دست تکان دادند . خبرنگاران زیادی که آن جا جمع شده بودند ، جلو دویدند تا از امام عکس و فیلم بگیرند . امام روی یک صندلی نشستند . ساعت 3 بعداظهر بود که امام لب به سخن گشود و دانشجوی جوانی صحبت هایش را جمله به جمله ترجمه کرد .

امام لابه لای صحبت هایش گفت : " ... ببخشید ، من در این مدت شما را اذیت کرده ام . طرفداران من در این جا خیلی رفت و آمد کرده اند . شما معذب شده اید . روز ، نصف شب شما را اذیت کرده ام ..."

مترجم حرف های امام را ترجمه کرد و گریه ی مردم بیشتر شد . حالا دو طرف خیابان بند آمده بود . صحبت امام بیش از یک ساعت طول کشید و نزدیک غروب سخنرانی ایشان به پایان رسید .

یک خانم بلند شد و گفت : ما در چهره شما تصویر مسیح علیه السلام را می بینیمو مدتی که شما این جا بودید رحمت برای ما بود . نمونه کامل اخلاق اسلامی را در همسایگی شما دیدیم .

با این که جمعیتی که خدمت شما می آمدند انبوه بود ، ولی ما کمترین آزاری ندیدیم و کمترین بی ادبی به ما نکردند .

ما حتی ندیدیم که این طرفداران شما که از سرتاسر دنیا به این محل می آمدند و می رفتند حتی یک ورق کاغذ اضافه ، توی این خیابان ریخته باشند . " این نکات را خود امام و اطرافیانشان رعایت می کردند که اهالی نوفل لوشاتلو اذیت نشوند . نوع برخورد اطرافیان امام و مراجعان با افراد محله خیلی خوب بود . در خیابان داد نمی زدند بلند بلند صحبت نمی کردند . امام به دوستانشان تذکر داده بودند که مواظب باشید همسایه ها آزار نبینند . امام سعی می کرد اول شب ، مراسم منزل شان تمام شود که به دیر وقت نیفتد و همسایه ها آزار نبیند . چند بار هم خود امام فرموده بود که مواظب باشید بیرون کثیف نشود و در خیابان زباله نریزید .

یک خانم دیگر از اهالی نوفل لوشاتلو که روسری بسته بود ، بلند شد و گفت : شما وقتی به ان جا آمدید اول فکر کردیم که مثل همه رهبران دیگر با تشریفات زیادی می آیید ولی بعد ما شیفته ی سادگی و بی آلایشی شما شدیم .

شما که دارید از این محل می روید انگار رحمت از این محل می رود شما که در این محل بودید رحمت بر سر ما بود .

احساس می کردیم که آرامشی شب ها برما سایه می افکند . احساس می کریم که مسیح علیه السلام در این سرزمین طلوع مجدد کرده است . نگاه ما به شما نگاه به مسیح بود .

دست آخر هم خانمی به نمایندگی از اهالی گلدانی را آورد و تقدیم امام کرد . امام خودش این گلدان زینتی را از این خانم گرفت و بعد هم اهالی محل به عنوان تقدیر و تشکر یک نامه به ایشان دادند . سرانجام در دوازدهم بهمن سال 1357 مسیح انقلاب بعد از پانزده سال دوری از وطن ، غربت را رها کرد و برای ایران سوغات استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی را آورد .


مطالب مرتبط