زندگی شاد ساختنی است

روز به این قشنگی

روز به این قشنگی

سوسن در رختخواب غلطی زد و در تاریک روشن شدن اتاق پرسید: تموم شد؟

زری در چارچوب در، سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: «همه شو سرخ کردم. می خوای این جا رو هم براتون گردگیری کنم؟ خیلی خاک گرفته ها! زود تمومش می کنم خانم مهندس!»

سوسن با بی میلی سرش را تکان داد. زری به طرف پنجره دوید و پرده ها را کنار زد. سوسن چشم هایش را تنگ کرد.

-حیف نکرده روز به این قشنگی نشستین تو تاریکی؟ به سرعت به طرف آینه ی قدی رفت و شیشه پاک کن را روی آن پاشید.

-زری تو خوشبختی؟ دست زری روی آینه بی حرکت ماند. سرش را برگرداند طرف سوسن و دندان هایش برق زد: خب معلوم خانم مهندس!

سوسن با سوء ظن نگاهش کرد و گفت: مطمئنی؟ زری خندید و گفت: آره به خدا! خداروشکر چهارستون بدنم سالمه! نامزدم عباس، اهله و سربراهه. دیگه چی می خوام؟

از گوشه ی چشم نگاهی به کنده کاری های روی میز انداخت: «اگه وضع و بارمون بهتر بود که خیلی خوب می شد ولی بازم خداروشکر!

سوسن با محبت پرسید:« امروزم میاد دنبالت؟» زری سرش را با شوق تکان داد. سوسن دستش را زد زیرچانه و گفت: «دوس دارم برام تعریف کنی. از همون لحظه که میبینیش.»

زری زبانش را روی لب های خشکش کشید و با هیجان گفت: «الان ساعت چهار که بشه میاد سرکوچه، کنار تیر چراغ برق. یه چیپس هم از اون تندا که من دوس دارم پشتش قایم می کنه و تا بهش می رسم، یهویی نشونم می ده!» سوسن با نگرانی گفت: «یه بار مریض نشی ازین آت و آشغالا!» زری خندید و گفت:« نه خانم! بادمجون بم آفت نداره! بعدشم هفته ای یه بار که آدم کاریش نمی شه. چیپسو یواش یواش می خوریم تا برسیم به پارک سر کوچه! رفتین که تا حالا؟»

سوسن سرش را به علامت منفی تکان داد. زری ابروهایش را بالا انداخت:- نرفتین؟

سوسن با خجالت گفت:« اتفاقا دکتر تا حالا خیلی بهم گفته بیا صبحا بریم واسه ورزش. ولی من قبول نکردم.» زری با تعجب پرسید:« آخه چرا؟»

سوسن مِن مِن کرد:« راستش ازین سبُک بازیا جلوی همسایه ها خوشم نمی آد!خب.... بقیه شو بگو.....

زری کف دستش هایش را بهم مالید:- بعد می ریم رو یه نیمکتی اون گوشه کنار! عباس دوسیر تخمه ژاپنی می گیره و می شکنیم و ماجرا تعریف می کنیم اون قدر که آفتاب غروب می کنه و .....

سوسن با نگرانی گفت:« مواظب باشین ها! اونجاها امنیت نداره!»

زری خندید: «چی میگین خانم مهندس! محله ی شما که محله ی ما نیست! ماشاالله چراغ داره . نگهبان داره....» نفسی تازه کرد و ادامه داد:« تازه اون موقع هاس که عباس می افته رو دور خوشمزگی! یه چیزای با مزه ای تعریف می کنه خانم مهندس! از حرفاش مرغ پخته هم به خنده می افته!»

سوسن خندید: «مثلا چی میگه؟»

-همه چی، ازکارخونه، دوستاش، خونه شون و ..... اصلا این عباس یه اخلاقی داره ها! هر حرفی می زنه آدم خوشش می آد. بسکه دهنش گرمه!

سوسن با دلسوزی گفت:« دلت براش تنگ شده نه؟ سختت نیست هفته ای یه بار می بینیش؟»

زری آهی کشید و خندید: «سخت که هست ولی چاره چیه خانم مهندس! باید اون قدر کار کنه تا پول رهن خونه جورشه! اگه همین جور، دو شیفت کار کنه، شاید چهار، پنج ماه دیگه رفتیم خونه ی خودمون! خداروشکر مرد کاره! خیلی هم مهربونه! این قدر دوستم داره هرچی می گم برام می خره.

-خودت می گی برات بخره؟ زری با تعجب گفت: «خب معلومه!»

سوسن پرسید: «خجالت نمی کشی خودتو کوچیک بکنی و ازش بخوای چیزی بخره؟»

زری خندید:- معلومه که نه! تازه اینقد خوشحال می شه!

انگشتش را جلو آورد:« نگاه کنین! هفته ی پیش برام خرید! همش چهارتومانه! ولی مثل اصل می مونه. مگه نه؟»

سوسن با انگشت های جواهرنشان، انگشت لاغر زری را گرفت و سرش را تکان داد:« قشنگه!»

زری با شوق گفت: «من عاشق تماشای مغازه هام. لباس، طلا، خوراکی، میوه، سبزی و....»

دوست دارم اینقدر نگاه کنم تا سرم گیج بخوره! شما چی خانم مهندس؟ شما که ماشالله پولدارین حتما زیاد می رین تو پاساژ واسه خرید. نه؟»

سوسن لبخند زد و گفت: نه زری جان! این کارا در شان من و دکتر نیست! اگه مواد غذایی و چیز ضروری هم بخوایم، تلفنی، برامون از سوپر میارن!

زری با خوشحالی گفت: «ما امشب قراره کباب بخوریم.خودش دیشب بهم تلفنی گفت. من عاشق نون چرباشم.»

سوسن اخم کرد: «یه بار مریض نشی دختر! این کبابای بیرون مطمئن نیست ها!»

زری پقی خندید: «حرفا می زنین خانم مهندس! مگه تو محله ی شمام غذاهای بد پیدا می شه؟ کبابش محشره! یه باره دیگم خوردیم. اونور خیابونه! کنار داروخونه. تا حالا نرفتین؟»

سوسن سرش را تکان داد وگفت:« من زیاد اهل غذاهای بیرون نیستم زری جان. قبلا چرا... گاهی به اصرار دکتر می رفتیم رستوران. ولی الان دیگه نه.»

زری آب دهانش را قورت داد: «ولی اینجا با همه جا فرق داره خانم مهندس! به قول عباس....

چشمانش افتاد به عقربه های ساعت و محکم کوبید پشت دستش.«خدا مرگم بده.ساعت از چهار گذشت اون وقت من واستم اینجا حرف می زنم.»

سوسن خندید: «همه ش تقصیر من شد به حرف گرفتمت. پولت رو میزه. رفتی چراغ راه پله رو هم خاموش کن.» زری به طرف در اتاق دوید: «چشم خانم مهندس! کتلتا رو هم براتون گذاشتم تو یخچال. کار دیگه ندارین؟»

-به سلامت.

صدای بهم خوردن در و تق تق کفش ها دور و دورتر شد. سوسن از رختخواب بیرون آمد و از پنجره زل زد به آسمان. شماره ای را گرفت و و کمی مکث کرد:«الو؟ علی جان؟ خوبی؟ کی میای؟...می گم....می گم.... سرراه میای کباب می گیری؟....آره ....از همین سرکوچه ی خودمو! کنار داروخونه. می گن کباباش محشره....

منبع: کتاب لبخند به زندگی

مطالب مرتبط