داستان کودکانه آغاز محرم

سلام بر محرم

سلام بر محرم

صبح که شد خورشید ازپشت کوه ها بالا آمد و یواشکی از آسمان پایین را نگاه کرد.

خیلی عجیب بود.آن پایین روی زمین همه چیز یک جور دیگر شده بود. همه جاپرشده بود ازپرچم. پرچم های سبز وسیاه وقرمز.پرچم های عزاداری. خورشید آهی کشید وبه پرچم ها که با باد تکان تکان می خوردند نگاه می کرد. بادیدن آنها حسابی دلش گرفت. یاد خاطره ای قدیمی افتاد .اتفاقی تلخ وغمگین .کربلا ظهر گرم عاشورا . خورشید غمگین شد.یک دفعه صورت گرد وطلایی اش پر ازاشک شد. او اشکهای طلایی اش راپاک کرد وهمین جور که پایین را نگاه می کرد و نور طلایی اش را همه جا می پاشیدداد زد:سلام محرم. سلام ماه شمشیر.سلام ماه شهادت.سلام سرزمین گرم کربلا .سلام برشما و امام حسین شهید علیه السلام. سلام بریاران فداکارآن حضرت وسلام بر عزاداران حسینی.


مطالب مرتبط