داستان زندگی پیامبر (ص)

سوغاتی

سوغاتی

بیرون شهر مدینه ، همه منتظر رسیدن پیامبر بودند و لحظه شماری می کردند . یک نفر از مسلمانان خودش را به بالای تپه ای که در آن نزدیکی ها بود برساند . او می خواست راه بازگشت پیامبر را زیر نظر بگیرد و رسیدن ایشان و یارانش را به کسانی که برای استقبال آمده بودند ، خبر دهد .

همه سرگرم گفتگو بودند . چند بار هم به مرد روی تپه نگاهی انداختند تا ببینند آیا خبری شده است یا نه . ناگهان یکی از استقبال کنندگان متوجه شد که پسرش کنارش نیست . اطراف را خوب نگاه کرد ، اما پسرش نبود . چند بار او را با صدای بلند داد زد ، اما جوابی نشنید . ناگهان صدای دیگری بقیه را متوجه خود کرد : " پسر من هم نیست ما با هم برای استقبال از پیامبر از خانه بیرون آمدیم . "

زنی هم از گوشه ای دیگر فریاد زد : " دختر من هم نیست . "

خیلی زود استقبال کننده ها فهمیدند که چند تایی از بچه ها نیستند . آنها مطمئن بودند که با بچه هایشان به خارج از شهر آمده اند . غیبت بچه ها همه را نگران کرده بود .

یکی از کسانی که پسرش را گم کرده بود ، به خاطر آورد که پسرش خیلی خرما دوست دارد . با عجله به میان نخلها رفت تا شاید بچه اش را لابه لای شاخ و برگ نخلها پیدا کند .

دیگری تصمیم گرفت برای پیدا کردن فرزندش به شهر برگردد.

یکی به دنبال بچه اش رفت و به هر که می رسید سراغ می گرفت .

کم کم جمعیتی که برای استقبال آمده بودند . پراکنده شدند . چیزی نمانده بود که همه به دنبال بچه های گمشده به این سو و آن سو بروند که صدای مردی که روی تپه بود همه را به خود آورد :

-پیامبر و همراهانش آمدند ! انها به ما نزدیک می شوند برای خوشامدگویی و استقبال آماده شوید .اول توجه زیادی به خبر او نشد . فکر بچه های گمشده همه را به خود مشغول داشت . اما وقتی مرد روی تپه یک بار دیگر خبر رسیدن پیامبر را اعلام کرد مردم برای چند لحظه از نگرانی بچه های گمشده بیرون آمدند .

مردی که بچه اش در کنارش بود گفت : " بچه ها که آب نشده اند ، حتما یک جا با هم بازی می کنند . بعد از مراسم استقبال به دنبالشان می رویم . "

با اینکه حرفهای او از ته دل نبود ، اما تاثیر خودش را کرد . بزرگترها به ظاهر آرام شدند . کسانی که قبلا از سروصدای بچه ها کلافه می شدند در دل خودشان می گفتند که زندگی بدون سروصدای بچه ها به طرز وحشتناکی ساکت و خاموش است .

مردی که روی تپه بود-بی خبر از گم شدن بچه ها – لحظه به لحظه نزدیکتر شدن پیامبر را خبر می داد ، اما در تعجب بود که چرا استقبال کننده ها مثل همیشه از خود هیجانی نشان نمی دهند . یکدفعه چشم او به صحنه ای افتاد که نتوانست بی تفاوت از آن بگذرد و آن صحنه جالب را برای استقبال کنندگان تعریف نکند . این بود که با صدای بلند گفت : " چند لحظه دیگر پیامبر به ما می رسند . این بار پیامبر و همراهانش چند تا بچه هم برای ما سوغاتی آورده اند !"

آخرین خبر او ، همه ی مردم را هیجان زده کرد . همه با عجله خودشان را رساندند و از آنچه که دیدند شگفت زده شدند ، زیرا فرزندان خودشان را دیدند که با پیامبر و همراهانش از سفر برمی گردند .

در آن روز چندتایی از بچه ها تصمیم گرفته بودند که از بزرگترها جدا شوند و کمی دورتر ، کنار جاده منتظر بازگشت پیامبر بشوند زیرا می دانستند که ایشان و همراهانشان آنها را روی شترهای خود خواهند نشاند .

مراسم استقبال آن روز رنگ دیگری داشت . بچه ها حس کردند که پدر و مادرها به استقبال آنها هم آمده اند . بزرگترها از اینکه پیامبر سفر کرده و بچه های گمشده را یکجا یافته اند ، خیلی خوشحال بودند .

پیامبر و یارانش هم از اینکه بچه ها را در کنار خود ، روی شترها سوار کرده اند ، شاد بودند .

منبع : کتاب بچه ها و پیامبر نوشته مصطفی رحماندوست


مطالب مرتبط