آن قدر مهربان است که به دیگران سفارش می کند که در حق ما کوتاهی نکنند.

سوغات مهربانی

سوغات مهربانی

در حیاط باز شد. حسین پا به حیاط گذاشت. زنش با خوشحالی به سویش قدم تند کرد.

- ها حسین! بگو چه شد، احمد را دیدی، از سامرا چه خبر آورده است؟

حسین، ساکت نگاهش کرد. انگار حسین چند ساعت پیش نبود.

- چه شده است حسین؟ حالت خوب نیست؟

حسین به گوشه حیاط نگاه کرد. چند خمره شراب آن جا بود. قدمی به سوی آن ها برداشت. سپس به سوی در دوید و دست برد به چوب بزرگ و قطوری که آخر شب پشت در می انداختند. زن نگران فریاد زد:

- چه کار می کنی سید؟

حسین نعره زد. چوب را برداشت و به سوی خمره ها دوید. زن دنبالش دوید.

- دیوانه شده ای مرد؟

تا به حسین برسد، مرد کار خودش را کرد. خمره ها در یک چشم به هم زدن نقش بر زمین شدند. بوی تند شراب حیاط را برداشت.

- حسین؟

حسین کناری نشست و به چوب تکیه داد. عرق از سر و رویش شره می کرد. عصبانی بود.

- لااله الاالله

زن برگشت. حال و روز مرد اصلا خوب نبود. دنبال آب خنک رفت. لحظاتی گذشت. زن با کوزه ای آب خنک آمد و کنار شوهرش نشست. کاسه خنک آب حال او را جا آورد.

5c7e2150f1cee.jpg

- چه شده است پسر پیامبر؟

اشک از گوشه چشمان سید جوشید و به پهنه صورتش سرازیر شد. آب بینی اش را بالا کشید و گفت «مرا پسر پیامبر صدا نکن زن، من بدبختم، من اگر پسر پیامبر باشم همان پسر حضرت نوح هستم.»

زن خیره به چشمانش نگاه کرد. هیچ وقت او را چنین دگرگون و پریشان ندیده بود.

- خبری شده حسین؟ مگر پسر اسحاق با تو چه کرده، با تو چه گفته که چنین به هم ریختی؟

مرد آهی کشید و صدایش را به گریه بلند کرد.

- ما این جا نشسته ایم و از همه جا بی خبریم، اما یکی در سامرا هست که هوای ما را دارد، به فکر ما هست، هوادار و هواخواه ماست.

حسین از چه سخن می گفت؟ هنوز زنش نمی دانست. سرش را تکان داد و منتظر حرف های بعدی حسین ماند. مرد گریان ادامه داد «قبل از این چند بار پیش پسر اسحاق رفته بودم. مرا با بی حرمتی از خانه خودش رانده بود و گفته بود که من آدم فاسقی هستم، شراب می خورم و حرمت خاندان پیامبر را نگه نمی دارم، بنده خدا راست هم می گفت؛ اما این بار که از سامرا آمده است، بر خلاف گذشته ها خیلی با من مهربانی کرد. نمی دانی وقتی که من وارد شدم چه رفتاری از خود نشان داد.

همه اهل مجلس را به همهمه انداخت. وقتی علت این کار را پرسیدم، گریست و گفت «حسین! از تقصیرات من در گذر، کم مانده بود به خاطر بی احترامی به تو از درگاه مولایم ابامحمد رانده شوم. نمی دانی چه قدر گریه و زاری کردم تا مرا بخشید. مگر راهم می داد به منزلش؟» احمد می گفت امام مرا به این شرط پذیرفت که رفتار خودم را با تو درست کنم. به من اصرار می کرد که او را ببخشم... حال آیا رواست من در حق پسرعمو و مولای خودم نامردی کنم؟ معلوم می شود ما هر عملی انجام می دهم او می بیند. تازه آن قدر مهربان و بزرگوار است که باز از دست ما ناراحت نمی شود و به دیگران سفارش می کند که در حق ما کوتاهی نکنند....

حسین کوزه آب را برداشت و رو به قبله نشست. زن لبخند زد و بلند شد تا بعد از مدت ها دوباره وضو گرفتن شوهرش را تماشا کند.

منبع: نشریه خانه خوبان، مجید محبوبی


مطالب مرتبط