سپاه علی اصغر

در این کارگاه لباس می دوزند برای یاران مهدی فاطمه (عج). لباس می دوزند که به بچه های شیعه بگویند؛ شمایی که لباس علی اصغر را از آقا امام رضا (ع) هدیه می گیرید، باید مهدوی زندگی کنید.

سپاه علی اصغر

از دفتر ثبت نام خدام می آیم بیرون و رو می کنم به گنبد طلایی آقا: «انگار شایسته ی خادمی شما نبودم. نپذیرفتیدم آقا جان! قبول دارم نذر چهل روز زیارتی که به جا آوردم به نیت فرج امام زمانم بود نه خادمی ...» و با چشم های پر از اشک، سرم را می اندازم پایین و راه می افتم سمت خروجی صحن غدیر‌.
قبل رفتن، می آیم آخرین سلام را رو به گنبد بدهم که پچ پچ دو تا خانم حواسم را می برد: «علی اصغر... دوخت لباس... کارگاه حرم...
می روم نزدیک تر: می شه خواهش کنم بهم بگید ماجرا چیه؟
یکی شان می گوید: مسجد صدیقی ها یک کارگاه گذاشته‌اند برای دوختن و بسته بندی لباس. برای مراسم شیرخواره حسینی به نیت حضرت علی اصغر لباس می دوزند و بسته بندی می کنند... نیرو برای همکاری در این کار می پذیرند.
در دلم آخ جونی می گویم و برای رفتن به مسجد صدیقی ها به سمت خروجی باب الهادی می دوم. به مسجد که می رسم به طبقه پایین هدایتم می کنند. وارد یک کارگاه می شوم که دورتادورش چرخ خیاطی گذاشته اند و خانم هایی گرداگرد روی زمین نشسته اند و مشغول بسته بندی اند. خانمی به سمتم می آید و خوش آمد می گوید: خیاطی بلدید یا بسته بندی می کنید؟

سلام می کنم و می گویم: خیاطی بلدم. کارم هم تمیز و فرز است.
به پشت یکی از چرخها هدایتم می کند. باورم نمی شود به همین راحتی مشغول دوختن لباس برای مراسم علی اصغر شده‌ام.


5a8e6131dc52a.jpg


*
بعد از ظهر روز دوم است. ساعت کار کارگاه تمام شده و تقریباً همه رفته اند جز من که هنوز مشغولم... صدای «یا الله...یاالله..‌.» پسری بلند می‌شود. جوانی تقریبا ۲۰ ساله وارد می شود. می‌آید سمت من، جلویم می ایستد و در حالی که سرش به زمین دوخته شده، می گوید: «خانم ! ممکنه برای من دعا کنید؟ شمایی که در حال دوخت لباس دردانه ی امام حسین (ع) هستید، برای من هم دعا کنید.
مشتاق رفتن به سوریه ام، می خواهم مدافع حرم حضرت زینب (س) بشم؛ اما مادرم! مادرم راضی نمی شه. اجازه نمی ده. تا دل مادر رو هم راضی نکنم که نمیشه. خواهش می کنم دعا کنید با بدرقه ی مادرم مدافع حرم بشم.»
مبهوت می‌گویم: «باید خیلی لایق باشم که برای شما با همچین نیتی دعا کنم» و با خودم کلنجار می‌روم که جوانک چرا به آدمی مثل من التماس دعا می گوید.

*
روز به روز که می گذرد کارگاه شلوغ تر می شود. کار به جایی رسیده که زائران هم به کارگاه می‌آیند و کمک می کنند. هر کس به اندازه توانش...یکی خیاطی می کند، یکی بسته بندی می کند، حتی بچه های کوچک هم وارد کار شده اند. لباسهای دوخته شده را به خانم هایی که بسته بندی می کنند تحویل می‌دهند و بسته های آماده شده را جمع می کنند.
گاهی دلم می خواهد فقط بنشینم و این شور و شوق را تماشا کنم.
مشغول کار می شوم که خانمی سراغم می آید و جلوی میز خیاطی می ایستد. با کمی مکث، می گویم: بفرمایید.
با چشمان سرخ شده اش نگاهی ملتمسانه به من می کند و می گوید: چندین ساله از ازدواجم می گذره، اما بچه دار نمیشم.
آرزوم داشتن یه بچه است که بتونه از این لباس ها در مراسم شیرخوارگان علی اصغر بپوشه. برام دعا کنید. شمایی که لیاقت دوختن این لباس ها رو دارید، برام دعا کنید...
و من با حال منقلب می گم: حتماَ ...ان شاءالله سال دیگه به حرمت علی اصغر امام حسین (ع) با بچه تون توی مراسم شیرخوارگان علی اصغر شرکت می کنید...
چشمهای اشک آلودش برقی می زند: ان شاءالله... از وقتی وارد این کارگاه شدم، حالم دگرگون شده... ممنونم.

*
تقریباً هر روز آدم هایی برای گفتن التماس دعا می‌آیند و من در کار خودم مانده ام. آخر من کجا و لیاقت دعا برای زوار و عاشقان اهل بیت (علیهم السلام) کجا؟ فکر می کنم شاید از روی عادت التماس دعا می‌گویند ...اما نه، حالشان این را نمی گوید، سردرگمم..نمی دانم چه خبر است؟!


5a8e61aca6c2e.jpg


خانمی جلوی میز کارم، حواسم را پرت می کند. می گوید برای مصاحبه آمده و می خواهد خاطرات این چند روز کار در کارگاه را برایش تعریف کنم. کمی هول می شوم ولی شروع می کنم به گفتن از آنچه دیده و شنیده ام.
می گویم، تا جایی که پای درد دل خودم هم باز می شود. می گویم که ۴۰ روز به نیت فرج مولا به زیارت امام رضا رفته ام و خانم مصاحبه گر می گوید: احتمالاً آقا شما رو دعوت کرده تا از طرف ایشون در کارگاه شیرخوارگان علی اصغر خدمت کنید.
با این حرف به خودم می‌آیم... یعنی با پای خودم اینجا نیامده‌ام...بی دلیل دعوت نشده‌ام.
خانم مصاحبه گر ادامه می دهد: آقا امام رضا (ع) عنایت داشته به همه کسانی که در این کارگاه مشغولند تا بتونن امسال مراسم عزای دُردانه ی حسین (ع) رو بهتر به نمایش بگذارند.
با خودم می گویم: یعنی این...؟ آره، حتماً همین باعث شده همه به من روسیاه التماس دعا بگن.



*
دختر بچه ای چند تا از لباس های بسته بندی شده را روی میزم می گذارد: «خاله اینجا باشه ...برم آب بخورم، الان برمی گردم می ذارمشون سر جاش»
لبخندی بهش می زنم و با چشم هام می گویم: باشه.
بسته ها را از جلوی دستم برمی دارم که پارچه ها را بگذارم، که جمله ی روی بسته برق از سرم می گذراند:
«یا صاحب الزمان! فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم. او را برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن»
اشکهایم سرازیر می شود.

5a8e61fa12808.jpg


نمی دانم تا حالا چرا این جمله را ندیده بودم؛ یعنی در این کارگاه لباس می دوزند برای یاران مهدی فاطمه (عج). لباس می دوزند که به بچه های شیعه بگویند؛ شمایی که لباس علی اصغر را از آقا امام رضا (ع) هدیه می گیرید، باید مهدوی زندگی کنید.
که بگویند ای مادری که لباس علی اصغر به تن فرزندت می کنی، فرزندی پرورش بده که برای ظهور مهدی (عج) تلاش کند و مهدی فاطمه (عج) را تنها نگذارد...
اشک هایم به گریه و ضجه تبدیل می شود. چون که تازه فهمیده ام چه می کنم. فهمیده ام نتیجه ی ۴۰ روز زیارت به نیت فرج مولایم، دوختن لباس برای سپاه او شده است.
اعظم قایدی کریمی

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر