شعر کودکانه کتاب

شعر کتاب

شعر کتاب

یک روز در اتاقم
تنها نشسته بودم

بی حال و کم حوصله،
غمگین و خسته بودم

برادرم به من داد،
چند تا کتاب قصه

گفت بخوان ای خواهر
دوری بکن ز غصه

من آن کتابها را
خوشحال و شاد خواندم

با قصه غصه ها را
از قلب خویش راندم

شد باز در به رویم،
درهای روشنایی

می یافتم از آن پس
رفیق آشنایی



منبع : رادیو کودک


مطالب مرتبط