آقاجان! شمعدانی های صحن و سرایت ساده اند و سبز. مریم های نشسته بر اوج ضریحت سپیدند و رستگار

شمعدانی های صحن و سرایت ساده اند و سبز
۲۴ فروردین ۱۳۹۷ 192 5.2 KB 26 0

شمعدانی های صحن و سرایت ساده اند و سبز

بر قطره های اشک کودکی گره خورده ام که زاویه های ضریحت را مرور می کرد و بر عصای شکسته پیرزنی سکوت کرده بودم که گوشه گوشه های صحنت را طواف می کرد و زیر لب زمزمه می ساخت «حج الفقراء» رضای خوبان؛ «حجکم مقبول و سعیکم مشکور».
بر گل های پینه بسته ی چادر مادری پیوند خورده بودم که طنابی از محبت بر بازوان رنجور فرزندش گره کرده بود و دستان ترک خورده اش را بر پنجره ی فولادین نشانده بود تا فرزندش شفا بگیرد و برخیزد.
بر پیشانی پیرمردی خیره شده بودم که جبین بر بلور غبار آستان آسمانیت نهاده بود و شانه هایش از بارش اشک می لرزید.

5a8acddc8f299.jpg


به اشک های زایری دل داده بودم که از فانوس چشمانش بوی دود و درد فواره می زد و ناخودآگاه این همه درد را دیدم و نگاه باران ندیده ام را بر بال و پر کبوتری بستم که بر اوج گنبد زرینت سرود غرور و آزادی سر می داد.
تمام فضا را طنین ترانه ی نقاره ات لبریز کرده بود و من آرام آرام دستان دریا ندیده ام را بر خنکای زلال سقاخانه ات به گدایی نشاندم و با ذره ذره ی خاکستر وجودم در غربت دردهای زایرانت گریستم.
آقاجان! آقاجان! شمعدانی های صحن و سرایت ساده اند و سبز.
مریم های نشسته بر اوج ضریحت سپیدند و رستگار، اما ای کاش در زیر زمین هفت دالان مهربانیت، مرا زندانی نگاهت کنی و خلعت پوش کفشداری های زایرانت نمایی و همچون مریم های رستگار ضریحت از هرچه بدی ست پاکم نمایی، اما بغض و اشک و آه پرواز را بر جانم ببند.
پروین مرتضایی
منبع: نجوای دل، انتشارات شلفین


مطالب مرتبط