شهرآشوب

داشتیم توی راستۀ بازار می‌رفتیم سمت حرم. بابا پرسید: «چته علی اصغر؟» به خودم آمدم و گفتم: «هیچی!» دستش را گذاشت روی شانه‌ام.

شهرآشوب

بر اساس خاطرات علی اصغر نعیم آبادی
داشتیم توی راستۀ بازار می‌رفتیم سمت حرم. بابا پرسید: «چته علی اصغر؟» به خودم آمدم و گفتم: «هیچی!» دستش را گذاشت روی شانه‌ام. گفت: «من که می دانم! دلخور هستی چون نگذاشته‌ام دیگر مداحی کنی! مداحی برای اهل بیت پیغمبر توفیق است؛ اما می‌بینی که اوضاع را؟ دیدی آن دویست تومانی را که ساواک برایت فرستاده بود با چه بدبختی رد کردیم؟ امروز برایت پول می‌فرستند، فردا ازت می‌خواهند بروی پای منبر آخوندهای درباری مجیز بگویی، پس فردا می‌خواهند که مدح خود شاه را بگویی! اگر هم سرپیچی کنی سرت را می‌کنند زیرآب. انگار نه انگار علی اصغرنامی هم بوده!» قلبم از خشم و نفرت رژیم به هم فشرده شد. گفتم: «پس چرا خودتان با این‌ها درافتاده‌اید؟»
_حکم من با تو فرق دارد. من سرپرست هیئات هستم. چند هزار نفر عقبه دارم. این مردم بی اجازه من آب نمی‌خورند. آن وقت چطور می‌توانم جلوی این بی عدالتی‌ها ساکت بمانم؟ تو جوانی. باید درس بخوانی و مردمت را به روش خودت نجات بدهی!
رسیدیم به صحن انقلاب. رو به گنبد سلام دادیم و راه افتادیم سمت غرفۀ هیئت مدیرۀ هیئات. دلم نمی‌خواست با رئیس هیئت مدیره روبه رو بشوم. اوایل شنیده بودم میرزا عباس حتی نماز هم نمی‌خواند. چیزی نگذشت که فهمیدم راست می گویند. یک روز که مجبور شدم از ظهر تا عصر توی غرفه به حساب‌ها رسیدگی کنم، دیدم مردک از جایش جنب نخورد. پیش خدمتشان هم ساواکی است. مثل جن دور و بر آدم می‌پلکد و حواسش به همه چیز هست. اما چاره ای نیست. اگر همین کار را هم برای هیئات نکنم، احساس می‌کنم دیگر به درد دستگاه اباعبدالله نمی خورم.
بابا در غرفه را باز کرد و وارد شدیم. میرزاعباس مثل همیشه بالای غرفه پشت میزش لم داده بود. از جایش جنب نخورد. سلام کشداری به بابا کرد و سلام من را بی جواب گذاشت. توی دلم عهد کردم که دیگر بهش سلام نکنم. نشستم روی صندلی‌های کنار غرفه. بابا از میرزاعباس پرسید: «مجوز هیئت عیدگاه صادر شد؟» میرزا عباس گفت: «بعله!...» به حرف‌هایشان گوش نمی‌دادم. نگاهم را چرخانده بودم سمت گنبد که از پشت شیشه‌های در غرفه دیده می‌شد. بابا خادم بود. داداش هم. توی دلم گفتم: «می‌شود من هم روزی خادم بشوم؟» یک حلقه اشک نشست دور چشم‌هایم. با صدای میرزاعباس به خودم آمدم. نگاهش کردم. پرسیدم: «با من بودید؟» میرزا عباس قهقهه ای سر داد و گفت: «عاشق شده ای پسر؟» بدم آمد. به بابا نگاه کردم که داشت با نگاهش می‌گفت: «مهم نیست.» میرزاعباس ادامه داد: «پرسیدم کلاس چندی؟»
_اول دبیرستان!
سرش را جنباند. گفت: «پس بابایت خیلی روشنفکر است که تو را گذاشته بروی دبیرستان!» بابا گفت: «درس خواندن روشنفکری می‌خواهد؟ طلب علم فریضه است!» میرزا عباس گفت: «آره ولی این فریضه را می‌شد توی مدرسه‌های حاجی عابدزاده و عباسقلی خان هم انجام داد!» معلوم بود می‌خواهد سربیاندازد توی رابطه بابا و حاجی عابدزاده تا از تویش اختلافی چیزی در بیاورد. غافل از این که این دو نفر جانشان برای هم در می‌رفت. بابا اعتنایی نکرد.
میرزاعباس باز به من گفت: «اصلاً تو اینجا نشستی چه کنی پسر؟! بلند شو برو! مگر نمی‌دانی چه خبر است؟» من همینطور گیج نگاهش می‌کردم. بابا هم انگار متوجه منظورش نشده بود. پرسیدم: «کجا بروم؟» خندید. گفت: «دیدی توی پاییز برگ‌ها چطور می‌ریزد پای درخت‌ها؟» هنوز منظورش را نفهمیده بودم. احساس کردم دستم انداخته. کلافه گفت: «بابا تو چقدر دوزاری‌ات کج است بچه! مگر دبیرستان نمی‌روی؟ منظورم آن خوشگل‌هایی است که برای جوان‌های رعنایی مثل تو ریخته‌اند توی خیابان!» مبهوت مانده بودم. بابا منفجر شد. بلند شد رفت طرف میز میرزا و داد زد: «مرتیکه خجالت نمی‌کشی؟! این چه حرفی است جلوی گنبد حضرت به این بچه معصوم می‌زنی؟!» و دست دراز کرد و یقه میرزا را گرفت. پیشخدمت به داد میرزا رسیدند و کشیدش کنار. بابا ول کن نبود. پیش خدمت داد زد: «منتظر چه هستی بچه؟ بابایت را ببر بیرون!» داد زدم: «شماها بروید بیرون از اینجا! جای شما اینجا نیست!» بابا داد زد: «من در این جا را تخته می کنم! حالا می‌بینید!» میرزا عباس گفت: «خودم هر شب در این جا را می‌بندم و صبح باز می کنم!» و خندید.
***
درگیری بابا با میرزاعباس بالا گرفته بود. بابا هیچ طور نمی‌توانست قبول کند ریاست هیئات مشهد دست آن همچه آدمی باشد. وقت و بی وقت که توی مجالس چشمشان به هم می‌افتاد بحثشان می‌شد. این دوئیت به هیئات هم کشیده شده بود و کار داشت از دست ساواک خارج می‌شد. این بود که سرهنگ شیخان، رئیس ساواک مشهد پیشقدم شد تا این دو تا را آشتی بدهد. همه می‌دانستیم که خطر آشوب علیه میرزا و دم و دستگاه ساواکی‌اش، شیخان را این طور به دست و پا انداخته.
جلسه آشتی کنان را توی ادارۀ اوقاف گذاشتند. اسمش آشتی کنان نبود. مثلاً قرار بود شیخان دربارۀ مسائل و مشکلات هیئات صحبت کند و خب، چه مشکلی بزرگ‌تر از بابا؟ شیخان بالای مجلس پشت میز گرد نشسته بود و با قیافه ای جدی داشت می‌گفت: «خبر رسیده که بین بعضی بزرگان هیئات سوءتفاهمی پیدا شده. قطعاً آن چه تا امروز باعث دوام هیئات مذهبی بوده اتحاد آن‌هاست. نباید اجازه بدهیم اختلاف سلیقه باعث از بین رفتن این اتحاد تاریخی بشود...» به میرزا نگاه کردم که آن ور میز نشسته بود و سرش را متصل می‌جنباند. کم مانده بود کاغذ دربیاورد و از فرمایشات اربابش یادداشت بردارد.
شیخان خیره خیره به بابا نگاه کرد و ادامه داد: «اگر منبعد گزارشی از ادامۀ اختلافات میان اعضای هیئت مدیره برسد قطعاً تدبیر جدی خواهیم اندیشید و حتی کار را تا فرستادن افراد خاطی به تبعید هم دنبال خواهیم کرد! به افراد آشوب طلب اجازه نمی‌دهیم توی مشهد بمانند! دیگر به اینجایم رسیده آقایان! بس کنید! ...» بابا بی هیچ واکنشی نگاهش را دوخته بود که رومیزی ترمه. شیخان انگشت اشاره‌اش را مقابل بابا تکان داد و توصیه‌های آخرش را هم کرد: «من از این اتاق رفتم بیرون دیگر نباید بینتان نفاق و عداوت باشد! اگر بشنوم...» که یکدفعه بابا از جا بلند شد. مکثی کرد و گفت: «آقایان! من از امروز دیگر نه هیئت دارم و نه هیئتی هستم. ما رفتیم. خداحافظ همگی!» و بلند و شد از اتاق بیرون رفت. من که هنوز از شوک این حرف بابا بیرون نیامده بودم، هاج و واج به شیخان نگاه می‌کردم که کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. وقتی شیخان مشتش را کوبید روی میز. تکانی خوردم، از جا جستم و از اتاق بیرون رفتم.
***
صدای کوبۀ در بلند شد. تا در حیاط کوبیده می‌شد تنم کهیر می‌زد. فکر می‌کردم از شهربانی آمده‌اند بابا را ببرند تبعید. حکمش صادر شده بود و قرار بود اجرا شود. خودش مثل همه روزهای دیگر، توی کارگاه کفاشی‌اش بود و به کسب و کارش می‌رسید. ننه گفت: «چرا نشسته ای؟ برو در را باز کن! مگر نمی‌شنوی؟ دارند کلون مردانه را می‌زنند!» با بی میلی بلند شدم رفتم. توی دلم به امام رضا متوسل شدم و در را باز کردم. آقای نبوی بود. لبخندی روی لبش بود و بخار نفسش توی سرمای زمستان رنگ می‌گرفت و زود محو می‌شد. تعارفش کردم بیاید تو. گفت: «فکرش را می‌کردم مثل همیشه توی کارگاهش باشد!» و خندید. دلم مثل سیروسرکه می‌جوشید و طاقت خنده‌های آقای نبوی را نداشتم. پرسیدم: «جسارتا چرا این قدر خوشحالید حاجی؟!» خنده از روی لب‌هایش رفت. آهی کشید و گفت: «چون بابای تو را می‌شناسم جوان! نگران نباش!» نشست روی طاق کنار در و ادامه داد: «ساواک هیچ وقت پدر تو را تبعید نمی‌کند. نه به این خاطر که علما و بزرگان شهر با تلگراف و تلفن ادراه ساواک را کلافه کرده‌اند!»
_پس چرا؟
_اول به خاطر امام حسین، آخر هم به خاطر امام حسین. بابای تو همۀ عمرش را توی دستگاه امام حسین خدمت کرده. ماجرای طویله را یادت هست؟_آهی کشید و ادامه داد:_لطف امام حسین و پاکی کار بابایت دل‌های مردم را برای بابایت نرم کرده. اگر ساواک بابایت را بفرستد به تبعید مردم خاک ساواک را به توبره می‌کشند.
باز خندید. گفت: «من اسم بابایت را گذاشته‌ام شهرآشوب! حاج محمدعلی شهرآشوب! می‌تواند شهر را به طرفه العینی به آشوب بکشاند!
دوست داشتم حرف‌های آقای نبوی را باور کنم. اما نمی‌توانستم. گفتم: «شما این‌ها را برای آرام کردن من می گویید! ساواک از مردم نمی‌ترسد!» آقای نبوی پوزخندی زد و گفت: «این طور فکر کن مرد جوان! من حقیقت را گفتم. اگر شیخان می‌خواست بابایت را گم و گور کند همان هفده هجده سال پیش می‌کرد. سالی که توی مشهد سیل آمد و عیدگاه را خراب کرد. تو تازه به دنیا آمده بودی. آن ایام ساواک تیاتری به گرد کرد توی عیدگاه، دیدنی! چهل تا دیگ زده بود توی محله. پنج تایش برنج داشت و بقیه آب خالی تویش می غلید. برادر شاه آمده بود بازدید از عیدگاه. شیخان و آدم‌هایش برادر شاه را دوره کرده بودند که ما اله کرده‌ایم و بله کرده‌ایم! بابایت رفت جلو و گفت: «آقا همه این‌ها دروغ است! این‌ها دارند شما را گول می‌زنند!» برادر شاه به تریج قبایش برخورد. غرید: «یعنی چه؟ این همه خدمات! پس این دیگ‌ها چیست؟» بابایت راه افتاد توی کوچه و در دیگ‌ها را دانه دانه برداشت. پاهایش توی گل فرو می‌رفت و او دست بردار نبود. به برادر شاه نشان داد که بقیه دیگ‌ها همه خالی است. قیافۀ شیخان دیدنی شده بود.
نگاهم را به سنگفرش کوچه دوختم. حالا روزنۀ نوری توی دلم پیدا شده بود. هفته‌ها گذشت و خبری از ساواک نشد. معلوم شد که حکم تبعید بابا را لغو کرده اند.

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر