طویلۀ مقدس

گاوها متصل ماغ می کشیدند. تعجب کرده بودند که آن وقت شب ریخته ایم و با بیل و چنگال و شن کش افتاده ایم به جان طویله.

طویلۀ مقدس

بر اساس خاطرات محمدعلی و علی اصغر نعیم آبادی
گاوها متصل ماغ می کشیدند. تعجب کرده بودند که آن وقت شب ریخته ایم و با بیل و چنگال و شن کش افتاده ایم به جان طویله. زبان بسته ها را بردیم یک گوشه طویله بستیم و جلوی شان تا می شد کیسه های کاه و جو چیدیم تا دیده نشوند. باید تا اذان صبح طویله را بدل به تالار تشریفات می کردیم و تحویل مردم می دادیم. کاه های کف طویله را کپه کرده بودم و با بیل می ریختم توی کیسه ای که محمود درش را باز نگه داشته بود. محمود اخم هایش توی هم بود. پرسیدم: «چته برار؟» گفت: «با این بو چکار کنیم؟»
_اسفندی مشک‌عنبری چیزی دود می کنیم.
_فایده ندارد. چطور این جا به مردم چای بدهیم؟!
به دسته بیل تکیه دادم و گفتم: «مردم به این چیزها فکر نمی کنند. آن جا توی شهر دارند دق می کنند و می خواهند فقط جایی داشته باشند برای #عزاداری.» و آخرین ذرات کاه را ریختم توی کیسه. محمود کیسه را رها کرد و کلافه نشست کف طویله و زانوهایش را گرفت توی بغل. گفت: «بر پدر رضاخان لعنت! کی فکرش را می کرد یک روز عزاداری #سیدالشهدا را هم قدغن کند این مردک؟ تا به قدرت نرسیده بود #محرم ها گل می مالید به سرش و پابرهنه توی دسته جات راه می افتاد! حالا کارش به جایی رسیده که چادر از سر زن و بچه مردم برمی دارد! هر سال این موقع، شهر قیامت می شد. علم و کتل می بردیم وسط صحن اسماعیل طلا. حالا مردم باید بخزند کنج طویله و عزای پسر پیغمبر را برپا کنند.» همانطور که کیسه را بیرون می بردم، گفتم: «قیافۀ بدبخت ها را گرفته ای که چه؟ پاشو علاءالدین را آتش کن. در و دیوار اینجا باید گرم شود تا صبح که مردم می آیند.»
از ترس این که آتش سوزی بشود، شب توی طویله خوابیدیم. از خود مشهد تا طرق را با دوچرخه رکاب زده بودم. تا سرم را گذاشتم از خستگی، چشم هایم رفت روی هم. تا صبح کابوس دیدم. خواب دیدم مردم آمده اند ولی تو نمی آیند. هرکس پایش را می گذارد تو، اخم هایش در هم می رود، دماغش را می گیرد و می رود بیرون.
صبح با صدای همهمه جمعیت بیدار شدم. تازه اذان داده بودند. در طویله باز شد. حاج‌شیخِ پیش نماز اول وارد شد و پشت سرش بقیه. حاج‌شیخ عبا و عمامه نداشت. کسانی که قرار بود لباس هایش را بیاورند دیر کرده بودند. یکی باید عمامه را می آورد، یکی عبا را و آن یکی قبا را؛ از خوف حکومت که لباس آخوندی را ممنوع کرده بود. جای آجان ها خالی بود که آن همه زن چادری را یکجا ببینند. محمود را تکان دادم. بلند شد سیخ سرجایش نشست. باورمان نمی شد مردم طبق قرار، قبل طلوع آفتاب از شهر خودشان را به طرق رسانده باشند.
حاج شیخ جلوتر که آمد دیدم دارد لبخند می زند. دستش را دراز کرد طرفم. بلند شدم. دستم را گرفت و گفت: «چه تمیز و پاکیزه است اینجا! خداقوت!» چندتایی از زن های همسایه هم به شیر مادرم رحمت فرستادند. هیچ کس بلند حرف نمی زد. زمزمه می کردند. تا چشم به هم زدیم صف های نماز توی طویله بسته شد و نماز اقامه شد.
با کیسه های کاه و جو برای حاج شیخ منبر ساختیم و نشستیم به شنیدن روضه ای که صدای ماغ و بوی تیز گاوها توی تک تک لحظاتش پیچیده بود. یقین دارم از همان وقت که از مشهد به قصد این کار بیرون آمدیم مهر قبولی اباعبدالله پایش خورده بود.
اعظم عظیمی

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر