امام خمینی(ره) علاقه ویژه ای به کودکان داشتند و عطوفت و مهربانی بی نظیری از خود نسبت به آنها نشان می دادند.

عطوفت و مهربانی ویژه امام خمینی(ره) با کودکان

عطوفت و مهربانی ویژه امام خمینی(ره) با کودکان

امام خمینی(ره) سرشار از عطوفت و مهربانی با کودکان بود. با مطالعه در سیره ایشان، درس های مهمّی درباره چگونگی رفتار و برخورد با کودکان و نوجوانان را می توان آموخت. حضرت امام نه تنها عطوفت و محبّت به کودکان را در محور رفتار خود قرار داده بود، بلکه برای آنان شخصیت ارزنده و محترمی را قائل بود. در اینجا به چند خاطره از عطوفت و مهربانی امام خمینی(ره) با کودکان نقل می شود.

عطوفت با کودکان

من در کربلا، مشرف شده بودم که امام تشریف آوردند. ایشان در بالای سر امام حسین علیه السلام نشستند و مشغول نماز شدند. رسم مردم بغداد این است که می آیند و شیرینی یا شکلاتی یا خرمایی، از این چیزها، تقسیم می کنند. امام آنجا نشسته بودند. بنده در نزدیکی ایشان نشسته بودم. بنده زاده هم با من بود که خیلی کوچک بود. آقایی شیرینی آورد و جلوی من و امام و دیگران گذاشت. امام شیرینی را برداشت و با کمال مهربانی داد به بنده زاده، زیرا به او شیرینی نداده بودند و ایشان در چنین جایی به این مساله توجه فرمودند.[1]

من بچه ها را دوست دارم

اگر ما یک روز، دو روز به خانه آقا نمی رفتیم، وقتی می آمدیم، می گفتند: «کجاها بودید شما؟ اصلا مرا می شناسید؟ یعنی این طور مراقب اوضاع بودند. اینقدر متوجه بودند. من بچه خودم فاطمه را، بعضی اوقات می بردم. یک روز وارد شدم دیدم آقا تو حیاط قدم می زنند. تا سلام کردم گفتند: «بچه ات کو؟» گفتم: «نیاورده ام، اذیت می کند.» به حدی ایشان ناراحت شدند که گفتند: «اگر این دفعه بدون فاطمه می خواهی بیایی، خودت هم نباید بیایی». اینقدر روحشان ظریف بود. می گفتم: «آقا، شما چرا این قدر بچه ها را دوست دارید؟ چون بچه های ما هستند دوستشان دارید؟» می گفتند: «نه، من به حسینیه که می روم، اگر بچه باشد حواسم می رود دنبال بچه ها. اینقدر من دوست دارم بچه ها را. بعضی وقتها که صحبت می کنم، می بینم بچه ای گریه می کند یا بچه ای دارد دست تکان می دهد یا اشاره به من می کند. حواسم می رود تو بچه ها.[2]

ملاطفت امام با فرزند شهید

یک روز درجماران بودم، امام تازه به جماران تشریف آورده بودند. اوایل جنگ بود و بین کسانی که می آمدند برای دیدار امام، زن جوانی بود که تازه شوهرش را از دست داده و یک دختر چند ساله هم همراهش بود. دختر خیلی بی تاب بود و گریه می کرد، از صبح فریاد زده بود، تمام سر و صورتش خاکی بود و اشک در گونه هایش موج می زد. مادرش ناراحت بود و دلش می خواست که به یک نحوی این کودک را خدمت امام برساند و این کودک پدر از دست داده را آرامش ببخشد. می گفت که من هیچ ناراحت نیستم که شوهرم شهید شده چون خودم مقدمات رفتن به جبهه همسرم را فراهم کردم اما چه کنم که این بچه آزارم می دهد و فکر می کنم که تنها راه این باشد که امام عنایتی بفرمایند. آن وقت برادر من دست بچه را گرفت رفتیم خدمت امام. آقا در حیاط قدم می زدند وقتی که بچه را دیدند انتظارمان این بود که امام دستی به سرش بکشند و ما او را پیش مادرش برگردانیم. اما وقتی که امام، این دختر نالان و گریان را دیدند روی سنگهای کنار حوض نشستند و کودک را به بغل گرفتند و دست محبت و نوازش به سر و صورتش کشیدند و اشکهایش را پاک کردند و مدتی با این بچه مشغول بودند و بعد وقتی که خوب آرامش در بچه حاکم شد، او را رها کردند و ما به مادرش رساندیم.[3]

هر موقعی دلت می خواهد بیا

دختر بچه شش ساله ای برای امام نوشته بود که امام خیلی دوست دارم بیایم و شما را ببینم ولی اعضای دفتر نمی گذارند. آقا با خط خودشان نوشتند: «بسمه تعالی دخترم نامه ات را خواندم، مطالعه کردم، تو هر موقعی که دلت می خواهد می توانی بیایی اینجا.» ایشان ما را موظف کردند که باید این نامه را به در خانه این شخص برسانید تا هر موقعی که این بچه دلش خواست بیاید اینجا.[4]

مهدی سیدمرادی

منبع:

برداشت هایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2، رجائی، غلامعلی، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)، ص 197 – 188.

پی نوشت ها:

[1] آیت الله محمد هادی، معرفت، حوزه، ش 32.

[2] زهرا اشراقی، سروش، ش 476.

[3] علی ثقفی، پیک ارشاد، تیر ماه 68.

[4] یکی از اعضای بیت امام، آینده سازان، ش 144.


مطالب مرتبط