مأمون خلیفه بسیار زیرکى است و مى‏ داند که اگر بتواند على بن موسى الرضا (علیه السلام)‏ را کنار خود داشته باشد، مانع شورش علویان و دوستدارانِ على بن ابیطالب (علیه السلام)‏ خواهد شد؛ با این حال، آن بزرگوار جداى از آن که مجبور به پذیرش ولایتعهدى بوده، شرط کرده

علی بن موسی‌الرضا (علیه السلام) و مناظره با فقیه زیدیه(1)

علی بن موسی‌الرضا (علیه السلام) و مناظره با فقیه زیدیه(1)

مرو؛ جلوه‌گاه شکوه علم و زیبایی طبیعت
باد بهارى در کوچه هاى مرو وزیدن گرفته بود. نشانه‏هاى طراوت و زندگى در همه جا هویدا بود. شکوفه درختان و گل‌ هاى بهارى، نم نمِ باران و رقصِ پرندگان در میانِ شاخه‏هاى درختان. در برابرِ بادِ بهارى باید ایستاد تا با آدمی، همان کند که با شاخه‏ هاى مرده مى‏ کند. تو گویى زندگى دوباره به هر بى‌‌ جانى می بخشد.
مرو مرکزِ دانشمندان و عالمان و متکلمان بود. به نظر مى رسید که هر کس در هر فن و رشته و علمى صاحب رأی می شد، خود را به مرو مى رساند تا آینده درخشانى براى خود بیابد. اگر از میان باغ‌ هایِ مرو می گذشتی، حلقه ‏هاى مباحثه را در کنارِ چشمه ‏ساران و سایه درختان می دیدی که چگونه با حرارت، در خنکای هواى بهار، با هم گفت ‌وگو مى ‏کنند. آرى، در شرقى ‏ترین قسمتِ مرو که محلِ باغ‌ ها و دشت ‌هاى شقایق بود، خانه بزرگى وجود داشت که چشمِ بسیارى از دانشمندان به آن بود و همواره با احترام به آن می‌ نگریستند؛ زیرا مى‏ دانستند بزرگ ‌ترین متکلمِ سراسرِ خراسانِ بزرگ، در آن‌ جا زندگى مى ‏کند. من هم در همین خانه ساکن بودم؛ هم به عنوان شاگرد و هم به عنوان پسرعمویِ بزرگ‌ ترین متکلمِ خراسان، که کسى نبود جز «سلیمان مروزى».

مجلس سلیمان
همچون عصر هر پنج‌شنبه، بعد از مجلس درس سلیمان، بزرگانِ زیدیه[1] که از اقوام و خویشان سلیمان بودند، نزد او جمع مى‏شدند و درباره امور جاری، به بحث و سخن مى ‏نشستند. سلیمان علاوه بر این که بزرگ متکلمان خراسان بود، ریاست زیدیه خراسان را نیز بر عهده داشت. اگر کسى سلیمان را نمى‏ شناخت، با همان نگاه اول در می‌ یافت که او صاحب منصب و بزرگوار است. محاسنى انبوه و بلند داشت. دستار سرش را به شیوه خراسانى مى ‏بست و همیشه لباس‌ هایى فاخر و آراسته بر تن مى‏ کرد. خود را عادت داده بود که به کسى خیره نگاه نکند و معمولا به زمین یا آسمان می ‌نگریست. به دانستن، اشتیاق بسیار داشت و گاه می ‌شد که هفته ‏ها به مسئله‏ اى که نمى‏ دانست، مى‏ اندیشید و در این مدت، خواب و خوراک را بر خود حرام مى ‏کرد.
گرداگرد مجلس را بزرگان زیدیه گرفته بودند. همه بر کرسى ‏هاى آراسته تکیه زده و بحث و سخن در میانشان گرم بود. براى من هم افتخارى بود که مى‏ توانستم از ایشان پذیرایى کنم. اندکی که از آغاز مجلس گذشت، «احمد بن هلال» که از پسرعموهاى ما بود، رو به سلیمان کرد و گفت:
«اى سلیمان بزرگوار! حال که همه ما در این‌ جا جمع هستیم، صلاح مى ‏بینم که مسئله‏ اى را با شما در میان بگذارم».
نگاه همه به احمد دوخته شد. سلیمان رو به او گفت:
«بگو احمد، چه مى خواهى بگویى؟»
من ظرف میوه را در میان مجلس گذاشتم و در گوشه‏ اى نشستم تا بهتر بتوانم گفت ‌وگوهاى طرفین را بشنوم.
احمد گفت: «مسئله در مورد خلیفه و ولیعهد است؛ همان ‌طور که مى ‏دانید على بن موسى الرضا (علیه السلام)، ولایتعهدى مأمون را پذیرفته است. این امر موجب شده تا حتى بعضى از فرزندان موسى بن جعفر (علیه السلام) نیز با ایشان به خصومت برخیزند».
از گوشه دیگر مجلس، «ابوالفتاح» که از فقیهان خراسان بود، افزود:
«آرى، چنین است؛ من با برخى از ایشان به سخن نشستم و چنین دریافتم که بعضى از آنان از على بن موسى الرضا‏ (علیه السلام) گله دارند که چرا ولایتعهدى عباسیان را پذیرفته است. ما باید بدانیم که چه موضعى در برابر او خواهیم داشت».

5a12f33dcd1b4.jpg

نگاهِ من به سوى سلیمان بود که با دقت به گفته ‏هاى بزرگانِ زیدیه گوش سپرده بود. پس از لحظه ‏اى سکوت رو به ایشان کرد و گفت: «مى‏ دانم که شما در این باب نگران هستید و مى ‏هراسید که سرنوشت فرزندان ابوطالب چه خواهد شد. مأمون خلیفه بسیار زیرکى است و مى‏ داند که اگر بتواند على بن موسى الرضا (علیه السلام)‏ را کنار خود داشته باشد، مانع شورش علویان و دوستدارانِ على بن ابی‌طالب (علیه السلام)‏ خواهد شد؛ با این حال، آن بزرگوار جداى از آن‌ که مجبور به پذیرش ولایتعهدى بوده، شرط کرده است که در هیچ مسئله حکومتی دخالت نکند».
در این هنگام «قاسم» که خواهرزاده سلیمان بود، به سخن درآمد و گفت: «اما اى دایى بزرگوار! على بن موسى الرضا (علیه السلام)‏ چنین ادعا دارد که سرآمد دانشمندان زمانه و عالمِ بنی هاشم است و از هر کسى به جانشینى و امامت پس از رسول الله (صلی الله علیه و آله)، نزدیک ‌تر. او حتى خود را شرطِ ورود به کلمه «لا اله الا الله» اعلام کرده است.
من به یاد داشتم آن هنگامی را که در نیشابور بودم و آن بزرگوار را از فاصله‏ اى دور دیدم که بر بلندى ایستاده بود و به همه کسانى که به کتابت سخنان ایشان مشغول بودند، چنین فرمود: «لا اله الا الله حصنى (قلعه‏ اى) است که من شرط ورود به آنم.» براى همین به سخن درآمدم و رو به همه حاضران گفتم:
«آرى، من آن زمان در نیشابور بودم و در میانِ جمعى بیش از چند هزار نفر که همه آنان کاتبان و نویسندگان و عالمان بودند، نشسته بودم که عین این عبارت را از آن بزرگوار شنیدم».
سلیمان نگاهی به من کرد و گفت:
«آرى، اى عبدالله! مطلب همان ‌گونه است که تو گفتى».
ابوالفتاح رو به سلیمان کرد و گفت:
«اما نکته دیگری نیز مطرح است ای سلیمان!
دوباره همه متوجه ابوالفتاح شدند.
«اگر او خود را بزرگِ دانشمندانِ بنی ‌هاشم معرفى کند، آنگاه علویان و شیعیانِ امیرالمؤمنین (علیه السلام)‏ در گفتار و رفتار از او تبعیت خواهند کرد؛ حال آن‌ که طریقه ما چیز دیگرى است. مى ‏دانید که او همچون ما عمل نمى ‏کند، اما ما تو را در میانِ خود داریم که بزرگِ متکلمانِ خراسان هستى و بی گمان اکنون در میان بنى‌‌هاشم کسى عالم‌تر از شما نیست».
سکوت، مجلس را فرا گرفته بود. من در نگاهِ همه مى ‏خواندم که به گفته ‏هاى ابوالفتاح می ‌اندیشیدند. من نیز در این فکر بودم که ابوالفتاح چه نتیجه ‏اى مى ‏خواهد از گفته ‏هاى خود بگیرد. «به نظرم لازم است که خودِ شما وارد ماجرا شوید و به همه نشان بدهید که عالمِ بنی‌هاشم در این زمان، از زیدیه مى ‏باشد و علویان و شیعیان باید ما را سرمشق خود قرار دهند».
من مطمئن بودم که بیشتر حاضران در مجلس، با گفته‏ هاى ابوالفتاح کاملا موافقند. سیره و شیوه على بن موسى الرضا (علیه السلام)‏ چنان نبود که ما به آن اعتقاد داشته باشیم. اساسا ما در بسیارى از موارد، درکی از گفتار و رفتارِ ایشان نداشتیم. ناگهان صداى «ابوسعید» را شنیدم که یکى از هم‌‌ درسان سلیمان بود.
«اى سلیمان بزرگوار! به نظر من شما باید نشان بدهید که بزرگان و دانشمندان زیدیه نیز از على بن موسى الرضا (علیه السلام)‏ کم‌ تر نیستند و مى ‏توانند در علم و دانش با او برابرى کنند؛ بى‌‌گمان شما به سادگى مى ‏توانید او را در مناظره‏اى مغلوب کنید. باید این طور بشود تا حقیقت براى همه آشکار گردد».

5a12f37289bc6.jpg

صداى تأیید از هر گوشه‏ مجلس برخاست. احمد بن هلال همه را دعوت به سکوت کرد و رو به سیلمان گفت:
«چه مى‏ فرمایید؟ صلاح مى ‏دانید براى گفت‌ وگو با او نزدِ خلیفه بروید؟».
من که نزدیک ‌تر از همه به سلیمان نشسته بودم، دانستم که او در اندیشه‏ اى عمیق فرو رفته است. پس از اندکی تأمل، با صدایى آهسته گفت:
«با این‌که خوش ندارم از او سؤالاتى بکنم و مناظره‏اى داشته باشم که او در نهایت شکست بخورد، اما شاید لازم باشد آن‌‌گونه که گفتید، بشود».
ابوالفتاح با صداىِ بلند گفت:
«احسنت بر شما عبدالله!».
و سپس خطاب به من گفت:
«هر چه زودتر پیکى را به سوی خلیفه فرست و اعلام کن که سلیمان قصدِ زیارتِ ایشان را دارند».
من سرى به نشانه اطاعت تکان دادم و گفتم:
«هم ‌اکنون پیکى به سوى دربارِ خلیفه مى ‏فرستم و مطلب را خواهم گفت».
سلیمان که هنوز در خود فرو رفته بود، گفت:
«اما اگر بخواهم براى مناظره با على بن موسى الرضا (علیه السلام)‏ بروم، چرا درخواست ملاقات با خودِ ایشان را نداشته باشم؟».
ابوالفتاح لبخندى زد و گفت: «فکر مى ‏کنید خلیفه مى‏تواند از صحنه روبه‌رو شدنِ على بن موسى الرضا (علیه السلام)‏ با سلیمان صرف نظر کند؟ اگر قرار است مناظره‏اى برگزار شود، باید در حضور خلیفه باشد تا با چشم‌هاى خودش بنگرد که چه کسى عالمِ بنی‌هاشم است».


منبع: کتاب رهنمای90، معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی

---------------------------------------
پی نوشت ها:
[1]. زیدیه طائفه ‏اى از شیعه هستند که پس از زید بن على و یحیى بن زید، به تدریج به مذهبى گراییدند که زیدیه نام گرفت. آنان در اصول به چهار امام از ائمه معصومین معتقدند؛ گرچه همه دوازده امام را محترم مى‏دانند و به عنوان عترت رسول الله (صلی الله علیه و آله)، مودت آنها را واجب مى‏شمارند. اما پس از امام چهارم، نظریه‏اى براى آنها در امامت پدید آمد که هر شخصى از اولاد امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) که براى جهاد در راه خدا قیام کند و عادل نیز باشد، از نظرِ آنان امام است؛ اما هیچ‌کدام از زیدیه به شروطى که در امامتِ ائمه دوازده‌گانه است، همچون: عصمت، علم لدنى، الهام از سوى خداوند و... براى امامان زیدى قائل نیستند. لازم به یادآوری است که زید بن على و یحیى بن زید، خود را در مقام امامت نمی‌دانستند؛ هرچند براى خود، اهلیتِ امامت در امر به معروف و نهى از منکر را محفوظ مى‏دانستند. (که امامتى همچون امام بودن در نمازِ جماعت است) آنان به این دلیل منصب امامت الهى براى خود قائل نبودند که سعى در گرفتن اذن از امامان معصوم (علیهم السلام) براى این امر (یعنى امر به معروف و نهى از منکر) داشتند.





مطالب مرتبط