«مذاکره» یکی از بهترین جایگزین های «مشاجره» در ارتباط با نوجوانان است.

غرورم را حفظ کن

غرورم را حفظ کن

پایش را که گذاشت توی خانه، سرش را انداخت پایین و یک راست رفت سمت اتاقش. سلام نصفه و نیمه ای داد و سرعت قدم هایش را بیشتر کرد. می دانست اگر سرش را بالا بیاورد و نگاهش با پدر یکی شود، باید به چه سؤالاتی جواب بدهد: «تا این موقع کجا بودی؟ با کی برگشتی؟ یه خبر می دادی و...»

سنگینی نگاه پدر را حس می کرد و برایش جای تعجب و البته شکر داشت که خبری از بارخواست نبود. مادر اما کاملاً مشخص بود که عصبانی است و تنها به تبعیت پدر سکوت کرده. وارد اتاق که شد کوله اش را انداخت روی تخت. به یاد می آورد: دفعه پیش که دوساعتی دیرتر از مدرسه برگشته بود، چقدر پدر و مادر ناراحت شده بودند و حتی هنوز سرخی چشمان مادر را به خاطر داشت. فردای آن روز وقتی ناظم مدرسه جویای اتفاقات روز قبل شد، فهمید که مادرش بارها با مدرسه تماس گرفته است. با وجود همه این ها، این بار هیچ حرفی رد و بدل نشد و به خیال او ماجرا داشت ختم به خیر می شد.

امروز مدرسه نوبت عصر بود و دیرکردها بیشتر به چشم می آمد. وقتی میترا پیشنهاد داد بعد از تعطیلی مدرسه با دو نفر دیگر از هم کلاسی ها بروند پارک و کمی خوش بگذرانند، اصلاً نفهمید چطور قبول کرد؛ فقط قبول کرد تا دختری گوشه گیر و جدا از بقیه به نظر نرسد؛ می خواست با جمع باشد، مثل بقیه. با خودش گفت بیشتر از یک ساعت طول نمی کشد؛ زود برمی گردم و یک بهانه ای پیدا می کنم، اما وقتی به خانه برگشت هوا تاریک شده بود و هیچ بهانه ای پیدا نمی شد. صدای مادر را می شنید که پدر را بابت سکوتش سرزنش می کرد. هر لحظه انتظار داشت پدر با حرف های مادر تحریک شود و بیاید سراغش. با خودش فکر کرد «اصلاً بیاید... برای چه بترسم؟! من دیگر بزرگ شده ام... یک دختر دبیرستانی هستم... می توانم مستقل باشم و نیاز به اجازه کسی ندارم.» ولی توی دلش آشوب بود. پدرش را دوست داشت و نمی خواست او را برنجاند. از طرفی هم دلش استقلال می خواست. غرور داشت. نمی خواست جلوی کسی کم بیاورد. حاضر بود تویِ روی پدرش بایستد اما کم نیاورد.

لباسش را عوض کرد و با بی رغبتی رفت سراغ کیفش. کتاب فیزیک را درآورد تا کمی مطالعه کند اما فکرش آرام نبود. مدام راه می رفت و توی خیالش با پدر بحث می کرد. صدایی آمد دلش هری ریخت. مادر بود. با لحن سردی گفت: «سمانه... بیا شام.» وانمود کرد که درس می خوانده «باشه... این چند خط رو بخونم الان میام.»

خودش را جمع و جور می کرد برود برای شام که یکهو پدر را در قاب در دید. میخ کوب شد. همان طور که نگاهش به سمانه بود آمد داخل و در را بست. روی لبه تخت نشست و با دست به سمانه اشاره کرد تا کنارش بنشیند. بعد از کمی تعلل، کاری که پدر گفت انجام داد. از هیبت پدر نارضایتی می بارید. جواب همه سؤالات احتمالی پدر را آماده کرد و منتظر مؤاخذه ماند. پدر به چشمان سمانه خیره شد و آرام و شمرده گفت: «سمانه... لطفاً از فردا به موقع بیا خونه، من واقعاً نگرانت میشم و به هیچ وجه این کارت رو درست نمی دونم.» با این حرف پدر، انگار آب سردی ریخته باشند روی تن سمانه. انتظار هر حرف و توبیخی را داشت، جز این! مردمک چشمانش می لرزید. همه حرف های تند و تیزی را که آماده کرده بود فراموش کرد. سرش را انداخت پایین. نفسش را توی سینه حبس کرد. گفت: «من فقط با چندتا از دوستام رفته بودیم پارک... همین!» این ها را می گفت اما از نظر خودش هم در مقابل حرف های منطقی پدر، توجیه قابل قبولی نبود. پدر هم چنان آرام بود. کمی مکث کرد و با قاطعیت در حالی که بین ابروهایش چین افتاده بود، گفت: «ولی به نظر من اصلاً درست نیست یه دختر باشخصیت بدون هماهنگی تا این ساعت بیرون از خونه باشه. دوست داشته باشی می تونی بعضی وقتا دوستات رو دعوت کنی خونه تا با هم باشین و اگه دیدیم بچه های موجهی هستن می تونن بیشترم بیان... اما در هر صورت تا این موقع بیرون بودن دخترم، برای من خیلی ناراحت کننده هست. حتی اگه با دوستاش باشه.»

سمانه پدرش را خوب می شناخت و می دانست تا زمانی که حسابی ناراحت نباشد نمی گوید «ناراحتم». به حرف های پدر فکر می کرد. به او حق می داد اما حاضر نبود این را به او بگوید. ترجیح می داد سکوت کند، به دستانش خیره شود و تنها با تکان دادن سر، پدر را تأیید کند. جلوی حرف های پدر کم آورده بود و به هیچ طریقی نمی توانست از کاری که حالا خودش هم آن را اشتباه می دانست، دفاع کند. کم آورده بود ولی اصلاً احساس نمی کرد که غرورش شکسته شده باشد...

یادداشت مشاور

ابراهیم اخوی (روان شناس)

نوجوانی فصل تغییرات بسیار است و نوجوانان با تحولات فراوانی رو به رو هستند که گاهی موجب پدیدآیی تنش در ارتباط با والدین می شود. پدر و مادرهای آگاه، تحولات دوره نوجوانی را درک می کنند و در رویارویی با آن روش های مؤثری را پیش می گیرند که به آرامش در کنار اقتدار منتهی شود. ولی والدین ناآگاه تنش های خرد ارتباطی نوجوان را تبدیل به نبرد قدرت می نمایند.

نوجوان هم به جدیت و ابهت والدین نیاز دارد و هم به صمیمت و رفاقت آن ها. از این رو «مذاکره» یکی از بهترین جایگزین های «مشاجره» در ارتباط با نوجوانان است؛ همان سبکی که در رفتار پدر سمانه به خوبی مشاهده می شود؛ البته لازم است ظرفیت شخصیتی نوجوان به خوبی لحاظ شود تا مذاکره را تفسیر به ضعف والدین ننمایند. همچنین داشتن درک مناسب از روحیه و شخصیت نوجوان می تواند به بهتر شدن شرایط و ایجاد مسیر مطمئن تر برای مدیریت این دوره سنی کمک کند.

منبع: نشریه خانه خوبان، ش 95، بهمن 95، فاطمه عطایی.


مطالب مرتبط