اطرافیان به راحتی می توانند احساس حسادت کودک را رد کرده به وی اطمینان دهند که توجه و محبت به دیگران مانع توجه به وی نخواهد شد.

فرمان دست ماست!

فرمان دست ماست!

«چه قدر خوشگل شدی، کی موهات رو به این خوشگلی بسته؟ میشه بگی موهای منم ببنده؟» قبل از واکنش کودک، مادر بود که با صورتی غرق خنده پاسخ می داد «ببین! الان میگه این مدلی به تو نمیاد!» درست می گفت. پاسخ کودک همین بود. این مکالمات شده بود مایه شعف مادر و جزو مکالمات همیشگی؛ هر تغییر جدید که مایه تعریف از کودک می شد مادر را به تکاپو می انداخت که بگوید کودکش تمایل ندارد آن چیز را دیگران داشته باشند و مصر است که آن تغییر، برازنده دیگران نیست، حتی برازنده مادر.

«چه لاک خوشگلی، میشه منم از لاکت بزنم؟»؛ «اوه این گوشواره ها چقدر بهت اومده، از کجا خریدی منم بخرم؟؛ و همواره پاسخ یکی بود «الان میگه نه به تو نمیاد!» و پاسخ کودک که «این به شما نمیاد، شما این جوری خوشگل نمی شی.»

آن روزها سحر سه یا چهار ساله بود و خوب می دانستم حسادت در ابتدای کودکی امری طبیعی است. چنین کودکی نگران عدم برآورده شدن نیازهای عاطفی خود است، پس احساس می کند اگر رقیبی داشته باشد نیازهای عاطفی او بی پاسخ خواهد ماند، اما اطرافیان به راحتی می توانند این احساس کودک را رد کرده به وی اطمینان دهند که توجه و محبت به دیگران مانع توجه به وی نخواهد شد، ولی در این ماجرا ذوق های بدهنگام مادر، او را برای ادامه این رفتار و این گونه بازخوردها آموزش می داد و حتی تشویق می کرد.

والدین می توانند حس حسادت کودک را رد کرده به وی اطمینان دهند که توجه به دیگران مانع توجه به وی نمی شود

اوایل تلاش کردم غیرمستقیم به مادر بگویم درست تر است بازخورد دیگری در برابر کودکش داشته باشد، برای همین یکی از این دفعات که بحث رقابت بین مادر و دختر بود شروع کردم با کودک سخن گفتن «نه سحرجون! هم تو خوشگل می شی هم مامان؛ به تو هم میاد به مامان هم میاد؛ در عوض، شکل هم می شید، همه می گن چه مادر و دختر خوشگلی مثل دوقلوها...» دخترک در تردید مانده بود که مادر با خنده آمد میان سخنم «نه سحر همین جوریه، وقتی می گن خوشگل شده دیگه دوست نداره کسی شبیه اون بشه، دیگه دوست نداره بقیه خوشگل باشند!» می خندد و من متعجب تر می شوم از بازخورد مادر که تأیید و تقویت حسادت دختر است.

خواهرم رشته کلام را در دست می گیرد و می گوید «خب این جور وقت ها باید باهاش حرف بزنی و توجیه اش کنی که زیبایی بقیه را هم دوست داشته باشد.»

سحر کم کم داشت بزرگ می شد که ارتباطات ما قطع شد تا چند سال بعد؛ آن روز سحر دیگر 12-11 ساله بود که همدیگر را مجدداً دیدیم و خیلی زود سخن به تنهایی سحر کشیده شد. «سحر خواهر و برادر دوست نداره، میگه حق ندارید بچه دیگه ای داشته باشید!» سحر الان از تعریف و تمجید دیگران درباره دخترخاله ها و هم سن و سالان هم ناراحت می شد و تلاش می کرد دیگران را متقاعد کند دوستان و هم سن و سالانش به آن خوبی که دیگران فکر می کنند نیستند.دیگر آن مکالماتی که ره آوردش برای مادر، لبخند و خنده ای زودگذر بود برای سحر شده بود یک خصلت؛ برایش انرژی صرف می کرد و احتمالاً اگر اوضاع بر وفق مرادش نبود آرامش اش را به هم می ریخت. دیگر یکی از خصلت های آن دختر کوچک دیروز و نوجوان امروز شده بود حسادت؛ حسادتی آموخته شده.

منبع: نشریه خانه خوبان (88)، فرحناز ایوبی


مطالب مرتبط