قولبراساس زندگینامۀ شهید محمد تیموریانحاج بصیر، یاالله گویان وارد خانه می‌شود. محمد، برف‌های نشسته روی شانه‌های حاج بصیر را می‌تکاند و دوباره پیشانی‌ یخ‌ زدۀ او را می‌بوسد. می‌گوید: «این...

قول

قول

قول
براساس زندگینامۀ شهید محمد تیموریان
حاج بصیر، یاالله گویان وارد خانه می‌شود. محمد، برف‌های نشسته روی شانه‌های حاج بصیر را می‌تکاند و دوباره پیشانی‌ یخ‌ زدۀ او را می‌بوسد. می‌گوید: «این همه راه را توی برف برای دیدن من آمده‌ای فرمانده؟!» حاج بصیر، اورکتش را درمی آورد و می‌دهد دست محمد. می‌گوید: «خودت را لوس نکن مرد گنده!»
مادر محمد چادررنگه‌اش را جلو می‌کشد و به استقبال می‌آید. می‌گوید: «راضی به زحمت نبودیم! هنوز خستۀ عملیات هستید و این همه راه برای دیدن ما می‌کوبید می‌آیید آمل! شرمنده‌ایم به خدا!» حاج بصیر دستش را روی سینه می‌گذارد و می‌گوید: «شما تاج سر ما هستید مادر! اگر بعد از هر عملیات احوال رفقا و خانواده‌شان را نپرسم، انگار که آن عملیات به آخر نرسیده!» محمد دست حاجی را می‌کشد می‌برد توی اتاق و کنار بخاری می‌نشاندش. کنارش چهارزانو می زند و می‌گوید: «لاغر و تکیده شده ای مرد!»
_به جای این قوت قلب‌ها بگو ببینم این بار که رفتی زیارت امام رضا (ع) یاد من هم بودی یا نه؟
محمد آه می‌کشد. به پرزهای فرش ور می‌رود و می‌گوید: «توی آمل گرفتاری پیش آمد. نشد که مثل همیشه بعد از عملیات بروم مشهد. نطلبیده بود!»
_تو خیلی مشهد رفته‌ای. وقتش بود کمی تشنه بمانی!
محمد سرش را بلند می‌کند. لبخند می‌زند و می‌گوید: «حتماً حکمتی دارد. یکی‌اش اینکه حالا توی خانه هستم و حاج بصیر مهمان من است! برنامه‌ات چیست فرمانده؟» حاجی دستش را نزدیک بخاری نگه می‌دارد و می‌گوید: «به زودی راهی می‌شوم. عملیاتی در پیش است.» مادر با سینی چای وارد می‌شود. حاج بصیر نیم خیز می‌شود و سینی را از دستش می‌گیرد. محمد می‌گوید: «تنهایی رفتن شرط رفاقت نیست. با هم می‌رویم عملیات. دلم برای بچه‌های گردان رسول الله تنگ شده!»
مادر کنار محمد می‌نشیند و می‌گوید: «تو تازه از جبهه آمده ای. چند وقتی بمان بعد برو. تازه، قول داده بودی این بار من را ببری زیارت امام رضا!» محمد سر مادر را می‌بوسد. مادر چادرش را تنگ می‌گیرد و سرش را از محمد دور می‌کند. می‌گوید: «نمی‌توانی با این اداها کارت را پیش ببری!» و بعد رویش را می‌کند آن ور. محمد دست مادر را می‌قاپد و می‌بوسد. مادر دستش را می‌کشد. می‌گوید: «خجالت بکش محمد! جلوی قاضی و معلّق بازی! اطاعت از والدین درس اول حاج بصیر است که تو یاد نگرفته‌ای!» حاج بصیر خنده‌اش گرفته از اطوار محمد. محمد دستی با التماس به ریش‌هایش می‌کشد. مادر اعتنا نمی‌کند.
_مادر! اجازه بده این بار با حاج بصیر به جبهه بروم! وقتی برگشتم، حتماً می‌برمت به پابوسی آقا.
محمد این را می‌گوید و بعد رویش را می‌کند به حاج بصیر و ادامه می‌دهد: «حاج بصیر هم ضامن! مگر نه؟» حاجی دست‌هایش را به نشانه تسلیم بالا می‌برد. مادر خنده‌اش را فرو می‌خورد. محمد بشکنی می زند و خوشحال دوباره دست مادر را می‌بوسد. مادر دستش را پس می‌کشد و می‌گوید: «قول دادی محمد!»
***
حاج آقا ابراهیمی خرمایی از توی دیس برمی دارد و زیر لب شروع می‌کند به خواندن فاتحه. مادر دیس را جلوی حاجی زمین می‌گذارد و خودش کناری می‌نشیند. می‌گوید: «باید ببخشید که پذیرایی مفصل نیست! ما امسال نوروز نداریم!»
_خدا محمدجان را رحمت کند. آخر به آرزویش رسید. آمدیم هم برای عرض تسلیت و هم زیارت مزار محمدآقا.
بغض مادر می‌ترکد. لابه لای هق هق‌ها می‌گوید: «محمدم مزار ندارد!» حاجی با تعجب می‌پرسد: «چرا؟» مامان اشک‌هایی که روی گونه‌اش راه گرفته‌اند را با گوشۀ چادر خشک می‌کند و می‌گوید: «نمی‌دانم! گفتند جنازۀ محمد را فرستاده‌اند مازندران؛ اما هرچه گشتیم خبری ازش نبود. وقتی زنده بود که سیر ندیدمش. حالا قبر هم ندارد!» حاجی سرش را پایین می‌اندازد و توی فکر می‌رود. یکدفعه انگار چیزی به خاطرش آمده باشد، سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: «عجب! هفته قبل رفته بودم زیارت امام رضا. جنازۀ شهدا را آورده بودند که توی حرم طواف بدهند. چشمم خورد به اسم یکی از شهدا روی تابوت. اسمش محمد تیموریان بود!»
_یعنی محمد ما بوده؟
حاجی می‌رود سمت تلفن. شماره‌ای را می‌گیرد. از طرف پشت خط می‌پرسد: «معراج شهدای مشهد را می‌خواستم.» بعد، شماره‌ای را روی کاغذ یادداشت می‌کند و این بار شماره جدید را می‌گیرد. می‌پرسد: «یکی از شهدای آمل پیکرش به شهرش نرسیده... هفته پیش شهید شده. توی عملیات بدر... من اسم این شهید را روی تابوت یکی از شهدا توی مشهد دیدم...محمد تیموریان...چی؟ هنوز پیکرش توی معراج مانده؟...چشم! حتماً!» و گوشی را می‌گذارد. با خوشحالی روبه مادر می‌کند و می‌گوید: «به احتمال زیاد، آن شهید محمد ماست! توی مشهد منتظر شماست حاج خانم! آماده شوید با هم برویم!» مادر دست‌هایش سست می‌شود. دهان بازش را به سختی می‌جنباند و می‌گوید: «محمد قول داده بود وقتی از عملیات برگشت من را ببرد مشهد!»
نویسنده اعظم عظیمی


مطالب مرتبط