داستان مذهبی کودک

مرد شامی

مرد شامی

یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدا هیچ کس نبود . روزی شخصی که خانه اش در شام بود ، به مدینه آمد و چشمش به مردی افتاد که در کناری نشسته بود . توجهش به اطرافیان جلب شد و از اطرافیان پرسید : " این مرد کیست ؟" گفتند حسین بن علی علیه السلام است .

در شهر شام کسانی بر مردم حکومت می کردند که دشمن امامان بودند . آن ها آن قدر درباره اهل بیت سلام الله علیهم حرف های نادرست زده بودند که باعث شده بود مردم شام نظر خوبی درباره امامان سلام الله علیهم نداشته باشند و از آن ها کینه به دل بگیرند . به همین خاطر ، مرد شامی تا نام امام حسین سلام الله علیهم را شنید ، خشمگین شد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن ، اما امام حسین سلام الله علیه ساکت بودند و چیزی نمی گفتند . وقتی ناسزا گفتن مرد شامی تمام شد . امام حسین سلام الله علیه بدون این که ناراحت و خشمگین شوند ، با نگاهی پر از مهر ، به او سلام کردند ؛ سپس چند آیه از قرآن را که درباره خوش اخلاقی و بخشش و گذشت بود ، قرائت کردند و به او فرمودند :" ما برای هر نوع خدمت و کمک به تو آما ده ایم ! " بعد هم از او پرسیدند :" آیا تو اهل شام هستی ؟" مرد گفت : بله امام سلام الله علیه فرمودند : " تو در شهر ما غریبی " . اگر به چیزی احتیاج داری حاضریم کمکت کنیم : حاضریم در خانه خود از تو پذیرایی کنیم ، به تو لباس و پول بدهیم و ... "

5ba737d634ce3.jpg

مرد شامی که فکر نمی کرد پس از گفتن آن همه حرف زشت و ناسزا ، امام حسین سلام الله علیه با گذشت و بخشش و محبت با او رفتار کنند ، حالش دگرگون شد و با پشیمانی از رفتار نادرست خود گفت : " آرزو داشتم زمین شکافته می شد و من در آن فرو می رفتم و این چنین گستاخی و بی ادبی نمی کردم . تا این ساعت برای من در همه زمین ، کسی از حسین و پدرش بدتر نبود و از این لحظه ، برعکس ، نزد من کسی از او و پدرش محبوب تر نیست .


مطالب مرتبط