داستان مسافر بهشت و زیارت امام رضا (ع)

مسافر بهشت

مسافر بهشت

سر از پا نمی شناختم. نه تنها من بلکه همه ی اعضای خانواده از رسیدنش خوشحال بودیم .هنگامی که داشت بارو بونه ی سفر را جا به جا می کرد خوشحالی ام بیشتر شد چون می دانستم موقع تقسیم سوغاتی است. اول از همه هدیه ی خواهرم را که از همه کوچکتر بود داد. سپس هدیه من .آخر از همه سوغاتی ای که برای مادرم آورده بود...پس از این که هدیه ها را داد از خاطراتش تعریف کرد از حوادثی که در طول راه و در طی یک مسافت برایش اتفاق افتاده بود . صبر کردم تا صحبت هایش به پایان رسید آنگاه گله وشکایت را آغاز کردم : پدر یک ماه کار و زندگی را رها کردید وبه زیارت رفتید ، مرا هم با خود می بردید ؟ نگاهی به من کرد وگفت : پسر جان در نبود من خانه یک مرد می خواهد یا نه! اگر تورا می بردم چه کسی از خواهر ومادرت مراقبت می کرد؟ از حرف او که مرا مرد خانه می دانست به خود بالیدم ودر دلم احساس بزرگی کردم ،گلویم را صاف کردم وگفتم:درست می گویید در این مدت مثل یک مرد مراقب همه چیز بودم اما این یک ماه که نبودید به ما سخت گذشت! ازهمه مهمتر دلمان برایتان تنگ شده بود.

-این مسافرت لازم بود حتما باید می رفتم.

-چرا؟

-برو به آن اسب زبان بسته آب بده بعد بیا تا بگویم زبان بسته تشنه است بدو ! به سرعت به طرف حیاط رفتم. آب ازچاه کشیدم و جلوی اسب گذاشتم وقتی برگشتم پدر برمتکایی تکیه داده بود . ظاهرش نشان می داد که خیلی خسته است. گفتم: سیرابش کردم حالا بگویید!

میدانی پسرم این حکایتی که می خواهم بگویم مال سالها قبل است .آن موقع بیست ساله بودم وهنوز با مادرت ازدواج نکرده بودم تصمیم گرفتم برای دیدن امام هشتم به خراسان سفر کنم به محض دیدنش احساس کردم سال هاست که اورا می شناسم . چهره ای نورانی وبا صفا داشت. همان لحظه ی اول محبتش در دلم نشست .امام رضا علیه السلام که دید محو تماشای اوشدم پرسید؟جوان! کاری داشتی؟ گفتم :نه ! از راه دوری آمده ام تا فقط شما را ببینم. همین ! لبخندی برگوشه ی لبش شکفت.خوش آمد گفت و دعوت کرد تا در جمع زیارت کنندگان بنشینم.همه چهره ها دوست داشتنی وصمیمی بود.گویی از مدت ها قبل با هم آشنا هستیم .حضرت رو به من وبقیه فرمود:هر دوستی که از راه دور به زیارت من بیاید فردای قیامت در سه مرحله ی حساس به یاریش می شتابم واورا از آن حال روز بد نجات می دهم :هنگامی که نامه ی اعمالش را به دستش می دهند،در لحظه ی عبور از صراط،وهنگامی که اعمالش را بررسی می کنند . پدرم به یک نقطه از در خیره شده بود وقطره اشکی از چشمش می چکید.

مهدی محدثی


مطالب مرتبط