بر اساس خاطرات علی اصغر نعیم آبادی

مشکیِ نفیس

مشکیِ نفیس

بر اساس خاطرات علی اصغر نعیم آبادی
صلاة ظهر بود اما ابرهای ضخیم صحن را تیره و تار کرده بودند. باد پاییز به آب حوض موج انداخته بود و نزدیک بود آدم‌ها را از جا بلند کند. لیلا درِ صحن را بوسید و پوشیۀ سفید را انداخت روی صورتش. دو بال #چادر قجری را دور خودش پیچید و راه افتاد توی بست پایین خیابان. دلش مثل گنجشگ تیرخورده توی سینه پرپر می‌زد. توی بست ایستاد و از پشت توریِ پوشیه، دور و برش را پایید. خبری از آجان‌ها نبود. از کنار رود وسط خیابان راهش را گرفت سمت پنجراه. بارانِ تیز و سرسختی گرفتن گرفت. گرمای اضطراب، مثل هاله‌ای وجود لیلا را در بر گرفته بود و نمی‌گذاشت او چیزی از سرما بفهمد. خودش را دلداری داد که مثل صبح که از آجان‌‌جماعت اثری نبود، حالا هم به سلامت برمی گردد خانه.
حتماً ننه از صبح چشمش به در بوده و دستش به تسبیح. حق داشته. همین چند روز پیش بود که آجان‌ها صنوبر را تا توی خانه‌اش دنبال کرده بودند و چادر را به سرش جر داده بودند. بعد هم مثل لشکر عمرسعد هرچه چارقد و پارچه مشکی اعلا توی خانه‌اش پیدا کرده بودند، به غنیمت برده بودند. صنوبر هنوز زبانش باز نشده و از رختخواب بیرون نیامده.
لیلا ولی دست خودش نبود. تا کی می‌توانست کنار تشک ننه بنشیند و دردکشیدن او را تماشا کند. تمام شب بالای سر ننه بیدار بود و صبح یکهو خیال کرد دیوارهای خانه از هر طرف فشارش می‌دهند و او راه نجاتی جز حرم، پیش رویش نمی‌دید.
توی همین خیالات بود و رسیده بود جلوی مدرسه عباسقلی خان که دستی چادر را از پشت سرش کشید. پوشیه اش افتاد روی زمین گل‌آلود. بالهای چادر را توی مشتش گره کرد و به این خاطر عوض چادر، خودش به عقب کشیده شد، روی زمین خیس سر خورد و افتاد روی دست‌های آجان. آجان مثل چیز داغی که دست‌هایش را سوزانده باشد و شاید از ترس حرف مردم لیلا را پرت کرد به جلو. لیلا به رو افتاد روی زمین. تا به خودش بجنبد دوباره چادرش کشیده شد و این بار از سرش در آمد. لیلا یک سره فریاد می‌زد: «ولم کن بی حیا!»
مردم دور ایستاده بودند و کسی جرات نزدیک شدن نداشت. چادر لیلا دور کمرش گره خورده بود و آجان نمی‌توانست درش بیاورد. لیلا فریاد می‌زد و کمک می‌خواست. نگاه سرگردانش روحانی پیر ولی بلندبالایی را دید که از توی مدرسه درآمد. لیلا دست‌هایش را سمت آخوند دراز کرد و بلندتر کمک خواست. روحانی خودش را با سختی و سرعت رساند بالای سر لیلا. داد زد: «ولش کن مرتیکۀ بی ناموس!» آجان روحانی را هل داد عقب و به کارش ادامه داد. روحانی با عصایش افتاد به جان مرد و تا می‌خورد زدش.
مردم که از دیدن روحانی شیر شده بودند نزدیک شدند و ریختند به سر آجان. لیلا چهاردست و پا خودش را از معرکه بیرون کشید. چادر گل‌آلود را به سرش کشید و نگاه کرد سمت روحانی. پیرمرد، صورت مهربانی داشت. زیر ضربات باتوم خم شده بود، ولی کوتاه نمی‌آمد. لیلا شنید که طلبه ای داد زد: «خجالت نمی‌کشی مردک؟ نوادۀ آخوند خراسانی را می‌زنی؟! جناب کفائی را؟!» آجان مثل برق گرفته‌ها خشکش زد. توی صورت آخوند خیره شد و بعد عقب عقب رفت. تته پته‌ای کرد و گفت: «نشناختم! والله نشناختم!» و بعد پا گذاشت به فرار.
اعظم عظیمی


مطالب مرتبط