معطلی تو برای همین گناه بود!

تنها گناهت همان حق الناسی بود که با بخشش، از گردنت برداشته شد.

معطلی تو برای همین گناه بود!

همه چشم ها به آن در بزرگ دوخته شده بود تا مأمور مربوطه، دریچه روی دروازه را باز کند و اسم کسی را بخواند. نام هر کس را صدا می زدند، خوشحالی غیرقابل وصفی وجودش را فرا می گرفت. این که بعد از مدت­ ها انتظار کشیدن در بیرون از عمارت، آن هم در این هوای داغ و تفتیده و دود گرفته، بالاخره نوبتش می شد، خوشحالی هم داشت.

خورشید به شدت می تابید و هوا بیش از اندازه گرم بود. سلیمان که از گرما کلافه شده و از تشنگی لبانش ترک برداشته بود، دستانش را روی سرش گذاشت. داغ شدن مغزش را به خوبی زیر انگشتانش احساس می­کرد. نه درختی بود نه سایبانی و نه حتی یک ظرف آب. دود غلیظی هم تمام فضا را پر کرده بود و آلودگی این قسمت را چند برابر کرده بود. مثل این که در این نزدیکی ها جایی آتش گرفته بود. خبری هم از کسی که آتش را خاموش کند، نبود. افراد زیادی توی صف ایستاده بودند و به هیچ وجه انتهای صف دیده نمی شد. آدم یاد صف های طولانی نانوایی ها در زمان قحطی می افتاد.

هرکسی مشکل گذرنامه ای داشت، می فرستادندش همین جا. چاره ای هم جز انتظار نبود. سلیمان هم که برای اولین بار کارش به اداره گذرنامه افتاده بود، باید آن قدر می ایستاد تا نوبتش بشود و نامش را بخوانند و مشکل سفرش را حل کنند، اما این انتظار کلافه کننده، سخت می گذشت و بسیار طولانی شده بود. خودش فکر می­کرد هزار سال بر او گذشته!

برای سلیمان اما چیزهای عجیب این جا خیلی بیش از این بود؛ این که چرا اداره گذرنامه را در چنین جای پرتی قرار داده اند؛ جایی دور از شهر و آبادانی، بدون هیچ امکانات رفاهی. چرا اسامی حاضران را به ترتیب صف نمی خوانند و انگار این صف یک چیز صوری و ظاهری است و ملاک اولویت بندی و خوانده شدن نام­ها چیز دیگری است.

جالب این که خیلی از آدم های متشخص و ثروتمند هم در صف بودند که اسمشان خوانده نمی شد اما بعضی ها که تازه به این صف آمده بودند، به محض ورودشان به این محل و پیوستنشان به جمع حاضر، اسمشان را می خواندند و بی معطلی در حالی که لبخند رضایت و شادمانی بر لب داشتند، وارد عمارت می شدند؛ البته هر کس دیگری هم جای آن ها بود همین گونه خوشحال می شد.

این کار باعث اعتراض همه شده بود، حتی سلیمان هم که گرما و انتظار کلافه اش کرده بود، غصه ای دلش را گرفت و گفت «همه جا اول، کار خویش و قوم ها و آشناها را راه می اندازند. خدایا خودت گره از کارمان باز کن.»

مأموری که مسئول خواندن اسامی بود، انگار که حرف های سلیمان را شنیده باشد، دریچه را باز کرد و گفت «نگران نباشید آشنابازی در کار نیست. مقررات را رعایت می کنیم. خودتان به زودی می فهمید.»

5c7781cd25038.jpg

سلیمان هفتاد سالش بود و برای ایستادن و انتظار کمی پیر و ناتوان می نمود. نفسش دیگر بالا نمی آمد مستاصل و درمانده، زیر لب خدا را به کمک می خواست و ذکر می گفت تا آن که دریچه باز شد و نام سلیمان را بردند.

پیرمرد ناباورانه به اطرافش نگاه کرد. چه سعادتمند بود. از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. در باز شد و او هم به آن عمارت که در وسط باغی بزرگ و بی انتها بود، قدم گذاشت. با راهنمایی مأمور مربوطه به یکی از این اتاق ها وارد شد. سلام کرد. مرد بلندبالا و خوش سیمایی که پشت میز نشسته بود و پرونده سلیمان را ورق می­زد، به او خوش آمد گفت.

از سلیمان پرسید: مشکلت چیست؟ سلیمان گفت: آقای رئیس نمی دانم چه مشکلی پیش آمده که به من برگه عبور نمی دهند. مرد خوش سیما لبخندی زد و با تعجب پرسید: واقعاً نمی­دانی مشکل کجاست؟ و با ابروهای بالارفته و متعجب سلیمان فهمید که او یادش نمی آید. با آرامش و طمأنینه خاصی، دکمه فراتاب را زد و قسمتی از زندگی سلیمان روی پرده نمایش آمد: سلیمان جوان 25 ساله در حالی که ایستاده و با دوست خود صحبت می کند. دستش را به سوی بار هیزم شکنی می برد که کنارشان ایستاده و بدون اجازه از هیزم شکن و بی توجه به غصبی بودن، یک خار کوچک چوب از آن جدا می کند تا دندانش را با آن خلال کند.

سلیمان که با آمدن به این مکان، گویی پرده از جلوی چشمانش کنار رفته باشد و واقعیت برایش مشخص شده باشد، سرش را به علامت تأیید تکان می دهد و نگاهش را به دهان رئیس می دوزد، مرد خوش سیما ادامه می­دهد:

معطلی تو برای همین گناه بود. این جا یکی از وادی های پل صراط است. تنها راه رهایی تو، هزار سال انتظار سخت و بخشش از جانب آن هیزم شکن بود. او امروز قبل از این که به دیدار حق بشتابد، همه کسانی را که در حقش کوتاهی کردند بخشید و بدین ترتیب حق الناس از گردنت برداشته شد و خدا نیز تو را بخشید.

سپس پرونده اش را بست و گفت: تو انسان باایمان و پاک سرشتی هستی و گناه دیگری نداری، هیچ عبادتی از تو ضایع نشده و در حق خانواده ات هم بهترین بودی، تنها گناهت همان حق الناسی بود که حالا از گردنت برداشته شد. خداوند به خاطر داغ فرزند هم مقامت را در بالاترین مکان قرار داد، چون بسیار صبور و راضی بودی. به منزلگاه ابدیت خوش آمدی. سپس، با اشاره دست، یکی از درهای آن عمارت را باز کرد و سلیمان را به مقصدش راهنمایی کرد. سلیمان لبخندزنان پا در ملکوت نهاد.

منبع: نشریه خانه خوبان، حمیرا نظری

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر