داستان به مناسبت دهه فجر برای کودکان

من یار انقلابی ام

من یار انقلابی ام

روزهای انقلاب بود، خانه علیرضا کوچولو توی یکی از کوچه های نزدیک حرم امام رضا علیه السلام بود؛ در این روزها همه خیابان های منتهی به حرم شلوغ بود و مردم همیشه در خیابان راهپیمایی می کردند، زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ. بازار، مغازها و کلیه ادارات دولتی تعطیل بود، «مرگ بر شاه»، «درود بر خمینی» و«استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» شعارهایی بود که مردم، روزهای انقلاب بر علیه شاه سر می دادند. همین طور دیوارها پُر بود از شعارهایی که با رنگ روشون نوشته شده بود. علیرضا همراه با پدرش موقع نماز به حرم یا مسجد محله شان می رفتند. نمازگزاران که سجده اول رفتند بابای علیرضا خیلی آرام از جایش بلند شد و بیرون از مسجد رفت و اعلامیه ها را در کفشهای نمازگزاران جا سازی کرد و دوباره به داخل مسجد بازگشت.

حوالی بهمن ماه بود؛ بابای علیرضا همراه با چند تا از دوستانش یک گروه انقلابی بودند که کارشان پخش کردن اعلامیه در مسجد و نوشتن شعار بر روی دیوارها بود. آنها نیمه شب قرار گذاشتند که بر روی دیوارهای خیابان شهر شعار بنویسند که ناگهان مأموران دولتی سرو کله شان پیدا شد. با دیدن مأموران آنها به داخل کوچه ای رفتند و پا به فرار گذاشتند زیرا زمان ورد امام رحمه الله علیه به میهن عزیزمان بود و مأموران امنیتی به هر کسی مشکوک می شدند او را دستگیر می کردند. بابای علیرضا همراه با دوستانش با وجود خطری که آنها را تهدید می کرد با پخش اعلامیه و آگاه کردن مردم، آنها را به شرکت در تظاهرات بر علیه شاه ظالم دعوت می کردند تا سرانجام امام خمینی رحمه الله علیه در 12 بهمن به ایران باز گشت. علیرضا هم مثل پدرش و بقیه مردم از پیروزی انقلاب و آمدن امام خیلی خوشحال بود. روز 22 بهمن روزی بود روزی که آخرین امید های دشمن نقش برآب شد و به ياري خدا ما پيروز شديم.

بچه هاي خوب و نازنين! امام با آمدنشان آزادی را به میهن آورند. ایشان آمدند تا به همه دنیا بگویند که دشمن ظالم همیشه شکست می خورد و آدم های بد، همیشه نابود می شوند. امام آن روز از همه مردم خواست که با هم متحد باشند تا دشمن از سرزمین مان بیرون برود. پس بچه ها! وظیفه ما این است که این حرف امام را آویزه گوشمان کنیم و همیشه این روز بزرگ، یعنی 22 بهمن را به خاطر بسپاریم.


مطالب مرتبط